خیلی وقت بود از وبلاگم،از این خونه مجازیم دور شده بودم،خیلی وقت بود به دوستانم سر نزدم،خیلی وقت بود که هیچ حس و حالی برای نوشتن نبود.مثل یه آدم خنثی شده بودم...و فقط فکر و خیال بود که از ذهنم میگذشت...اینکه به هدف هام،به خواسته هام،به اونجایی که میخواستم نرسیدم....و سرنوشتم طوری رقم خورد که فکرشم نمیکردم

همین حالا یهویی دوباره دلم هوای اینجارو کرد،دلم خواست بنویسم...شاید علتش امروز بوده...

جایی خوندم که یکی گفته بود اینکه بدونی چند وقته یه رابطه رو تموم کردی معنیش اینه که اون رابطه هنوز تموم نشده!!!

امروز دقیقا یک سال از طلاقم گذشت...یک سال از طلاق قانونیم گذشت....پارسال 92/5/23 ساعت 10 صبح  بعد از یکسال و نیم دوندگی و دغدغه و استرس صیغه طلاق خونده شد و منم به جرگه ی زنان مطلقه پیوستم....

حس و حال اون روز خیلی خیلی تلخ بود...با یه بغض سنگینی بله ی طلاق رو گفتم و چقدر با اون بله ی روز عقد فرق میکرد!ولی اون آدم با یه غرور خاصی بله رو با صدای بلند گفت!

بعد از محضر تک و تنها رفتم امامزاده و اونقدر گریه و زاری کردم که خودم دلم برای خودم سوخت....احساس آدمی را داشتم که دیگه هیچ امیدی نداشت...فکر میکرد بعد از اون آدم زندگی دیگه ادامه نداره...فکر میکرد خدا حواسش به اون نیست....

میگفتم خدایا من دیگه مطلقه شدم....دیگه آینده ام تباه شد....خدایا چرا؟؟چرا من؟؟!خدایا من که این همه ازت خواسته بودم؟!هزار چرای بی جواب تو ذهنم بود و شاید هنوزم هست...نمیدونم بهش بگم سرنوشت،بگم قسمت،بگم تقدیر ولی هر چی بود باعث شد از درون داغون بشم....

بعد اون اتفاق تا چند روز کارم شده بود گریه کردن...فکر کردن به اون آدم و خاطرات خوب و بدمون....

تا امروزم روزی نبوده که به گذشته فکر نکنم ولی دیگه از اون حس و حال ها خبری نیست..گذشته ام شده تجربه،شده خاطره!هر چند تلخ ولی گذشت...امروز یک سال گذشت و اما امروز من وارد دانشگاه شدم،هنوزم تدریس میکنم،هنوزم سعی میکنم امیدوار باشم،خدا خیلی تو این مدت هوامو داشته و کمکم کرده ولی باز هم ته قلبم حس تلخ شکست هست....دلم میخواد روزی از بین بره....تمام حس های تلخ از بین بره....تلاشمو میکنم...باید بکنم...

بعد از اون آدم میگفتم دیگه با هیچ مردی ازدواج نمیکنم!مردها همه شون مثل همن!از این آدم،از این ازدواج چه خیری دیدم که بخوام با یکی دیگه بعدا ازدواج کنم....

البته یه چیز دیگه هم همیشه ته قلبم بوده اینکه واقعا نمیتونم بعد از اون آدم با کس دیگه ای باشم!!!

سعی کردم تو این قضیه با خودم کنار بیام....ولی فکر نمیکنم خیلی موفق بودم...

امروز همون دوستم که پسرخاله اش رو معرفی کرده بود برام زنگ زد و گفت امروز همو ببینیم....منم اولش گفتم بگو بیاد خونمون و بعد اگه از هم خوشمون اومد برای آشنایی بعدی بیرون....ولی اون میگفت پسرخاله ام میگه بیرون بهتره،چون این جلسه رسمی خواستگاری که نیست و از این صحبت ها.و فقط برای دیدن هم و آشناییه اولیه است..منم چون دوستم گفت باهامون میاد اوکی دادم....

بعد ازظهر ساعت 5بود پسرخاله اش با ماشین یکی از دوستاش(البته راننده هم دوستش بود) با دوستم و یکی دیگه از دخترخاله ها اومدن دنبالم....باهم رفتیم دریا....همون جایی که خیلی زیباست و دوست دارم و با اون آدم روزهای خوبمون رو اونجا میرفتیم....این پیشنهاد دخترخاله بود...چون هم دوستم و هم پسرخاله هم زیاد به اونجا آشنایی نداشتن..پسرخاله برای یکی از شهرهای اطراف بود(البته مرکز استان.که یه 45 یا 1ساعتی با اینجا فاصله داره).یعنی پسرخاله اش که میگفت من تا حالا نیومدم و دوستمم اومده بود ولی خوب از اونجایی که الان  قم زندگی میکنه دقیقا نمیدونست آدرس کجاست....

من و اون دخترخاله شون راهنمایی میکردیم.... و بالاخره رسیدیم اونجا...

کمی دور زدیم و نشستیم و بعد هم این آقای پسرخاله رفت برامون بستنی گرفت و بعدش من از بقیه خواستم اگه اجازه میدن یه چند مین با آقای پسرخاله صحبت کنیم....

در اولین نگاه از نظر من،من با آقای پسرخاله در ظاهر خیلی سنخیتی نداشتیم...اون تو ظاهر یه جوون امروزی با مدل موی فشن،یکی دو تا از دکمه های پیراهن باز و...بود...منم چادر سرم بود...

شاید یه 10-15مین باهم صحبت کردیم...اصلا حرف خاصی نداشتم....انگار نه انگار که قراره با این آدم صحبت کنیم و بیشتر آشنا بشیم...بهش گفتم دقیقا پارسال تو همین روز من از اون آدم جدا شدم...گفتم شما در جریان طلاقم هستین،آیا با این قضیه مشکلی ندارین؟گفت نه ! به هر حال به هر دلیلی نتونستین با هم باشین دیگه(منم دیگه یادم رفت بپرسم خانواده اش چطور؟ولی خوب از اونجایی که دوستم گفته لابد به خاله اش هم گفته باشه)آقای پسرخاله میگفت خواهرش دوست داشت امروز بیاد ولی نشد!......یه کمی براش توضیح دادم که برام استقلال فکری و استقلال مالی طرفم مهمه و اون آدم اینارو نداشت....براش گفتم خانواده چقدر برام مهمه....براش گفتم مشورت با خانواده رو قبول دارم ولی دخالت رو نه..بهش گفتم چقدر از این ازدواج دوم میترسم...بهش گفتم علاقه دارم به کار و اگه کار خوبی پیش بیاد از اینکار میرم بیرون....اونم خیلی حرف نزد...یه سری سوالات که میپرسیدم جواب میداد....متولد 1363-دیپلم-تو کار نصب آسانسور(البته به گفته خودش فعلا)چون مثل اینکه یکی از دوستانش بهش قول کار تو اداره گاز رو داده....گفتم هدفت از ازدواج چیه؟میگفت میخوام سر و سامون بگیرم!گفتم خونه دارین؟ماشین دارین؟(سوالاتی که از اون آدم نپرسیدم)گفت نه ندارم...گفت چون آدمی نیستم پول رو جمع کنم....خیلی پول تو دستم میاد ولی همه رو خرج میکنم(درست بر خلاف اون آدم که حسابگرانه عمل میکرد)....بعدشم امروز تازه فهمیدم که آقای پسرخاله سربازی نرفتن و به گفته خودش میخواست از کفالت استفاده کنه...میگه پدرم 60 سالشه و برادر بزرگم سربازی رفته و اینجوری شاید بشه...و آخرین سوالم راجع به نماز و روزه و اعتقاداتش بود که میگفت این واجبات رو انجام میده.... یه سری صحبت های دیگه...

حس خاصی نداشتم....بعد پایان صحبت ها گفت حالا اگه سوالی هست که بعد یادتون اومد و خواستین بپرسین از دخترخاله ام شمارمو بگیرین و....

وقت برگشت به خونه دوستم گفت حالا از اینجا به بعد اگه میخواین بیشتر آشنا بشین و ..شماره همو داشته باشین....گفتم نمیدونم!بهتره یه سری تحقیقاتی هم قبل از آشنایی بیشتر انجام بشه...گفت از اینجا به بعد دیگه با خودتون....

تو مسیر برگشت به خونه با دوستم مشغول صحبت بودیم که از پنجره اون آدم رو دیدیم که بیرون مغازه اش نشسته بود....حالم یه جوری شد...

پیش خودم گفتم پارسال همچین روزی از این آدم جدا شدم و امروز تو ماشین یه آدم دیگه ام و دارم راجع به ازدواج حرف میزنم....گفتم خدایا این چه تقدیری بوده....چقدر حس بدیه...چقدر این حس تلخِ

نمیدونم چم شده؟!نمیدونم چی میخوام؟ولی همین قدر میدونم شور و شوقی واسه ازدواج،واسه تشکیل خانواده ندارم!تمام وجودم ترس و اضطرابه....میدونم به قول بعضی ها عمرت و جوونیت داره میگذره،میدونم به گفته بعضی ها شرایط الان با گذشته فرق میکنه.....ولی واقعا نمیتونم اینبار فقط به خاطر اینکه ازدواج کرده باشم دوباره ریسک کنم....

+امروز مامانم ازم پرسید چطور بود؟گفتم نمیدونم!به نظرم بچه بود!گفت صحبت هاشو میگی؟گفتم نه،ولی اینجوری حس میکنم....شایدم ظاهرشم بی تاثیر نبوده...شایدم من پخته تر شدم و اون تجربه ی تلخ یه فایده ای هم داشته !

نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم!

دعام کنین

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | 21:28 | نویسنده : سارا |
سلام به همه ی دوستای گلم....دوستانی که این روزها مثل خودم با اینکه کم میبینمشون ،اما مطمئنم دوستای وبلاگیشون رو فراموش نکردن...

نماز روزه هاتون قبول باشه عزیزان...تو این ماهِ عزیز،مارو هم از دعاهاتون بی نصیب نزارین که خیلی خیلی محتاجیم

+دو روز بعد از امتحاناتم ماه رمضان شروع شد و خیلی از کارها رو که دوست داشتم بعد از امتحاناتم انجام بدم هنوز نشده انجام بدم!دلم یه مسافرت و یه تفریح حسابی میخواد ...خسته شدم بس که خونه موندم این روزها....خیلی روزهای یکنواختی شده برام 

+راجع به قضیه همون دوستم (که تعریف کرده بودم که وقتی درگیر امتحاناتم بودم زنگید و خواست با پسرخاله اش آشنا بشم و ....)چون قرار بود بعد از امتحاناتم براش زنگ بزنم تا پسرخاله اش بیاد برای آشنایی و این صحبتها....منم براش اس دادم و گفتم امتحاناتم تموم شده و هر وقت خواست میتونه بیاد...اونم مثل اینکه از قم تماس میگیره برای پسرخاله اش و اونم میگه داره کارهاشو ردیف میکنه و هر وقت میخواد بیاد به اون خبر میده که بهم بگه.....منم فقط گفتم مسئله ای نیست!

هر چی خدا بخواد همونه....خودمو سپردم بهش....

+چند روز پیش افطار کلی مهمون داشتیم دوتا از دخترعمه هام از دانمارک اومده بودن...یکیشون که سالی 1بار میاد و اون یکی هم بعد از 16سال اومد....

