دختری از جنس دریا

من باشم و تو...کنار دریا...صدای موج ها...گرمی...آغوشت...زندگی یعنی همین!آرامش..عشق..امنیت...

نویسنده :سارا
تاریخ: سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ ساعت: 1:36
فکر نمیکردم 25 روز طول بکشه تا بیام اینجا و پست بزارم...البته میشه گفت وقتی میبنم حال و هوای وبلاگ مثل سابق نیست و دوستان همه درگیر زندگین،حالا هر کدوم به نوعی،و پستی نمیزارن،میل و رغبت منم برای اومدن به وبلاگ کم میشه....

سال نو رو به همه ی دوستان گلم تبریک میگم.آرزو میکنم سال پرخیر و برکتی برای همه باشه...

تعطیلات نوروزی هم به چشم برهم زدنی گذشت...امسال عید هم چیدمان و تزئین سفره هفت سین به عهده خودم بود...نمیخواستم سفره بزرگ بزارم چون گفتم فسقل جون(پسرداییم)همه رو خراب میکنه ولی مامانم میگفت سفره بزرگ بزارم و منم بچه حرف گوش کن!!!همه کلی تعریف کردن از سفره ما هم بسی ذوقیدیم

بابام خیلی دوست داشت برای سال تحویل مشهد باشیم و کنار حرم آقا امام رضا،ولی من و خواهرام قبول نکردیم...چون چند سالی که برای عید میرفتیم خیلی شلوغ بود و سخت میگذشت..شاید مسیر حرم به هتلی که 5 دقیقه هم طول نمیکشید تو اون ازدحام 1 ساعت تو راه بودیم...گفتیم باشه بعد از تعطیلات بریم و الان بعد از تعطیلات عجیب دلم مسافرت میخواد...و اونم حرم امامم،عشقم آقا امام رضا..دلم خیلی تنگشه...نمیدونم کی آقا میطلبه منو...امیدوارم به زودی قسمت بشه...

تو ایام عید مسافرت نرفتن همانا،و مهمون داری کردن همانا!!!البته بیچاره تمام زحمت با مامانم بود. امسال خیلی ها خونمون اومدن..کسایی که سال های قبل به خاطر دوری راه نمیومدن....هفته اول که هر یک شب در میون یا مهمون داشتیم یا مهونی بودیم...واقعا به نظرم خسته کننده میومد.یاد حرف بچه دخترعمه ام افتادم.سالی که از دانمارک اومده بودن ایران و همه بستگان دعوتشون میکردن،دخترش میگفت ایرانی ها فقط میخورن،همه اش همون آدمها میرن مهمونی خونه همدیگه و فقط خونهه عوض میشه..واقعا همینطور بود

+قرار بود تو یکی از این روزها با حاج آقا،دوست بابام بریم املش ولی چون مهمون داشتیم نشد که باهاشون بریم...

+هفته دوم عید بود که یکی از دوستان از تهران اومد و دوره دوستانه رو تو عید هم برقرار کردیم که هم بعد از یکسال اونو ببینیم و  هم باهم خوش بگذرونیم

+بعد از تعطبلات برای مدیر مدرسه پیام دادم که دیگه مدرسه نمیام ،ولی حرفی زد که باز تو شرمندگی قرار گرفتم و نشد که نرم!مثلا تصمیم داشتم نرم که به کارهای پایان نامه برسم.هنوز شروع نکردم.حالا این چند روزم مادرشوهر با یی از دوستان دیگه زنگ میزنن که دارن میرن فلان دانشگاه برای کارهای پایان نامه ولی من باهاشون نمیرم..چون انقدر مطلبی که دارم رو هنوز جمع بندی نکردم.خیلی خیلی تنبل شدم..از طرفی مدیر درس روانشناسی رو  برای اولین بار بهم داده و ازم خواسته مثل سال قبل 100 تا سوال تستی/تشریحی و...از این درس طرح کنم برای امتحانات و تایپ کنم و تحویل بدم....واقعا سخت میشه برام...تازه دلشوره پایان نامه رو گرفتم،یعنی میرسم تا آخر شهریور دفاع کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

+ دلم میخواد تمام کارهای نیمه تموم رو به سرانجام برسونم،دلم میخواد پر از انرژی،شور و شوق باشم،تلاش کنم برای زندگی،برای داشتن آرامش،حتی شده بجنگم برای رسیدن به هدف هام ولی اونقدر بی حس و حالم که کاری نمیکنم و میدونم حسرت تمام این روزها تو دلم میمونه...تمام روزهایی که میتونستم تلاش کنم و نکردم

حال این روزهام تو این شعره:

 

از این تکرار ساعت ها

 از این بیهوده بودن ها

 از این بی تاب ماندن ها

 از این تردیدها

 نیرنگها

 شکها

خیانت ها

 از این رنگین کمان سرد آدمها

واز این مرگ باورها و رؤیاها

پریشانم

دلم پرواز میخواهد....