اون دخترعمه ام که هر سال میاد یه شب زودتر خودش اومد خونمون و باز هم مثل همیشه شروع کرد به صحبت راجع به مسئله ازدواج!میگه اگه ایران بودم مگه میزاشتم کسی مجرد بمونه ....

بهم گفت چند روز پیش که پسرعموم رفته دنبالش، اون دوستش هم همراهش بوده(که قبلا گفته بودم یکی از دوستان داداشمم هست و دخترعمه ام قبلا از دانمارک باهام تماس گرفته بود و گفت شرایطمون مشابه است و هم اینکه اون آدم میترسه بیاد جلو و نمیخواد دوستیش با داداشم خراب بشه و...)میگه خیلی باهم حرف زدن...پسره میگفت با اینکه خانم سابقش الان ازدواج کرده ولی باز هم چند شب پیش یکی از آشناها برای پسره زنگ میزنه و بهش اطلاع میده خانم سابقت با یه مرد دیگه تو یکی از ویلاها دیده....اونم گفته:اون دیگه زن من نیست و....

میگه پسره خیلی از اعتماد دوباره میترسه و نمیتونه به هرکسی اعتماد کنه.....

منم برای اینکه خیلی دیگه راجع به این پسر ادامه نده،قضیه دوستم رو بهش گفتم....

حالا این گفتن همانا و گیر دادن به اینکه حتما برای دوستم زنگ بزنم و یه جورایی بهش بگم دخترعمه ام خیلی دوست داره تا اینجا هست اونم پسرخاله اش رو ببینه و باهاش آشنا بشه....گفتم من عمرا اینکارو بکنم...

خیلی باهم صحبت کردیم .ازم پرسید از اینکه زود اقدام کردی برای طلاق ناراحت نیستی؟کمی مکث کردمو گفتم نه!یاد حرف مشاور دادگاه افتادم گفت زود اقدام کردی و وقتی گفتم مشاورم گفته بهم گفت کی دیدی با اومدن به دادگاه مشکل حل بشه!!!

به دخترعمه ام گفتم از یه چیز پشیمونم و اونم انتخاب اشتباهم بوده!

به قول مامانم من خیلی ساده ام و زودباور!آدمها رو خیلی راحت باور میکنم! و اینه که منو میترسونه...

باز ازم پرسید:اصلا بعد از طلاق ندیدیش؟گفتم نه!گفت فکر نمیکنی اگه شما باهم یکبار دیگه صحبت میکردین مشکلتون حل میشد؟گفتم خیلی ها این حرف رو بهم زدن ولی کاری که به دادگاه کشیده شده بود دیگه باید تموم میشد....اونها با تقاضای مهریه من بد لج کردن و منم شدم مثل خودشون!حاضر نبودم دیگه برگردم....

بهم میگفت اینبار حتما طرفتو خوب بشناس و مدتی باهاش باش....گفتم باز هم فکر نکنم بشه به شناخت رسید.....آدمها چهره واقعیشون رو نشون نمیدن این روزها.....

+دیروز برنامه ماه عسل فوق العاده جالب بود برام....احسان و سولماز.....احسان به نظرم نمونه یک مرد واقعی بود....بغض کردمو اشک ریختم....و برای سلامتی سولماز عزیز دعا کردم...

احسان علیخانی گفت این روزها زن و شوهرها با یه مسئله ساده خیلی راحت از هم جدا میشن .....یه لحظه به خودم فکر کردم...به زندگی گذشته ام....به این زن و مرد که نشون دادن قصه ی لیلی و مجنون فقط افسانه نیست.....به خودم فکر کردم که چرا ا نتونستیم اینجور زندگی کنیم؟!!چرا؟!

دلم میخواد همچین عشق واقعی رو روزی تجربه کنم....و برای همه ی دختران سرزمینم آرزو میکنم همچین احسانی نصیبشون بشه!

+التماس دعا.

یا حق

 



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 0:11 | نویسنده : سارا |
دیروز یعنی1393/4/5 امتحاناتم تموم شد!

خیلی انتظار این روز رو کشیدم، دیگه واقعا آخراش کم آوردم...خسته کننده شد برام

این ترم اصلا راضی نبودم از خودم،بماند که طبق عادت قدیمی باز هم با شروع امتحانات صدام در نمیومد(و هنوزم خوب نشده)...انقدر این ترم گیج بازی در آوردم که واقعا اعصابم بعد از یکی دو تا از امتحانات خراب شد!

یکی از امتحانات یه سوال 4 نمره ای رو اشتباه نوشتم و لجم گرفته بود که جوابش رو میدونستم ولی چون یه جورایی سوالش پیچیده بود متوجه مفهوم سوال نشدم !اون روز همش میگفتم آخه چرا این استاد نمیاد؟!میخواستم همون سوال رو ازش بپرسم که راهنمایی کنه...وقتی دیدم نمیاد سر جلسه امتحان به چند تا از بچه ها گفتم مفهوم این سوال چیه!! همه میگفتن ما هم نمیدونیم !ولی واقعا کلافه شدم و همش میپرسیدم تا جایی که بالاخره مراقب دعوام کرد....

بعد از امتحان دیدم همه ی بچه ها و مِن جمله کسانی که میگفتن نمیدونیم!!! جواب درست رو نوشتن!!!

از یکی از دوستام هم عصبانی شده بودم چون دقیقا وقتی داشت برگه رو میداد ازش پرسیدم ولی اونقدر مکث کرد که مراقب بهش تذکر داد که بره! فقط یک کلمه رو میخواستم و تا آخرش رو مینوشتم!خیلی ازش ناراحت شدم! میگفت میترسیدم برگه ام رو پاره کنن!

وااااااااااااااای اون روز واقعا دیوونه شدم!!! وقتی اومدم خونه با این صدام بلند حرف میزدمو و به استاد و کسانی که حسادت تو وجودشون بود فحش میدادم....داشت گریه ام در میومد....

مامانم میگفت....به خاطر درس خودتو داغون نکن...الکی حرص نخور....حالا که شده....گفتم آخه دردم اینه من دو تا از درسها دقیقا دارم یه اشتباه رو میکنم...جواب هارو بلدم ولی سوال رو خوب نمیخونم یا متوجه نمیشم و کلی نمره از دست میدم!!!

دیدم دیروز یکی از بچه ها میگفت واسه استاد این درس اس داده،یکی دیگه هم میگفت زنگ میزنه استاد جواب نمیده!منم دو دل شدم گفتم یه اس بهش بدم!و از اونجایی که استادش سختگیره و اصولا حتی برای کار تحقیقیمم براش زنگ میزدم جواب نمیداد دوباره پشیمون شدم!!!

البته بیشتر مرددم!نمیدونم بزنگم یا نه! تا حالا از این کارها نکردم!ولی واقعا زور داره برام،جواب رو بلد بودم و....

هرچقدر من این ترم ناراضی بودم دوستهام یعنی مادرشوهر، زی زی؛ و دوستان دیگه راضی بودن....

خواهرم میگفت چشم زدن!گفتم لعنت به این چشم که هر چی میکشم از اونه....زندگیمو نابود کرد ؛الانم از این....

در گیرو دار یکی از این امتحانات بودم که یکی از دوستان قدیمی دوران دبیرستان برام زنگ زد....کسی که ازدواج کرده و قم زندگی میکنه....خیلی همو نمیبینیم....ولی چون یه مدتی یعنی 1-2سال پیش با بچه های دبیرستان دوره داشتیم شماره ی همو گرفتیم و گاهی اس میدیم و....

میگفت قصد ازدواج داری یا نه؟!

یه پسرخاله ای داره و اون هم وقتی چند روز پیش همو دیدن بهش گفته دختر خوبی سراغ نداری و اون یهو من میام تو ذهنش! به پسرخاله اش هم میگه و حتی میگه که جدا شدم،و با این حال پسرخاله اش قبول میکنه(فقط دختر خوبی باشه!)

دوستم میگفت بهش گفتم چقدر خوبی!!! من موندم اصلا! و واقعا ترسیدم....چون اصلا این طور نیستم...رابطه ی من با دوستام به کل متفاوته از مردی که مثلا همسرمه یا قراره بشه!کمی بیوگرافی پسره رو در آوردم،دوستم میگفت منم خیلی نمیدونم چون قم زندگی میکنم و چند ماه در میون مامانم رو میبینم....شما باید خودتون با هم آشنا بشین.....

گفتم منم دیگه به هیچ عنوان قبول نمیکنم نشناخته بخوام ازدواج کنم....باید یه مدت همو بشناسیم...

دوستم گفت دقیقا.....من و شوهرمم 4ماه تلفنی حرف زدیم و بعد اومد خواستگاری و....

بهش گفتم باید با خانواده صحبت کنم و بعد بهت خبر میدم...با مامانم صحبت کردم و اینکه نظر من اینه پسره برای اولین بار بیاد خونه همو ببینیم اگه از هم خوشمون اومد ادامه میدیم،اگه نه همه چی تموم میشه دیگه....

به دوستمم گفتم فعلا اصلا نمیتونم تا زمانی که امتحاناتم تموم بشه! ولی اون میگفت تا من هستم حداقل همو ببینین!گفتم هم به خاطر امتحانات نمیتونم و هم اینکه صدام در نمیاد!اونم قبول کرد و بعد گفت من دارم میرم قم ولی هر وقت آمادگی داشتی و امتحانات تموم شد بهم خبر بده....حالا پسرخاله ام با خواهرش میاد یا هر کس دیگه ای و...

دیروز حالا مادرشوهر گیر داد زنگ بزن واسه دوستت!! گفتم بیخیال...

واقعا بعدش وقتی فکر کردم خیلی ترسیدم....از خودم میترسم....نمیدونم میتونم با کس دیگه ای باشم یا نه؟!میتونم کسی رو خوشبخت کنم یا نه؟؟ میتونم صبورتر و عاقلانه تر از گذشته رفتار کنم یا نه؟؟خیلی ریسک و ترس این ازدواج دوم بیشتره.....

دعام کنین.

یا حق

 



تاريخ : جمعه ششم تیر 1393 | 8:19 | نویسنده : سارا |
دیروز مدیر زنگ زد که فردا بیا مدرسه حق الزحمه تون رو بگیرین....

ای خدا...کلی غر میزدم که این دیگه چجور مدیریه آخه؟؟!نه اینکه حقوقشون زیاده باید این همه راه رو برم....درس دارم و..(منم بچه درس خون)از این حرفها دیگه....

آخه مدیر مدرسه دیگه ای که میرم با اینکه حقوق خیلی کمتری میدن ولی همونم میریزن به حساب...

ولی این مدیر....یه حقوق میده کلی امضا میگیره.........

امروز رفتم گرفتم بعدشم وقتی داشتم میومدم خونه کلی هله هوله خریدم...

چند روزیه کلا رفتم تو فاز گذشته...واقعا بدونه اینکه بخوام....ولی مثل اینکه این گذشته منو خیلی میخواد!!! یعنی خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی !!! اصلا حواسم به درس جمع نمیشه...مثل آدمهای سر به هوا درس میخونم...خیلی بی حوصله!بی انگیزه! با اینکه ترم قبل خدا خیلی هوامو داشت و خیلی حالمو خوب کرد و باید این ترم انگیزه ام بیشتر میشد ولی نشد!!!

نمیدونم چم شده دوباره!!! فقط میدونم  دیگه تحمل رد شدن از اونجا حتی برای ثانیه ای رو ندارم!