 

خدا جووونم مرا دریاب

...........................................

+ این متن زیبا تقدیم به دوستان عزیزم

"قلب" مهمانخانه نیست که آدمهابیایند،دوسه ساعت یا دوسه روز درآن بمانندوبعد بروند،
قلب لانه گنجشک نیست که دربهارساخته شودودرپاییز باد آن راباخودش ببرد،
"قلب"راستش نمیدانم چیست امااین را میدانم که فقط جای آدمهای خیلی خوب است،
قلب چاه دلخوری نیست که به وقت بدخلقی،سنگریزه ای بیندازی تاصدای افتادنش رابشنوی!
"قلب"آیینه ایست که باهر شکستن،چندتکه میشودویکپارچگی اش ازهم می پاشد...
"قلب"قاصدکی ست که اگرپرهایش رابچینی،دیگربه آسمان اوج نمیگیرد،
"قلب"برکه ای ست که آرامشش به یک نگاه بهم میخورد،
"قلب"اگربتواند کسی رادوست بدارد،خوبی هاوحتی زخم زبانهایش رانقش دیوارش میکند،
حال،اینکه قلب چیست،بماند!
فقط این رامیدانم؛
"قلب"وسعتی دارد به اندازه حضورخدا...
من حرمی مقدس تر ازقلب، سراغ ندارم...

نادرابراهیمی درکتاب "یک عاشقانه آرام "

 

 


نویسنده :سارا
تاریخ: شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ ساعت: 0:5
تصمیم گرفتم امشب بیام و آخرین پست سال 93 رو بنویسم

الان تقریبا دو ساعتی مونده به لحظه تحویل سال 1394..پیشاپیش عید رو به همه ی دوستان گلم تبریک میگم.انشاالله سال خوب و خوشی براتون باشه و به آرزوهای قشنگتون برسین.

منم چند ساعتی میشه کارهای تزئین و چیدمان سفره هفت سین رو تموم کردم   امسال میخواستم رو میز گردی که داریم سفره بزارم تا دست پسردایی شیطونم بهش نرسه ...چون خیلی شیطون شده و همه وسایل رو میگیره و پرت میکنه...ولی مامانم گفت نه سفره بزرگ بزار و منم مثل سال های قبل مسئولیت خطیر چیدمان سفره رو به عهده گرفتم!بعععععععععععععععععله،اونم چه چیدمانی  میدونم وقتی فسقل جون بیاد همه رو خراب میکنه

این روزها خیلی بازار گردی کردم...هر چقدر پارسال به خاطر کلاسهای ضمن خدمت نتونستم بگردم،امسال جبران کردم...شاید هر مغازه ای رو 3-4  باری رفتم!یه دفعه با مامان،با خواهر،با دخترخاله ها...

خیلی حرف ها هست برای گفتن ، دردو دل کردن؛سبک شدن،ولی نمیخوام این پست آخری سال 93 غمگین باشه و شمارو هم ناراحت کنم... بهار رو با همه  ی خاطرات تلخ گذشته ای که تو ذهنم به جا گذاشته ، باز هم دوست دارم.

تو لحظه تحویل سال منو از دعای خیرتون فراموش نکین 

 

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار 
یا محول الحول و الاحوال 
حول حالنا الی احسن الحال

..........................................

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد دوستان.