گاهی دل آدم (شاید!!!)بی بهونه میگیره....مثل دل من....نمازمو با گریه خوندم ولی بعدش احساس کردم سبک شدم....وقتی باهاش حرف زدم،دردودل کردم سبک شدم...

معبودم،عشقم،،...ممنونم...برای همه چیز.....ازت آرامش میخوام....مطمئنم مثل همیشه حواست بهم هست

التماس دعا...

 


 

آدمهایی که ما را ترک میکنند سه دسته اند:

یک گروه آنهایی که بر میگردند

گرچه نه آنها دیگر همان آدمهای سابق هستند و نه ما!

گروه دوم کسانی هستند که هرگز بر نمیگردند

چه آنهایی که نمیخواهند ، چه آنهایی که نمیتوانند!

گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم

آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند

که اگر هم بخواهند ، نتوانند برگردند!

خطر ناکترین گروه سومیها هستند .

چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ،

که ما تا مدتها در کما میمانیم

و خیلی دیر میفهمیم

که برای چه آدمهای بی ارزشی اشک ریختیم ،

احساس گناه کردیم،

از خود گذشتگی کردیم ،

و تا مرز نابودی ، زندگی را فدا کردیم ...

خیلی دیر میفهمیم ... خیلی دیر ...

ولی یک روز میفهمیم ...

چیزی که هرگز نمیفهمیم این است

که اصلا چه چیز این آدمها را آنقدر دوست داشتیم؟؟؟؟

( روزی که آدمهای بزرگتری ، با ارزشهای والاتری

وارد زندگی ما شدند ،

آن روز قدرِ خودمان را بیشتر میدانیم )



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 23:3 | نویسنده : سارا |
امروز آخرین روز از کلاسهای دانشگاه بود....

یعنی باید برای یکی از درسها کار گروهیمون رو تحویل میدادیم.برای همین اکثر بچه ها اومدن...استادم اومد کلاس و کمی صحبت کرد راجع به شیوه امتحان و کلا دپسرده شدیم رفت!!!اصلا معلوم نیست از کجا قراره سوال طرح کنه!منبع مشخصی نداره!اولین امتحانم هست...

فقط همون یه کلاس رو موندیم...البته تا بخواییم با بچه ها جزوه رد و بدل کنیم و فتو و....تا بیام خونه ظهر شده بود

رسما دیگه از امروز فرجه مون شروع شده.....

25 این ماه شروع امتحانمه و تا 5تیر امتحان دارم....

هنوز شروع نشده میخوام تموم بشه....البته با نمرات خوب با این درسی که من میخونم چرا که نه!!!

اومدم بگم اگه دیدین خیلی کم بهتون سر میزنم به بزرگیتون منو ببخشین...سعی میکنم در اولین فرصت جبران کنم....

دعام کنین

 

این متن زیر هم الان خوندم،خوشم اومد،اینجا میزارم،امییدوارم شما هم خوشتون بیاد:

 

 

درِ قفس را باز بگذار
پرنده
اگر به تو عاشق باشد

بر شانه‌ ات می نشيند!
تو را آرزو نخواهم کرد ، هیچ وقت...
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی ، با دل خود ، نه با آرزوی من...!
زندگی همین است...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﻮﺩ...
روزی خواهد رسید که ما برای هم فقط یک خاطره خواهیم بود...

 

 



تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393 | 22:51 | نویسنده : سارا |
سلام بر مبعث، بهاری‏ترین فصل گیتی! سلام بر مبعث، فصل شکفتن گل سرسبد بوستان رسالت! سلام بر مبعث؛ روزی که گل‏های ایمان در گلستان جان انسان شکوفا شد! بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد

سلام

این عید بزرگ بر همه ی شما دوستای گلم مبارک باشه....امیدوارم به هرچی آرزو دارین برسین

دیگه کم کم باید بشینم برای امتحانات بخونم!!!تازه این تصمیم کبری رو گرفتم.....از اونجایی که بنده شب امتحانی هستم آخر ترم من میمونم و این درسها!!!اینکه چطور باید برسم این درسهارو بخونم!!!بعععععععععععععلههههههههههههههه همچین آدم تنبلی هستیم.....

واقعا اصلا حس و حال خوندن نیست......کلا وقتی کتابهارو میبینم افسردگی میگیرم.....بس که تنبلم....

هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندم...........یکی بیاد بجای من بخونه..........ههههه

نمیدونم من فقط اینجورم یا نه!!!همیشه ترم تموم میشه میگم از این ترم دیگه میخونم و نمیزارم واسه شب امتحان ولی باز با شروع ترم جدید روز از نو،روزی از نو.......

اگه دوست داشتین دعام کنین



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد 1393 | 23:46 | نویسنده : سارا |
پنجشنبه غروب بود که خبر فوت زن عموم رو دادند.....یک 5-6روزی بود که بیمارستان بود...یه روز من و مامان و خواهرم رفتیم ببینیمش ولی گفتن ساعت ملاقات نیست و اجازه ندادن و شد روز پدر که اون روز من بودم خونه مادرجونم و مامانم و خواهرم رفتن پیشش....خواهرم وقتی اومد گفت از پشت پنجره فقط میزاشتن ببینیم و اون اول نشناخت خواهرمو ولی بعد شناخت و میگفت به مادرم که خاله ات راحت شد که فوت کرد و مامانم میگه یه چیزایی راجع به دخترعمه فوت شده امم میگفت ولی مامانم اینا چون از پشت پنجره بود متوجه نبودن چی میگه.....و بعدشم انقدر پرستارا یه کارایی رو بدنش انجام میدادن که اون فقط جیغ میکشید از درد....

این زن عموم حدودا 62 سالش بود و سال 1379 شوهرش(عموم)فوت کرده بود....عموم تو فامیل ،تو دوست،تو آشناها تک بود....طوری که وقتی فوت کرد با اینکه شب تشیع جنازه اش بود و هوا هم بارونی خیلی شلوغ شده بود و حتی خیلی ها که راه دور بودند تماس میگرفتن که یک روز صبر کنیم تا اونها هم بتونن تو تشیع جنازه اش باشن.......

زن عمومم مثل عموم شب تشیع جنازه اش بود و تا دفن کنن ساعت 11 شده بود...خیلی شلوغ شد....

من که واقعا دیگه از این همه مرگ و میر و غصه و ناراحتی خسته شدم....به قول دخترعموم هر سالی انگار یکی باید تو این فامیل فوت کنه!

عموم که فوت کرد همه چی عوض شد....اون موقع ها خیلی مهرو محبت بین همه فامیل وجود داشت...بعد از فوت عموم یه چند باری بخاطر یه سری مسائل پیش پا افتاده بین خانواده این عموم و بقیه اختلافاتی پیش میومد و بعد از مدتی دوباره آشتی و......البته بیشتر بخاطر مشکلاتی بود که بین پسرهای این عموم و پسرهای عموی دیگه ام بود....آخرین بارم که دامادش یه شر بزرگ به پاکرد....خلاصه دوباره آشتی شده بودن همه....

ولی فکر میکنم یکسالی میشد،شایدم کمتر که داداشم حرفی از زن عموم میشنوه و میره اونجا و کلی بحث و..تو عصبانیت حرفهای تندی میزنه و...این بود که دوباره بین بقیه یه سری اختلافات به وجود اومد....حتی پسرهای این عموم از عموی دیگه ام ناراحت بودن که چرا به داداشم اونروز چیزی نگفته و.....

تا اینکه عید شد.....و مامانم میگفت حتما بریم اونجا ،میگفت کار اشتباه رو داداشم انجام داده و اگه الان نریم فردا روزی زن عموم چیزیش بشه دیگه با چه رویی میشه رفت؟؟!خلاصه عیدم رفتیم و مثلا آشتی.....

نمیخوام بگم همیشه اختلاف و کدورت وجود داشت....چون ما خونه این زن عموم خیلی خیلی میرفتیم.و خیلی راحت بودیم..یکی از دخترهاش هر روز میومد اونجا و ماهم چون اون بود و باهم کلی گپ میزدیم میرفتیم اونجا...البته تا قبل اینکه داداشم بره و اختلاف به وجود بیاد....

این زن عموم و عموم اون موقع ها همو میخواستن و کلی عشق و علاقه بینشون وجود داشت...همیشه حتی بعد از فوت عموم زن عموم با عشق اسم اونو میاورد....یادمه بعد از عقدم بود که خواهرهای طرف بهم گفتن این زن عموت طوری راجع به شوهرش میگفت که انگار زنده است.....  فوق العاده بیان خوبی داشت....

حتی تو گوشیش اسم بلوتوث خودش رو گذاشته بود عشق من سید!!!گاهی از خاطرات عشق و عاشقیشون برامون تعریف میکرد...نامه هاشونم تا مدتی داشت تا اینکه بچه ها میخوندن و سر به سرشون میزاشتن دیگه از بین برد....حتی اسم بچه هاشونم انتخاب کرده بودن.....یه عشق پاک و ناب....

یه چند سالی میشد پیوند کلیه انجام داده بود....و اینبارم میگن حالت تهوع داشت و دکتر بهش گفت تو یک هفته خوبت میکنم و دقیقا بعد از یک هفته فوت کرد!

امروز مراسم سومش بود...3تا دختر و 2تا پسر داره...دخترهاش خیلی خیلی گریه میکنن .مخصوصا اون دخترعموم که همیشه خونه مامانش بود....میگه بی پدری سخت بود ولی بی مادری واقعا درد داره....مثل دیوونه ها شده و کمرشم خم شده ...حتی آمپولم زدن ولی باز هم همون جور مونده.....

یه سری خاطراتش میاد تو ذهنم....خدا انشاالله رحمتش کنه ...شب خوبی فوت کرد.15رجب.شب وفات حضرت زینب.امیدوارم حضرت زینب در اون دنیا شفیعش باشه....

برای شادی روحش فاتحه ای بخونین.....ممنون

 

 

 

 



تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 | 20:15 | نویسنده : سارا |
+بالاخره کلاسهای مدرسه  تموم شد،فقط میمونه برای نمره مستمرها که یه روزی باید برم مدرسه


+و خداروشکر بالاخره کارهای عملی کلاس ضمن خدمت هم تحویل دادم.البته گفته بودند تا پانزدهم آخرین مهلته ولی من از اونجایی که دقیقه 90هستم تازه دوشنبه در به در دنبال این بودم که فیلمی که از تدریسم گرفته شد رو بدم برام تبدیلش کنن!آخه آخرین فیلمی که دفتردار ازم گرفته بود،بنده خدا مثل اینکه دوربین رو برعکس گرفته بود و تو گوشیم درست نشون میداد ولی وقتی ریختم تو کامپیوتر دیدم که کلا سروته هست فیلم....زنگ زدم برای همون استادی که قرار بود کارهارو تحویل بگیره....گفت اشکالی نداره و تا آخر هفته مهلت دارین....نفس راحتی کشیدم تا دیروز که کارای تبدیلش انجام شد و همه رو بردم تحویل دادم


+دیروز بودیم خونه باغ....جاتون خالی...پسرعموم با خانم و کوچولوشون بودن مشهد و از اون طرف یکی دوروز اومدن اینجا....دیروزم جمع شدیم خونه باغ و هلی کتنی(گوجه سبز کوبیده شده+پونه+نمک)خوردیم.....خیلی چسبید..جاتون خالی بود


+امروز یهویی مامانم میگفت فلانی(همون پسری که دخترعمه ام باهام تماس گرفته بود و راجع بهش گفته بود،و منم گفتم نه!و به کسی هم جز دوست جونیم راجع به این قضیه نگفتم)خانم سابقش ازدواج کرده!!!گفتم همون پسری که دوست داداش و پسرعمو ایناست؟؟گفت آره!گفتم از کجا میدونی؟میگفت زن عموت دیروز میگفت!گفتم خوب چی شد اصلا جدا شدن؟؟گفت نمیدونم میگفت زن عموت از قول پسره میگفت که زنش از همون اول همین پسرخاله اش(که الان باهاش ازدواج کرده)رو میخواسته!.....یهو حرف دخترعمه ام اومد تو ذهنم...اونم میگفت مثلا مادر دختره از همون اول اونو برای خواهرزاده اش در نظر گرفته بود....ولی من اصلا باورم نشد.....میگفتم هر کی جدا میشه از قول خودش چیزی میگه..وگرنه چرا همون اول دختره با پسرخاله اش ازدواج نکرده بود!


+درسهای دانشگاه هم که هیچی به هیچی!بازم شب امتحان!و هنوز مقاله ام رو شروع نکردم....6نمره داره و باید ارائه هم بدم...تازه امروز نشستم یه مقاله رو فقط خوندم!همین!بهار با همه ی خوبیهاش برای من خواب آوره....همش میخوام بخوابم فقط......مادرشوهر میگفت فردا برم خونشون کمی باهم کار کنیم....ولی فردا شب مهمون داریم و احتمالا نتونم برم اونجا.....


+بعضی وقتها ،یعنی بهتره بگم بیشتر وقتها درگیر گذشته میشم وخیلی فکر میکنم و  به این نتیجه رسیدم که وقتی یه اتفاقی میفته و تموم میشه خانم ها اکثرا فراموش نمیکنن اون اتفاق رو،ولی مردها وقتی یه چیزی براشون تموم بشه،دیگه تموم شده است.....همه ی خاطرات رو زیر و رو میکنم ،بدون اینکه بدونم دنبال چی هستم!حسرت اینکه چرا از اون آدم جدا شدم رو نمیخورم!حسرت اینو میخورم که چرا از همون اول انتخابم اشتباه بود و من ندیدم!یکی ادعا میکنه دوستم داره ولی باورش برام سخته....حتی نمیخوام به کسی اجازه بدم که خودشو بهم بشناسونه....این اشتباه بزرگیه ولی اول باید با خودم کنار بیام!

برام خیلی خیلی دعا کنید....



تاريخ : چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 | 23:12 | نویسنده : سارا |
دوشنبه آخرین روز کاریم تو یکی از این مدارسی که میرم بود....چون تو این مدرسه یه زمانی رو مشخص میکنن و ما هم باید تا اون زمان،و تا اون تعداد جلسه ای که اونها میخوان بریم کلاس.....البته فرصت بچه ها و همینطور معلم ها تو این مدارس خیلی خیلی کمه....بیشتر شبیه دانشگاه های پیام نور میمونه .....وبچه ها هم باید در طول یک ترم کل کتاب رو بخونن.....

خلاصه یه کلاس فقط مونده بود تو این مدرسه و رفتم....بعد از اینکه کلاسم تموم شد،رفتم نمازخونه برای نماز.قبلش مدیر بهم گفت دارین میرین نمازخونه خانم ک(معاون مدرسه)رو بگین بیاد کارش دارم......

رفتم نمازخونه دیدم خانم ک داره تلفن صحبت میکنه،بهش اطلاع دادم که مدیر باهاش کار داره....بعدش خودم مشغول نمازخوندن شدم....همینطور که داشتم نماز میخوندم خانم ک مشغول حرف زدن بود...میشنیدم که با ناراحتی داره حرف میزنه و میگه آره شناسنامه ی عباس(پسر 3ساله اش)رو میگیرم و میام و....یا میگفت آره جاریمم میگفت اونها اینجورین و....یا میگفت رفته با اسم من وام گرفته،مامور اومد دم در خونه و....

خلاصه بماند از اینکه تمرکزم رو بهم زد!بعد از اینکه اومدم بیرون به این فکر میکردم....یعنی این انقدر مشکل داره!اصلا بهش نمیاد!یعنی این پدرشوهری که موسس این مدرسه هست،و به اصطلاح فرهنگی بازنشسته،پسرش این همه مشکل داره.....

وقتی وارد دفتر مدرسه شدم.چند دقیقه بعد از من خانم ک اومد...اصلا به روی خودم نیاوردم....دیدم که اون داره با مدیر خیلی آروم صحبت میکنه....بعد چون کلاسی نداشتم یه چندتا لیست داد تا نمره هارو بزارم.....دیدم که بعد از چند دقیقه ازم پرسید :میتونم ازشما بپرسم چرا از همسرتون جدا شدین؟؟؟؟؟؟؟!من تو این مدرسه فقط گفتم جدا شدم،بدون اینکه چیزی بگم.....حالا کنجکاو شده بودن...یه سری از داستان هارو براش تعریف کردم و شرط های طرف رو.خیلی تعجب کردن و بعد خانم ک  گفت خوش به حالت،راحت شدی!گفتم بله دقیقا!بعد ازم پرسیدن چه مدت باهم بودین؟منم گفتم دی ماه نود عقد کردیم و تابستون پارسال خوب جدا شدیم دیگه!یعنی راستش رو نگفتم که فقط 3ماه باهم بودیم.....چون اگه میگفتم بهم میگفتن تو این یک سال و نیم چیکار میکردی؟چون بازم وقتی ازم پرسیدن گفتم مهریه نگرفتم!بعدم میفهمیدن تو اون همه مدتی که میرفتم مدرسه و به اصطلاح ادای عروس خوشبخت رو در میاوردم همش فیلم بوده و.....

خلاصه هم مدیر و هم خانم ک خیلی سوال(حتی خصوصی ترین سوال رو)ازم میپرسیدن.....اصلا دوست نداشتم جواب بدم به بعضی سوالات ولی بالاجبار جواب دادم...

بعد از حرفهای من دیدم خانم ک میگه دیدی که تو نمازخونه داشتم صحبت میکردم،خواهرم بود،خواهرم وکیله!میگفت یکی از آشناها دختریه که ازدواج کرده و شوهرش خیلی مشکل داره،خواهرم میگفت بهش بگو برگرده...

بعد شروع کرد حدود 1-2 ساعت حرف زدن...متوجه بودم این آشنایی که داره میگه خودشه....و متوجه بودم که چقدر ناراحته و دلش میخواد خودش رو خالی کنه و از یکی کمک بخواد....

میگفت شوهر این دختره دست بزن داره...حتی همین دیشبم میگفت سرش رو کوبنده به شیشه ماشین...میگه اصلا تعادل روانی نداره....حتی دختره وقتی باردار بود  لگد میزنه شکم دخترو و کیسه آبش پاره میشه.میگه همون موقع وقتی بچه به دنیا میاد پدر دختر دیگه اجازه نمیده دختر بره خونه شوهرش،و تا 2ماه نرفته... ولی دختره اشتباه کرد که دوباره برگشت..... تو این 5سالی که ازدواج کردند جز چند بار دیگه نزاشت دختره خونه مادرش بره...اینکه روز مادر دختره برای مادرش اس میده و مادرم جواب میده باعث میشه اون دوبازه عصبانی بشه و...

میگفت به دختره گفته بود 72تا سکه مهریه ات رو ببخشی میزارم بری خونه مادرت....دختره رفت بخشد و محضریش کرد .ولی اون چیکار کرد!میگفت دختره رو رسوند دم در خونه مادرش بعد گفت خوب برو...میگه همین لحظه بچه 3ساله اش هم دوست داشت بیاد خونه مادربزرگش و گریه میکرد ولی اون نمیزاشت....این بود که دوباره بحث میشه و همونجا دخترو میزنه....حتی یکبار تو خیابونم اونو زد....

میگفت رفت به اسم زنش وام گرفت،الان 7ماه میشه پول نداده....اون دفعه مامور اومد....میگفت دختره هرچی میگفت تو چطور میخوای پول رو بدی میگفت درست میکنم.....

خلاصه کلی صحبت کرد و بعدش پرسید به نظر شما این دختره چیکار کنه؟؟خواهرم میگه بهش بگو برگرده؟میگفت خواهرم میگه نمونه مشابه همین مرد رو داشتیم که بعد از مدتی خودکشی کرد،چون تعادل روانی ندارن و....من گفتم به نظرم بهتره از این مرد جدا بشه!آخه به چه چیز این مرد دلخوش کرده؟!گفتم خیلی ها فکر میکنن بدترین اتفاق طلاقه و طلاق خیلی خیلی بده....درسته طلاق مشکلات خاص خودش رو داره ولی گاهی وقتها طلاق بهترین راه حله....گفتم من الان بعد از جدایی احساس راحتی میکنم....درسته یه سری سختی هاهم هست ولی از اینکه از اون شرایط اعصاب خردکن راحت شدم واقعا خوشحالم.....

بعد مدیرم شروع کرد به صحبت کردن و داستان خودش و شوهرش رو تعریف کرد...انگار یه قضیه پیچیده ای هم این مدیر داره!ولی هنوز نمیدونم چیه!وقتی مدیر صحبت میکرد یاد حرف مدیر مدرسه دیگه افتادم که بهم گفت با خانم فلانی(یعنی مدیر)زیاد صمیمی نشو!آدم نرمالی نیست!گفتم چرا؟جواب نداده بود.گفت فقط همینو بدون قبلا اومده بود پیش من کار یاد بگیره ولی من بیشتر از 2ماه نتونستم تحملش کنم!

من خودم زیاد اطلاعی راجع به این مدیر ندارم....خیلی رابطه معمولی باهاش دارم....اینبارم اونقدر سوال میپرسید مجبور شدم جواب بدم!

خلاصه همه رفتن و فقط  من و مدیر و خانم ک موندیم.....خانم ک بنده خدا خیلی ناراحت بود....وقتی داشتیم 3نفری از مدرسه بیرون میومدیم مدیر گفت اگه خانم ک بهت بگه این طرف کیه تعجب میکنی!بازم من چیزی نگفتم....وقتی مدیر خداحافظی کرد خانم ک گفت میدونی این همه داستانی که تعریف کردم مربوط به خودم بود!منم مثلا نمیدونم،گفتم جدی؟چرا شما؟آخه آقای فلانی(موسس مدرسه که میشه پدرشوهرش)کاری نمیکنه؟گفت نه!مثلا بهش میگم اون به خانواده ام فحش میده!میگه خوب تو هم فحش بده!میگم خوب فحش نداده منو میزنه،بعدم مگه من مثل اون بی ادبم...میگه مادرشوهرم میگه تو زبونتو کوتاه کن!بهم میگه الگوت باید فاطمه زهرا باشه میگم آخه من فاطمه زهرا بشم،اون آدم علی میشه!بعد گفت من مگه الان چند سالمه23-24سال ولی قلبم مشکل داره!تمام اعصابم بهم ریخته!18ساله بودم که ازدواج کردم...الان واقعا دیگه خسته شدم..خواهرم گفت دیگه تا آخر خرداد وقت داری...شناسنامه پسرت رو بگیرو بیار....فوقش 5سال طول بکشه،بالاخره طلاقت رو میگیرم....بعد گفت این آدم اصلا تعادل روانی نداره،فیلم خودشو با یه خانم تو گوشی نگه داشته بچه میزنه میبینه،میگم آخه این چه کاریه و...میاد منو میزنه و.....گفت الان بابام باهام حرف نمیزنه،از دستم ناراحته،میگه برای چی موندی و...گفت فقط بلدن بگن آرایش نکن!حجابتو رعایت کن و....میگفت طلاق بگیرم رفتم خونه بابام دلم میخواد اصلا یه مدت مانتویی برم بیرون...بنده خدا حجابشو رعایت میکنه،ولی از این سختگیری های زیاد اعصابش خرد بود..بهم میگه الان یه گوشه کنار استاده داره منو تعقیب میکنه....گفتم خوب برین پیش مشاور.گفت اوه مگه میزارن.از نظر اونها زنی که بره پیش مشاور یا دادگاه دیگه همه چی تموم شده است..میگفت حتی گوشی منم الان ازم گرفته که برای خانواده ام زنگ نزنم.....آخرش بهم گفت:برو خداروشکر کن که خدا خیلی دوستت داشت که زود جدا شدی...وگرنه مطمئن باش آینده تو هم میشد مثل من.....باخودم فکر کردم واقعا درستم میگه...آدمی که تو دوره عقد شرط و شروط بزاره که باید پیش بینی کنی بعد از ازدواج دیگه خانواده یا دوستات رو نبینی،شرط بزاره که مهریه رو کنی 14تا و.....این آدم فردا ممکن بود حتی دست رو من بلند کنه و بشه مثل شوهر این خانم ک....