 

 


نویسنده :سارا
تاریخ: شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت: 22:20
دیروز هم یکی از دوره های دوستانه ما بود..و من چند روز قبل با یکی از دوستان قدیمی صحبت میکردم و از طرف خودم دعوتش کردم به این دوره! دعوت من همانا و غر زدن مادرشوهر همان!بقیه بچه ها هم خیلی علاقه مند نبودن به این دعوت،ولی خوب کنار اومدن!از طرفی این دوست ،یکی از دوستان من و صاحبخونه حساب میومد ولی بقیه بچه ها دوره دانشجویی خیلی باهاش مچ نبودن!ولی من با همه ی همکلاسی ها رفیق بودم

تقریبا دو سال پیش وقتی این دوستم باردار بود و بچه اش 6 ماهه به دنیا میاد و فوت میشه،این دوستم میاد خونمون و کلی با هم درد و دل میکنیم....3 بار بچه سقط کرده و هنوزم بچه دار نشده و ناراحته....دیروز احساس کردم ممکنه وقتی میبینه همه ی دوستان بچه دارن  ناراحت بشه!هر چند در ظاهر چیزی نشون نداد،ولی خوب میدونستم غصه میخوره...

دیروز خیلی خوووووووووووووش گذشت کلی سر به سر مادرشوهرش گذاشتیم ...مثل عروس ها تور براش گذاشتیم و بچه ها رقصیدن...خیلی خندیدم  کلی خل و چل بازی در آوردیم بیچاره یکی از دوستان که بچه دو ماهه داشت میگفت بچه ام از دست شما نمیتونه بخوابه!تا میخوابید با سر و صدای ما بیدار میشد...

+ امروز خواهر دوست صمیمی ام رو دیدم و کلی با هم حرف زدیم...از خواهرش میگفت که هنوز بعد از یکسال تکلیفش مشخص نشده و نتونسته مهریه رو بگیره...منم گفتم خوب معلومه اونقدر این قضیه رو طولانی مدت ادامه میدن تا خواهرت بگه خسته شدم ،مهرم حلال جونم آزاد!میگه خواهرم حاضر نیست از مهریه بگذره،چون تمام چیزایی که شوهرش داره همه با پوله اون خریده شده.......اونوقت طرف دست دوست دخترش یا همون نامزدش رو میگیره و میگرده واسه خودش!میگه به خواهرم میگم تو خونه نشینه و خودش رو داغون نکنه(هر چند شاغله)....این وسط پای یه بچه هم در میونه....خدا خودش به خیر بگذرونه....مرده خیلی راحت بهش خیانت کرده.....

+این روزها اصلا علاقه ی یک بنده خدا برام قابل هضم نیست...فکر میکنم یکیه مثل اون آدم!نمیتونم درکش کنم و نمیتونه درکم کنه! ادعا میکنه و من فقط به چشم یک ادعا به حرفهاش نگاه میکنم،نه بیشتر!هر چی میگذره احساس میکنم نسبت به ازدواج میل و علاقه ای در من وجود نداره...تهران که بودیم با شوهرخاله و پسرخاله ام راجع به مسئله ازدواج،اینکه شناخت چطور باید باشه؛طلاق و..صحبت کردیم....شوهرخاله ام خیلی خوب صحبت  میکنه و پسرخاله ام هم با اینکه 5 سال ازم کوچیکتره واقعا پسر خوب و فهمیده ایه....با تمام صحبت هایی که شد،هنوز میترسم و نمیدونم چطور میتونم تصمیم بگیرم.....شوهرخاله ام نصیحت هایی کرد که حتی اگه ازدواج هم نکنم بتونم خودم رو پای خودم بایستم!ولی نمیدونم میتونم نصیحت هاش رو عملی کنم با نه!

+فردا میرم دانشگاه،بعدش با بچه ها بازارگردی...اگه حوصله داشتم میام روزانه هامو مینویسم اینجا...

 

 


نویسنده :سارا
تاریخ: دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعت: 22:38
جمعه ساعت 10:30 صبح بود که داییم اومد دنبالم و حرکت کردیم به سمت تهران....مامان زنداییم و خاله و پسرخاله های دوقلوشم با یه ماشین دیگه جلوتر منتظرمون بودن،تا با هم حرکت کنیم....

داییم برای کارهای سربازیش یکی دو روز کار داشت ، زنداییم برای خرید و منم برای اینکه به چند تا از دانشگاه ها برم برای کارهای پایان نامه...به داییم گفتم مشخص نیست برگشت باهاتون بیام یا نه!بستگی به این داره که کارم چقدر طول میکشه!