البته پارسال یه چندباری شوهرش رو تو مدرسه دیده بودم....اکثر بچه ها هم تعجب کرده بودن که این دو حتی از نظر ظاهر به هم نمیخورن....خانم ک یه خانم ریزه و نشون میده که سن زیادی نداره ...ولی شوهرش خیلی خیلی چاق و هیکلی....

این آدمهای به اصطلاح مذهبی،پدرشوهرش،مادرشوهرش،شوهرش...به نظرم بی شرف ترین آدمها هستن.....به اسم دین و خدا و پیغمبر به خودشون اجازه میدن هرکاری کنن و رفتارشون رو توجیه میکنن....

میگفت پدرشوهرم تو شورای حل اختلافم کار میکنه...ولی خواهرم میگفت اصلا کاری نمیتونه بکنه و اصلا از این بابت نگران نباش....بعدش گفت 2تا دیگه از برادرهاشم طلاق گرفتن و الانم زن دارن....میگفت برام مهم نیست بره زن بگیره،من که دیگه خسته شدم......

بعد از اینکه از هم خداحافظی کردیم...خیلی فکرم مشغول شد....براش دعا کردم و میکنم انشاالله مشکلش حل بشه....دلم برای بچه اش هم میسوزه....اصلا فکر نمیکردم اون همچین مشکلاتی داشته باشه......بعدم خداروشکر کردم بخاطر وضعیتی که الان دارم...........



+سه شنبه رفتم گوشی خریدم و چون دیگه چند روزی بیشتر باقی نمونده تا کارهای ضمن خدمت رو جمع و جور کنم و تحویل بدم...تصمیم گرفتم چهارشنبه برم همین مدرسه برای فیلمبرداری از تدریسم....که حداقل یه کارو انجام داده باشم!گوشی اون آدم مزخرف هم هنوز دستمه ،چون ارزشی نداره که فکر کنم کسی بخواد بخره....


+دیروز(چهارشنبه)رفتم مدرسه و معلم ریاضی هم اومد....بقیه همکارا تو تابستون این دوره رو گذروندن....معلم ریاضی هم مثل من برگه ها رو آورد تا راجع به کارها ازم چندتا سوال بپرسه....میگفت من فیلمبرداری رو انجام دادم....ولی من خیلی استرس داشتم.....یعنی بیشتر برام خنده دار بود که یه دوربین جلوم باشه و منم فیلم بازی کنم!معلم ریاضی میگفت من خیلی عادی بودم برای همین بچه ها میگفتن شما بازیگر خوبی میشین....

منم دیروز یه چند نفری از بچه هارو گیر آوردم البته فقط 2-3نفرشون این درسی که تدریس میکردم رو باهام داشتن ،بقیه درس های دیگه شاگردم بودن....از یکی از بچه ها خواستم فیلم بگیره...اولین بار که وسط فیلم یکی از بچه ها خندید و منم خنده ام گرفت و خراب شد....برای بار دوم یکی از بچه ها وسط درس اومد تو کلاس منم یهو شوکه شدم و نمیخواستم فیلم دوباره خراب بشه گفتم دیر کردین،دیگه تکرار نشه....اومدم تو دفتر که به همکارا نشون بدم....دیدیم که از اون سلام و احوالپرسی اول فیلم نگرفت....وااااااااااااااااااااااااای کلی حرصم دراومد.....خسته هم شده بودم،استرسم داشتم.....از طرفی اون بچه ها هم رفته بودن و فقط 2-3 نفر موندن....دوباره چند نفری رو اضافه کردم و از دفتردار خواستم فیلم بگیره.....البته فیلمی که این گرفت بد نشد!ولی خوب خیلی دستش لرزش داشت ،نمیدونم قبول میکنن یا نه!بعدم اینکه چون باید فیلمش 15 تا 20دقیقه باشه من یادم رفت که حداقل بچه هارو پای تخته بیارم تا اونهارو هم مثلا تو درس مشارکت داده باشم....حالا نمیدونم شنبه مدرسه دیگه میرم دوباره فیلم بگیرم یا همون خوبه.....مدیر که میگفت همش الکیه اونها مگه فیلم رو میبینن!!!گفتم حالا با این شانسی که ما داریم بخوان قرعه هم بندازن از بین سی دی ها ،فیلم من در میاد!!!


+دیروزم وقتی رفتم یه سری برگه هارو بیرون فتو زدم و داشتم میرفتم مدرسه که نزدیک مدرسه یکی رو دیدم بازم شبیه به خواهر بزرگه اون آدم!!!احساس کردم اون داره با همون حالت همیشگی و کمی تعجب نگاه میکنه منم همینطور...برای چند ثانیه همو دیدیم و گذشتیم....ولی گفتم اون زیاد اهل آرایش نبود،ولی این دختر آرایش داشت و چادر هم داشت و شبیه آدمهایی بود که ازدواج کردن....بعد گفتم نکنه خودش بود و الان ازدواج کرده؟!!!!........بعد به خودم جواب دادم!به درک برام مهم نیستن...نمیدونم واقعا خودش بود یا نه مثل اون دفعه همزادش بود....چرا این آدم مزخرف انقدر همزاد داره نمیدونم.....ولی طرز نگاه کردنش به من............

بیخیالش!


+بابت طولانی شدن پستم عذر میخوام....فکر میکنم دلیلش پست های هفتگی باشه...اگه روزانه بشه اینطور نمیشه و شما هم خسته نمیشین.......ولی چه کنم که بسیار تنبلم....

+تو این ماه عزیز التماس دعای فراوان دارم



تاريخ : پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 | 9:37 | نویسنده : سارا |
سلام

بعد از عروسی دوستم هفته ای هم که در پیش داشتم(یعنی هفته ی قبل)درگیر مراسم عروسی بودم...

همون بچه پسرعمه+دخترخاله مامانم که کرج زندگی میکنن...اما رابطه ما خیلی باهم صمیمیه و منم با این دختر دومشون خیلی صمیمی هستم....دوره لیسانس یکسال با خواهر بزرگش دانشگاه ما بودن و باهم تو یه کلاس بودیم.....اما بعد دیگه نشد که بمونن!و رفتن کرج و خواهر بزرگه دیگه درس رو ادامه نداد و عروسی کرد و این خواهرم تغییر رشته داد و حسابداری خوند و الانم کارمند مخابرات شده

شوهرش هم برای همین شهر ماست اما بعد از اینکه عقد کردن یه هفته بعد اونم اونجا شاغل شد ...متاسفانه اینجا که کار پیدا نمیشه.........برای همین دیگه پسر هم رفت کرج

اینکه میگم یه هفته درگیر عروسی بودم به خاطر اینه که اینجا یکی دو روزی رو اختصاص میدن به مراسمی به اسم باربرون! یعنی یکی از روزها خریدهایی که برای عروس کردن رو خانواده داماد میارن خونه عروس و به شکل های مختلف کادوپیچ میکنن و بعدشم کلی بزن و برقص....یه روزم خانواده عروس خریدهای داماد رو میبرن...که اونروز من مدرسه کلاس داشتم و بعد از کلاس مامانم با برادر عروس اومدن مدرسه دنبالم...چون من آدرس خونه داماد رو نمیدونستم....همون شب هم همه مهمون بودیم خونه دختر عمه ام(یعنی عمه عروس)و تا نیمه شب مشغول بزن و برقص بودن.....

عروسم مثل من خیلی رقص بلد نبود و میگفت همین یه ذره هم برادرش بهش آموزش داده......

تا اون روز باربرون من داماد رو ندیده بودم....ولی پنجشنبه که جشن بود یعنی شبی که اینجا بهش میگیم شب حنابندون؛داماد رو دیدم.دخترعموم قبلش میگفت شنیدم میگن داماد خوشتیپه؟گفتم نه!میگن معمولیه....وقتی عروس و داماد وارد تالار شدن ازش پرسیدم کدوم بهتره از نظر قیافه؟گفت عروس!بعدش بهم گفت قیافه مهم نیست،آدم باشن کافیه......عروس رو خیلی خوب درست نکرده بود آرایشگر!ولی فردا شبش یعنی شب عروسی بهتر شده بود.......

به نظرم که داماد شانس بزرگی رو با ازدواج با این دختر به دست آورد.....یعنی کسی نیست که از این دختر تعریف نکنه....ممکنه از نظر ظاهر خیلی معمولی باشه....ولی فوق العاده دختر فهمیده و متین و عاقلیه....

انشاالله که خوشبخت بشن

+شنبه هم من زنگ زدم برای مدیر گفتم مدرسه نمیام...گفت انشاالله که خیره؟گفتم فردا ارائه دارم و این چند روزم درگیر مراسم عروسی بودم حاضر نکردم!

+چند روز قبلش هم برای استادم زنگ زدم و اس دادم ولی جواب نداد....ازش پرسیدم که اجازه میده به جای کتاب حجاب مطهری که گفته بودم ، کتاب پدر،مادر ما متهمیم از شریعتی رو ارائه بدم یا نه؟اونم جواب نداد .منم کار خودمو کردم...یکی از دوستان نتی این کتاب رو بهم معرفی کرد و منم وقتی اول فایل پی دی افش رو خوندم خیلی لذت بردم و رفتم خریدم و دلم میخواست حتما همینو ارائه بدم


+یکشنبه روز ارائه چون هم من ارائه داشتم .هم مادرشوهر بهش گفتم من خیلی استرس دارم بذار اول من بدم...ولی یه چند مین دیرتر رفتم کلاس دیدم داره با استاد صحبت میکنه و خواست ارائه بده...هرچی هم گفتم بذار من بدم،گفت زود تموم میشه!اون کتاب واقعه عاشورا مطهری رو داشت....من خیلی استرس داشتم...یعنی همیشه قبل از ارائه اینطور میشم....هرکاری هم میکنم ولی باز این استرسه هست....


وقتی مادرشوهر ارائه داد و نقد و بررسی ها انجام شد من رفتم ارائه دادم....کلا من تند حرف میزنم ولی وقتی  استرس میگیرم علاوه بر اینکه تند میخونم تن صدام هم بالا میره....بعد از اینکه چند صفحه ای رو خوندم دیدم استاد میگه خوب اصل مطلب رو در آخرش بگو و منم خوندم ...واقعا وقتی نشسته بودم و میخوندم احساس کردم دیگه نفس کم آوردم!وقتی نشستم دیدم یکی از آقایون کلاس بهم گفت عالی بود،آفرین،باید شمارو به صداو سیما معرفی کنن.مجری توانمندی میشین!!!تشکر کردم.یکی ازدخترها بهم میگفت کاش برامون کپی میگرفتی خیلی جالب بود..حتی زی زی هم خوشش اومد و کتاب رو ازم گرفت که بخونه...بعدش وقتی برای کاری از کلاس خارج شدم و اومدم دیدم استاد داره راجع به شریعتی صحبت میکنه .....و از حرفهاش فهمیدیم که استاد قبولش نداره و میگه اون روشنفکر نبوده،شبه روشنفکر بوده!و حتی وقتی خیلی از بچه ها نقد میکردن حرفشو بازم اون جوابی رو میداد که مثلا شریعتی فقط سخنور خوبی بوده!همین!.....میگفت اگه این دو ارائه رو مقایسه کنین متوجه میشین....وقتی مثلا مطهری حرفی رو میشنوه چطور جواب میده،چطور بررسی میکنه و.....

خلاصه بعد از کلاس بهش گفتم استاد خوب اگه شما جواب اس منو میدادین من همون کتاب مطهری رو ارائه میدادم ..استاد گفت نه ربطی به ارائه تو نداره....کلا بحثم رو شریعتی بود.....ولی تو باید خیلی خلاصه میکردی.و بحث های اصلی رو میگفتی مثل فلانی(مادرشوهر)...ولی من واقعا حیفم میومد هرجایی رو که حذف میکردم...

ولی با همه ی حرفهایی که استاد راجع به شریعتی زد من پشیمون نشدم از اینکه چرا شریعتی رو ارائه دادم....و بچه هام خیلی از حرفهای استاد قانع نشدن!

این کتاب شریعتی رو برای کسانی که تا حالا نخوندن توصیه میکنم....خیلی جالبه..وقتی میخوندم لذت میبردم

البته استادمون میگفت از من میشنوین دیگه کتابهای شریعتی رو نخونین!!!

برای درس دیگه باید مقاله هم کار کنم و ارائه بدم ولی هنوز تو موضوع موندم و وقتی هم ندارم!مادرشوهر که با یکی از پسرهای کلاس این هفته مقاله رو ارائه میده....انقدر که به این پسر میگفت برای مقاله،بالاخره  کارش اوکی شد...ولی من اصلا خیلی گیر نمیدم...احساس میکنم مادرشوهر بعضی وقتها زیاد میپیچه به طرف و طرفم هوا برش مبداره که چه خبره....

کارهای عملی کلاسهای ضمن خدمت که تا 15این ماه فرصتشه هیچ کدومش رو انجام ندادم...اصلا حوصله نداااااااااااااااااااااااارم

+امروز بعدازظهر رفتم خونه دوست جونم.....هنوز خونه مامانشه.....قراره تا بچه 40روزش تموم بشه اینجا بمونه.....امروز خواهراشم همه بودن و مشغول پاک کردن سبزی...ولی من و اون تو اتاق بودیم و گپ میزدیم...که 3تا از خواهرشوهرهاشم اومدن ......کوچولوشم همش خواب بود....بعد از رفتنشون حرفی راجب طلاق و شرایط دخترها بعد از طلاق پیش اومد و منم بهش قضیه دخترعمه ام رو گفتم....اونم میگفت هیچ وقت نباید سریع نه بگم!بهتره همیشه چندروزی فکر کنم!بهم گفت تلقین های منفی رو بزار کنار.....از الان داری به این فکر میکنی اگه ازدواج دومت شکست بخوری چی؟؟میگفت هرچی بگن میشه...گفتم درسته ولی ازدواج برای بار دوم خیلی ریسکش بالاست....میگفت اینکه اون آدم جدا شده دلیل نیست بد باشه ،ممکنه باهم تفاهم نداشتن،مثل تو و اون آدم..ممکنه با کس دیگه ای خوشبخت بشین....بعدش ازم پرسید از اون آدم اصلا خبری داری؟گفتم نه!و بهش گفتم واقعا الان که فکر میکنم میبینم تازه راحت شدم!3ماه هیچی نبود و فقط دوسال از بهترین لحظات عمرم رفت...و من داغون شدم....الان درسته فکروخیال هست و بعضا ناراحتی ولی خداروشکر اون روزهای عشق،نفرت،انتظار،دعوا،مهریه،دادگاه و...تموم شد.....



+اما ادامه مطلب دستور درست کردن کیک هست که ندا خانم خواسته بودند.بابت تاخیر بسیار شرمنده ایم




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 | 22:39 | نویسنده : سارا |
دیروز بعدازظهر بود که دخترعمه ام خونمون زنگ زد...خیلی کم از این کارها میکنه...برای همین وقتی از خواهرم پرسیدم کیه و اونم جواب داد دخترعمه است تعجب کردم! و حدس زدم که فقط برای حال و احوالپرسی نیست که از دانمارک تماس گرفته.....

پارسال که اومده بود ازش کمی اینجا(تو وبلاگم) گفتم...اینکه باهم میرفتیم تا برای دخترش خنچه عقد بخره....و الانم چون دخترش تازه زایمان کرده نتونست بیاد ایران و میگفت 3-4ماه دیگه احتمالا با خواهرش بیان....

یادمه قبل از طلاق بود،یعنی نزدیکای تموم شدن کار طلاقم بود که باهام تماس گرفت و کلی صحبت کرد...خیلی خوب حرف میزنه و خیلی زن باهوش و زرنگیه...اون معتقد بود بهتره زودتر این قضیه رو تموم کنم و ......

بعدها هم تماس گرفت و تو یه چت مفصل حرف زدیم و خواست پسر ایرانی که همونجا زندگی میکنه رو به من معرفی کنه....(که راجب اینم یه پست گذاشته بودم)

دیروزم از خواهرم خواست گوشی رو بده به من و بعد از احوالپرسی های معمول گفت برات تو یاهو پیام دادم جواب ندادی؟؟گفتم ندیدم....گفت میتونی آنلاین بشی؟گفتم آره و بعد از چند مین آنلاین شدم تا با هم چت کنیم...پیامش رو دیدم که گفته بود اگه تونستی شب بیا تو یاهو یا فیس بوک....

اولش ازم پرسید کسی پیشته و منم گفتم خواهرم و پسرداییم هستن....و چون خواست خصوصی صحبت کنه هندزفری گذاشتم تا صدای اونو فقط خودم داشته باشم.....خواهرم رفت تو اتاقش ولی پسرداییم پیشم نشسته بود....اولش کمی از کارهام پرسید و بعد رفت سر اصل مطلب و بهم گفت سارا جان آیا کسی تو زندگیت هست یا نه؟؟!!گفتم نه...گفت یه پسری هست که شرایطش مثل توئه یعنی از همسرش جدا شده ،اون شمارو میشناسه،شاید تو هم اونو بشناسی! گفتم کی؟؟!خندید و گفت این یه رازه...فقط میخوام بدونم حاضری باهم آشنا بشین یه مدت،ببینین اصلا به درد هم میخورین یا نه؟؟!گفتم من باید اول بدونم طرف کیه؟همینجوری که نمیشه چیزی بگم؟گفت آره درست میگی....و بعدش با کلی سوال پرسیدن من و کنجکاویم بهم گفت:پسره فلانیه دوست داداشت!!! اسمش رو شنیده بودم و خیلی تعجب کردم و به شوخی بهش گفتم چقدر شما پیشرفته این،اونجا هم هستین ،اوضاع اینورم دستتونه...و یه کمی باهم شوخی کردیم...بهش گفتم اینو شما از کجا میشناسین؟؟گفت که یه بار که خونه عموم بوده کنار خونشون پسره رو میبینه که اومده بود دنبال پسرعموم و باهم صحبتی هم میکنن و مثل اینکه پسره هم اون موقع دنبال کارای طلاقش بود....

من بهش گفتم من این پسر رو ندیدم ولی شنیدم چیزایی راجبش که جدا شده و...دخترعمه ام چندبار ازم خواست که این قضیه فقط بین خودم و اون بمونه...میگفت پسره میترسه که اگه این حرف پخش بشه ممکنه داداشم ناراحت و عصبانی بشه و اوضاع رو خراب کنه و اون وقت دوستی اونا هم بهم بخوره....منم قول دادم به کسی نمیگم....البته اون دفعه قبلم وقتی حرف اون پسر رو زد ازم خواست به کسی نگم...منم هیچ وقت حرفی به کسی نزدم...

خلاصه خیلی کنجکاو شدم بدونم این پسره چطور اینارو بهش گفته!آخرشم درست جواب نگرفتم!فکر کنم باهم دوباره صحبت کردن،احتمالا از همین نت....بهم گفت من پسر رو نمیشناسم و نمیدونم چطور آدمی هست، ولی در ظاهر اونجور که باهاش حرف زدم پسر بدی نبود...میگفت 26 سالشه،میدونی که فلان جا زندگی میکنه و از همسرشم جدا شده،الانم واقعا میترسه نکنه این موضوع به گوش داداشت برسه و دوستیشون بهم بخوره.....گفتم علت جداییش چی بوده؟گفت منم دقیق نمیدونم،ولی اونطور که گفته مادر دختره اونو برای خواهرزاده اش در نظر گرفته بود و از این صحبتها......

دخترعمه ام بهم گفت تو چند سالته الان؟گفتم متولد 1365 یعنی 27سال و اون پسرم که از من کوچیکتره!گفت خوب باشه....سن مگه مهمه؟؟این فکر یه جوون تحصیلکرده دانشجو نباید باشه..این فکر عقب افتاده هاست....مگه مرد کوچیک باشه چه اتفاقی میفته؟این همه آدم با مردهای کوچیکتر از خودشون ازدواج میکنن مگه اتفاقی میفته؟؟!

بهم گفت متاسفانه تو ایران شرایط طوریه که وقتی یه دختر طلاق میگیره همه فکر میکنن دیگه باید یه مرد مسن،یا زن مرده،یا زن طلاق داده بیاد سراغش ولی اینطور نیست.....تو هم حق زندگی داری...ما زندگیمون رو خودمون میسازیم...گفت من هیچ اصراری بهت نمیکنم ولی باید شرایط ایران رو هم در نظر بگیری...اون پسر و تو وجه مشترک دارین و بهتره با هم آشنا بشین...شد ،شد...نشد هم نشد دیگه تمومش میکنین....بعد بهم گفت به نظرت بهتره من شماره تورو بهش بدم یا شماره اونو به تو؟؟؟؟منم گفتم هیچکدوم....آخه من باید یه چیزای اولیه از طرف بدونم...گفت اولیه همون چیزایی بود که بهت گفتم.....اولیه یعنی 26سالشه...اولیه یعنی دوست داداشته،اولیه یعنی دوست پسرعموهاته،اولیه یعنی هم محلیته(خونه باغ)و....

بعدش گفت بامن راحت باش ،نمیخوام از من خجالت بکشی...میخوام مثل دوتا دوست باشیم....اگه واقعا فکر میکنی این هنر رو داری که تو اینترنت،تو دنیای واقعی،تو خیابون؛تو دانشگاه یا هرجای دیگه ای با کسی آشنا بشی و شرایط بهتری رو داشته باشه،خوب اشکالی نداره بگو نه....ولی اگه فکر میکنی نمیتونی و این هنر رو نداری و باید منتظر باشی یکی بیاد سراغت که از نظر خیلی چیزا بهت نخوره و تو هم مجبوری موافقت کنی فقط به خاطر اینکه طلاق گرفتی به نظرم این پسر گزینه مناسبی میتونه باشه....هم جوونه،هم کمی میشناسینش،هم دوست داداشته و....بعد گفت اگه میخوای عکسش رو ببینی من دارم با فلان پسرعمو عکس دارن تو فیس هم گذاشتن......(چیزی نگفتم ولی بعدا از رو کنجکاوی رفتم و دیدم عکسش رو)


گفت این فلانی و فلانی رو که میبینی الان خوشبخت شدن فکر میکنی هیچ تلاشی برای زندگیشون نکردن..نه عزیز من...خودتم باید برای زندگیت تلاش کنی...چرا باید همیشه انتخاب بشی....چرا خودت انتخاب نکنی و....

خلاصه کلی صحبت کردیم..بیشتر اون حرف میزد...منم فقط برای اینکه زودتر تمومش کنم گفتم درسته ولی من فعلا میخوام درسم رو بخونم و اینجوری آینده ام رو بسازم...گفت چقدر از درست مونده؟گفتم یکسال و نیم مونده....بهم گفت اتفاقا من خوشحال میشم بدونم تو خودت میتونی...و انشااالله تو دانشگاه با آدم خوبی آشنا بشی و خوشبخت بشی.....

ازش پرسیدم این جریان رو زن عموم یا پسرعموم هم میدونن؟گفت نه نه اصلا!به کسی نگو...فقط من و تو و اون پسر....میگفت اون پسر هم تورو ندیده،ولی شنیده که تو هم جدا شدی...ولی نتونسته اینو به داداشت بگه و ترسیده دوستیشون بهم بخوره،اینه که به من گفته....

من همش حدس میزدم نکنه پسرعموم به دخترعمه ام چنین پیشنهادی داده که بهم بگه ولی اونجور که اون میگفت کسی نمیدونه.....

بالاخره درس رو بهونه کردم و مثلا ادعا کردم خودم میتونم کسی رو برای خودم پیدا کنم ،تا دست از سرمون برداشت....میگه دوست ندارم دخترداییم مجبور بشه با یه آدم پیر و ...ازدواج کنه....و معتقده اینکه سن ما بهم نزدیکه خودش باعث تفاهم بیشتره...

بعد از اینکه صحبتمون تموم شد خواهرم و مادرم پرسیدن اون چی میگفت؟منم چیزی نگفتم!بعد یهو وقتی فکر میکردم یادم اومد که زن اول اون پسر شاگرد من بوده....و دقیقا وقتی منم در شرف طلاق بودم اونم بود...چون یادمه یه بار پسرعموم ازم پرسید فلانی شاگردته؟منم گفتم آره.گفت شوهرش دوستمه....بعدش که رفتم مدرسه دیدم فقط یه جلسه اومد و دیگه نیومد و منم اصلا چهره اش تو ذهنم نیومد.....اون وقتها پسرعموم میگفت که این پسر داره جدا میشه و حرفهایی هم میزد ولی الان یادم نیست....

نمیدونم شاید حرفهای دخترعمه ام همش درست باشه...شاید واقعا از نظر اون که میگه پیدا کردن به شریک مناسب هنره درست باشه ولی من این هنر روندارم...اون میگفت مگه همین دختره من نبود با شوهرش یکسال و نیم دوست بودن،باز یکسال و نیم رو برای آشنایی کم میدونست...مگه چه اشکالی داره دو طرف باهم آشنا بشن و بعد ازدواج کنن؟؟!

بعضی حرفهاش درسته منتها با یه اصولی که ما بهش پایبندیم.....

خلاصه گفتم نه!شاید اگه اطرافیانم میشندین مثل اونبار بهم میگفتم حداقل بزار همو ببینین و حرف بزنین ، و سریع نه نگو...ولی من گفتم نه!نمیدونم چرا احساس میکنم اگه به مردی با این شرایط جواب اوکی بدم زندگیمو روی دیوار آه و ناله و نفرین یه زن دیگه ساختم....شاید اشتباه فکر کنم ولی خوب واقعا ازدواج کردن اونم برای بار دوم فوق العاده سختتر از بار اوله و من از این ریسک میترسم.....

دعام کنین


و اما دیشب:

دیشب عروسی دوستم بود....الان تو گروه بچه های دانشگاه که چندین ساله با هم دوستیم من موندم و مادرشوهر....بقیه همه ازدواج کردن...دیشب عروسی دوستی بود که احتمال زیاد آخرین بار بود میدیدیمش...چون قراره برای زندگی برن تهران،کار شوهرش  تهرانه..عروسی تو خونه بود و من  همش غر میزرم آخه چرا خونه؟؟!بعد که رفتم دیدم خیلی شلوغ نیست و جمعیت زیادی نبودن .....

دوستم و شوهرش اومدن دنبالم و وقتی رفتیم چند مین بعد از ما عروس و داماد اومدن...اونجور که عکس داماد رو دیده بودیم با دیشب که از نزدیک دیدم خیلی تفاوت داشت.....بعد از اینکه داماد رفت و بزن و برقص ها شروع شد،مادرشوهر رفت جلو و شروع به رقصیدن با عروس کرد ...بعد هم همه بچه ها تصمیم گرفتم برن دور عروس حلقه بزنن و برقصن و شاباش بدن بهش....من گفتم من فقط میدم به عروس و میشینم ولی همینکه بلند شدم دیگه دوستان نذاشتن بشینم...منم خیلی رقص بلد نیستم و  سعی کردم همونجا الکی خودمو تکون بدم و دست بزنم فقط.....

بعد وقتی دوستان مشغول صحبت با عروس شدیم فهمیدیم که واقعا درسته میگن آدم از هرچی بدش میاد،سرش میاد.....این دوستم بخاطر سختگیری های زیاد پدرش از خیلی چیزها زده شده بود و حتی میگفت دوست داره چادر رو هم کنار بذاره....از قضا این آقا داماد فوق العاده سختگیره،مثل پدرش....یعنی میگه عروس خانم نباید به هیچ وجه کوچیکترین آرایشی بکنه(حتی یه کرم ساده!)و نباید حتی یه تار موش مشخص باشه و......مادرشوهر گفت اوووووه خیلی سخته،بعد خندیدو گفت باید یه کتک حسابی بخوره تا درست بشه....منم خندیدم و گفتم همینه شوهرش دوست نداره خانمش دیگه با دوستاشم رفت و آمد کنه،بخاطر همین بدآموزی هاست دیگه......دوستم میگفت واقعا اعصابم خرد میشه....

به نظرم واقعا سخته.....شاید بعضی ها راحت با این قضیه کنار بیان ولی من یکی هیچ وقت نمیتونم....به عروس گفتم باز خوبه تو عادت داری!پدرت هم همچین خصوصیت هایی رو داشت.....گفت آره!

راستی دیشب زی زی هم بودرقص هم میکرد...فامیل عروس میشد...من و مادرشوهر بعد از چند مین رفتیم تا با مادر و خواهرشم آشنا بشیم و احوالپرسی کردیم...

عروس خانم حتی تو شب عروسیش کلی گله داشت از قوم شوهر...اینکه هیچ کمکی به شوهرش نکردن و اون تنها مخارج رو داده....بعد یکی از دوستام گفت ندیدم دختری تو عروسیش از قوم شوهر گله نکنه....

خلاصه شب خوبی بود....به اون بدی ای که فکر میکردم مجلس عروسی تو خونه داره نبود...تا بیام خونه ساعت 1:30 شده بود و بازم دوستم و شوهرش مثل همیشه منو رسوندن.....

چیزی که برام جالب بود 3تا از دوستام شوهراشون هم اومده بودن و اتفاقی باهم آشنا شدن و خیلی زود مچم شدن باهم....اینکه شوهراشون تا اون موقع شب مونده بودن برام خیلی جالب بود....چون از آقایون کسی نمونده بود...با صبرو حوصله منتظر بودن تا وقتی خانم هاشون بگن بریم....برام جالب بود....یه لحظه وقت خداحافظی وقتی اونها باشوهراشون بودن فکرم رفت پیش اون آدم و آخرین حرفهاش اینکه تو باید پیش بینی کنی بعد از ازدواج نزارم تا چندسال خونه پدرومادرت بری،عروسی دوستهات بری....بیخیالش

انشاالله همه خوشبخت بشن و این عروس و داماد هم همینطور....

یکی از دوستان میگفت عروس شانسی که آورده اینه که میخواد بره تهران و از قوم شوهر دور میشه وگرنه معلوم نبود عاقبت چی میشه...







تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 21:17 | نویسنده : سارا |
دیروز اولین روز شروع کاریم تو مدرسه بود....چون ظهر کلاس داشتم صبحش زنگ زدم که برم خونه دوست جونی برای تبریک و دادن هدیه....زنگ زدم خونشون که خواهرش گوشی رو برداشت گفت که دوست جونی کوچولو رو برده برای واکسن و این چیزا....منم اس دادم بهش و ازش خواستم اگه قبل از ظهر رسید بهم بگه برم ببینمش.....چون ترسیدم اگه نرم دیگه فرصت نشه و بشه وقتی که پسرش داماد شده!

نزدیک ساعت 11 بود که اس داد و منم با خواهرم رفتیم اونجا....واااااااااااای دوست جونمو در حال شیر دادن به بچه اش دیدم،باااااااااورم نمیشد مامان شده!!! اون بهم میگفت دیگه امروز قرار بود برام زنگ بزنه ببینه چی شده که من  تو این یه هفته نه براش اس دادم و هم اینکه نرفتم پیشش.....بهش گفتم که واقعا این 2-3روزه آخر تعطیلات خیلی درگیر بودم....داشتم تا لحظه های آخر سوالات امتحانی استاندارد برای مدیر طرح میکردم،اونم برای هر درسی 5سری....باز خدارو شکر دخترخاله ام وقتش آزاد بود چندتاشو دادم اون برام تایپ کرد...خلاصه یک ساعت و نیم پیشش بودم و با کوچولوشم چندتا عکس گرفتم....من نتونستم خوب تشخیص بدم که بچه شبیه مامانشه یا باباش؟!البته سفیدی پوستش به دوستم رفته ولی دوستم میگفت چهره اش میگن شبیه پدرشه.....


دیروز بعدازظهرم رفتم مدرسه و به مدیر گفتم آخه این چه کاری بود 2-3روز تمام وقتم رو گرفت و.....گفت خوب فقط همین ترم بود .انشاالله از ترم های دیگه راحتی دیگه!!!گفتم پس این اداره چه کاری میکنه!فقط زحمت تصحیح میکشه !!!

خلاصه اولین روز کاری سال جدید با کمی غر زدن من شروع شد!البته بیشترش تو دل خودم نق میزدم!


امروزم دانشگاه کلاس داشتم و خوشبختانه یکی از استادها نیومد و برنامه منم ردیف شد که به همایش کلاس ضمن خدمت برسم....نتایج امتحان کتبی رو اعلام نکردن...گفتند از استان تماس گرفتن و اطلاع دادن 22 نفر رد شدن و 11 نفر فقط تک درس رو افتادن!!!خدا بخیر بگذرونه...جالبش اینه که وقتی با یکی همکارا رفتیم پیش مسئولمون اونم کلی گلایه داشت و میگفت مدیرو اون بالا دستی ها نشستن 30 میلیون پولو دارن نوش جون میکنن!(مثل اینکه به طرف چیزی نرسیده بود،حالش گرفته شد،داشت اینارو میگفت!) و با زبونِ بی زبونی داشت میگفت اینا همش کشکه و هدفشون فقط پول بوده نه چیز دیگه!!!

تو همایشم اساتیدی اومدن و برای بچه های هر کلاس یه استاد معرفی شد که کار عملی رو به اونها نشون بدیم و تا 15 اردیبهشت هم بیشتر مهلتش نیست....کلی کاره...از فیلم گرفتن از تدریسمون تا رفتن به مدرسه دیگه و یادداشت برداری از کار یه معلم باتجربه و........

کارهای دانشگاه هم زیاده و یکی از استادها برام تاریخ 30فروردین رو برای ارائه در نظر گرفته....بماند که مقاله ای که استاد دیگه میخواد رو هنوز موضوعش رو مشخص نکردم!!!

دعام کنین کارام با موفقیت بگذره......



تاريخ : یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 22:14 | نویسنده : سارا |
امروز فهمیدم که  خاله شدم......هووووووووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بعععععععععععععله...دوست جونیم زایمان کرد...خیلی بی معرفته!بهش گفته بودم حتما وقتی رفت بیمارستان بهم خبر بده!حتی اگه خودش نتونست به خواهرش بگه حداقل یه اس بهم بده،منم برم پیشش ولی بی معرفت اینکارو نکرد.........

امروز بی خبر از همه جا اس دادم و گفتم تاریخ زایمان مشخص شده یا نه؟آخه قرار بود دیروز بره دکتر!......جواب داد زایمان کردم،چون حالم بد شده بود زودتر زایمان کردم و الانم خونه مامانمم..........یعنی جمعه زایمان کرد.همون روزی که من براش زنگ زده بودم....مثل اینکه شبش حالش بد میشه و میره بیمارستان.......

با هیجان زنگ زدم باهاش حرف بزنم و بهش تبریک بگم ولی خواهرش گوشی رو برداشت و گفت که دوست جونی کمی سر درد داره و اینکه  پسر کوچولوشم گریه میکنه،برای همین اون جواب داده....کمی باهاش صحبت کردم و تبریک گفتم و بهش گفتم حاله دوست جونی بهتر شد میرم خونشون......بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم یادم اومد نپرسیدم اسمشو!؟!!  

باورم نمیشه که اون مادر شده.....اون شبیکه عروسیش بود همو بغل کردیم و گریه کردیم.....اینکه احساس میکردم دیگه از دستش دادم و هم اینکه اون وقتها در حال طلاق بودم و واقعا اون سنگ صبورم بود ...یعنی بلافاصله بعد از هر اتفاقی براش زنگ میزدم و بهش خبر میدادم..........رفتنش به تهران شاید محبت رو کم نکرده باشه ولی احساس میکنم معرفت  عر دوتامون رو کم کرده....به هرحال اون درگیر زندگی مشترک شده و وقتی هم اینجا میاد فرصت زیادی نداره.....منم که درگیر دانشگاه شدم.....

فکر کنم الانم که دیگه مامان شده سال به سالم نبینمش.....     

فکر میکنم مادر شدن احساس خیلی قشنگی باشه که قابل وصف کردن نیست...برای همه ی دختران سرزمینم دعا میکنم که روزی این حس رو تجربه کنن..این حس رو در کنار مردی تجربه کنن که دوسش دارن!این خیلی مهمه به نظرم!...و واقعا خیلی هارو میبنم که آرزوی داشتن فرزند رو دارن..انشاالله خدا به همه شون فرزند صالح عطا کنه....

یه جا خوندم که نوشته بود:

عشقی که خدا تو وجود یه مادر گذاشته قابل مقایسه با هیچ عشقی نیست . یه عشق یه طرفه بدون هیچ چشم داشتی ازطرف معشوق ...
واقعا اینطوره... خوشا به حال اونایی که لایق این عشق ورزیدن شدن ...


تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 0:50 | نویسنده : سارا |

اینجانب یه دختر خیلی خیلی تنبل هستم!تصمیم داشتم تو این سال جدید حداقل یک کمی با برنامه ریزی پیش برم ولی نشد که نشد! و من تا امروز نتونستم هیچ کدوم از کارهایی که تصمیم داشتم تو این تعطیلات انجام بدم رو انجام بدم....

بعععععععععععععععععععععععله!!! هر روز کار امروزم رو به فردا گذاشتم...امیدوارم دیگه از فردا شروع کنم چون همون اولین شنبه بعد از تعطیلات باید برم مدرسه و سوالات رو که قرار بود طرح کنم رو تحویل بدم!اونم تازه مدیر با من همکاری کرد گذاشت تو عید انجام بدم،باقیه همکارها همه سوالات رو دادن....موندم این همه سوال رو چجوری طرح کنم،بارم بندی و تایپ کنم؟!!!بماند کلی از کارهای دانشگاه رو که انجام ندادم....

دلم خواست بیام اینجا و  بنویسم ولی هم اینکه وقت نشد و هم اینکه حس و حال نوشتن رو نداشتم....خیلی بی حس و حالم..ببخشید منو...سابق از هر فرصتی برای اومدن به اینجا و نوشتن دردودل هام استفاده میکردم ولی نمیدونم این  روزها چرا اینجور شدم!؟و حتی گاهی با خودم فکر کردم برای همیشه از این محیط وبلاگیم خداحافظی کنم چون دیر به دیر میام... ولی بعدش دلم نیومد،دلم برای همه دوستان تنگ میشه...برای حرفهاشون،برای راهنمایی هاشون،برای محبت همه تون دلم تنگ میشه....

سال جدید هم اومده.....سال جدید به یادمون میاره که عمرومون خیلی زودتر از اونچه که فکرشو میکنیم در حال گذره..امیدوارم از این باقی مونده عمر بهتر استفاده کنیم و از خطاها و اشتباهات گذشته درس بگیریم.....از عید سال 91 دیگه سال تحویل خوشایندی رو نداشتم...یعنی 2سال،بدترین سال های زندگیم رو گذروندم...سال 91 سالی که از اون آدم جدا شدم و بزرگترین و تلخ ترین تصمیمم رو تو فروردین ماه اون سال گرفتم و سال 92 که سال طلاقم بود....  امیدوارم امسال سال خوبی برای همه و من باشه...امیدوارم دیگه از اون تلخی ها خبری نباشه...به قول دوستی اگه مشکلات نباشه میشه بهشت و این ممکن نیست و من باید بتونم وقتی  مشکلی ایجاد شد درست مدیریتش کنم....نمیدونم میتونم با نه ولی باید سعی خودمو بکنم.....باید سعی کنم تو این سال جدید تلاش کنم برای بهتر شدن زندگیم...

این روزها به دید و بازدید میگذره ولی من دوست داشتم میرفتیم سفر.تا حال و هوام عوض شه ولی خوب نشد....خیلی وقت بود خونه باغ نمیموندیم ولی دیشب چون داداشم تولد داشت و دوستش از شهر دیگه هم اومده بود خونه ما،ما رفتیم اونجا تا راحت باشن....شب بعد از اینکه شام خونه عموم موندیم برای خوابیدن رفتیم خونمون(اونجا خونه عموها و بچه هاشون نزدیکه خونه باغ ماست)....شب خوبی برای من نبود...سعی کردم نزارم این فکرو خیال ها اذیتم کنه ولی نتونستم...چون دقیقا تو همون اتاق ،روی همون تخت دو نفره خوابیدم...اینبار تنها...اونم بعد از 2سال.....خاطرات زیادی تو ذهنم اومد به خودم گفتم فکرشو میکردی بعد از 2سال بیای اینجا ،اونم تنها باشی تو همین اتاق،روی همین تخت؟!!!!بعد به خودم جواب دادم آره...فکرشو میکردم ولی نمیدونستم میتونم طاقت بیارم یا نه؟!؟


روزهای جوونیم ازدواج فامیلی رو خیلی خوشایند نمیدونستم و از نظرم جالب نبود ولی این روزها که محبت زیاد همون فامیل رو به همسرش دیدم به خودم گفتم یعنی اگه من اون رو انتخاب میکردم خوشبخت میشدم؟!.....دلگیر نشدم .چون هنوزم رابطه ما مثل برادر و خواهره....و هنوزم شاید همون عقیده نادرست رو داشته باشم ....فقط دلم برای سرنوشت خودم سوخت!


از اولین روز عید تصمیم داشتم برای دوست جونم زنگ بزنم و عید رو تبریک بگم...چون بهش فقط اس داده بودم....فرصتش پیش نیومد تا دیروز که براش زنگ زدم با شوهرش بیرون بودند....حالشو پرسیدم و اینکه تاریخ زایمانش مشخص شده یا نه؟؟که گفت اول دکتر گفته بود 16 همین ماه ولی الان چون گفتند قند داره احتمالا زودتر میشه و قرار شد امروز بره دکتر تا تاریخ دقیقش رو بگه.....ازش پرسیدم کدوم بیمارستان قراره زایمان کنه؟یکی از بهترین بیمارستان های شهرو گفت که خصوصیه.....براش دعا کردم و میکنم که سلامت کوچولوش رو دنیا بیاره.....و فکرم رفت پیش اون آدم که همیشه به شوخی و جدی حرفی رو راجع به این قضیه میگفت بهم...یعنی حاضر نبود هیچ جوره پولی خرج کنه!و از حرفی که میگفت باید میفهمیدم ارزشم پیش اون چقدر بوده!!!


نمیخواستم از تلخی ها اونم تو اولین پستم در سال جدید بنویسم ولی وقتی شروع به تایپ میکنم هرچی تو ذهنمه رو ناخواداگاه مینویسم.....من رو ببخشید..خیلی حرفها برای گفتن داشتم ولی فعلا حوصله تایپ ندارم...انشاالله در پست های دیگه...

امیدوارم امسال سال خوبی برای همه تون باشه....التماس دعا دارم از همه تون

اما آخر حرفهام یه متن زیباست،امیدوارم خوشتون بیاد:

دلـت را بتـکان
غصه هايت که ريخت، تو هم، همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهايت وقتي افتاد روي زمين
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لاي اشتباه هايت...
يک تجربه را بيرون بکش
قاب کن و بزن به ديوار دلت...

دلت را محکم تر اگر بتکاني
تمام کينه هايت هم مي ريزد
و تمام آن غم هاي بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهايت

باز هم محکم تر از قبل، دلت را بتکان
تا اين بار همه آن عشق هاي بچه گانه هم بيفتد

حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هايت نيفتد
تلخ يا شيرين، چه تفاوت مي کند؟
خاطره، خاطره است
بايد باشد، بايد بماند
کافي ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد
يک تکان ديگر بس است
تکاندي؟
دلت را ببين
چقدر تميز شد
دلت سبک شد؟
حالا اين دل، جاي "عشق" است
دعوتش کن
اين دل مال "عشق" است
همه چيز ريخت از دلت
همه چيز افتاد و حالا
تو ماندي و يک دل
يک دل و يک قاب تجربه
يک قاب تجربه و مشتي خاطره
مشتي خاطره و يک "عشق"

خانه تکاني دلتون مبارک باشه




تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 23:3 | نویسنده : سارا |