شنبه رفتم دانشگاه آزاد تهران مرکز و با یکی از کارمندهای اونجا اتفاقی آشنا شدم و  اونم اصالتا شمالی بود خیلی بهم کمک کرد و هوامو داشت...کارهام رو که رسیدم بعدظهرش رفتم ایران داک ...خیلی خسته بودم اونروز و اصلا نمیتونستم چیزی بنویسم...یک صفحه ننوشته سفارش دادم برای خرید....حالا قرار بود برام میل کنن و گفتن بهم اگه کسی قبلا اینو گرفته باشه برای من نمیفرستن!!!منم اصلا حال نداشتم برای همین نتونستم بنویسم....

یکشنبه هم صبح رفتم دانشگاه شهید بهشتی ولی نزاشتن استفاده کنم...خیلی دپرس شدم،منم با کمک یه بنده خدایی معاون رو پیدا کردم و اون برای مسئول بخش زنگ زد و بهش گفت بزاره اسفاده کنم...وقتی رفتم پیش اون خانم مسئول کلی لجش گرفته بود واسه همین بهم گفت تا ساعت 12 بیشتر نمیتونی باشی!و اینکه پرینتم نمیتونم بگیرم!بقیه دانشجوها میتونستن 30 صفحه از پایان نامه رو پرینت بگیرن ولی نامرد بهم اجازه نداد......یاد روزی که دانشگاه علامه رفتم افتادم....و به پیش خودم به این نتیجه رسیدم با اینکه یک زنم ولی به جرات میتونم بگم زن ها وقتی به یک جایی برسن دچار غرور کاذب میشن!!! البته نمیشه تعمیم داد و گفت همه ی زنها اینطورن!ولی اکثرا اینطور هستن.....

وقتی دانشگاه بودم داییم برام زنگ زد و گفت ساعت 2 میخوان حرکت کنند و بهم گفت میام باهاشون یا نه؟!گفتم باید یک ساعت صبر کنه تا بهش خبر بدم!میخواستم دانشگاه پیام نور برم و به خاله ام گفتم شمارشو برای گیر بیاره....زنگیدم ولی طرف نمیدونست این دانشکده ای که من دنبالشم تو دانشگاهشون هست یا نه!!!! و آدرسی هم که داد برای مینی سیتی بود و داییم گفت برات سخته رفتن اونجا.....منم قید رفتن به دانشگاه پیام نور رو زدم و دیروز باهاشون برگشتم....

یک شب هم رفتم خونه دخترخاله ام و بهم میگفت  تنهاست چند روز پیشش بمونم...خیلی اصرار کرد ولی نتونستم بیشتر بمونم....احساس کردم همین دو روز موندن هم خیلی زیاد بوده...

این روزها بوی بهار رو میشه تو خیابون ها حس کرد...بوی عیدی...این روزهارو دوست دارم...امیدوارم امسال سال پر خیر و برکتی برای همه باشه..آمین

 

 


نویسنده :سارا
تاریخ: شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ ساعت: 22:42
امروز صبح تصمیم گرفتم برم دانشگاه برای گرفتن چند تا  معرفی نامه برای ورود به بعضی از دانشگاه ها تو تهران....البته دفعه قبل دانشگاه علامه با معرفی نامه هم نتونستم برم و دو تا خانم عقده ای کلا دپرسم کرده بودن شدید!ولی فکر نمیکنم بقیه دانشگاه ها اینطور باشه!و یه چیز دیگه اینکه فکر میکنم مردم شمال دلسوزتر از مردم شهرهای دیگه باشن!چون وقتی تو یکی از دانشگاه های معتبر اطراف رفتم این اجازه رو بهم دادن و حتی هزینه ای هم حداقل از من نگرفتن و من از کارت خواهرم استفاده کردم!هم اینکه یکبار آقایی از راه دور اومده بود و من متوجه بودم که با مسئول کتابخونه صحبت کرده بود و اون هم اجازه داد به دور از چشم ما بره کل پایان نامه رو عکس بگیره....

 معلوم نیست کی میرم تهران، ولی گفتم زودترمعرفی نامه بگیرم بهتره....داییم میگفت مشخص نیست این هفته میره یا نه!منم گفتم صبر میکنم اگه تا آخر این هفته نرفتی بعدا خودم میرم.....

صبح که آماده شدم و رفتم تاکسی بگیرم برای رفتن به دانشگاه،جناب خواستگار راننده بود و من شناختمش ولی اصلا به روی خودم نیاوردم!نمیدونم اونم شناخت یا نه ...ولی عکس العملی ازش ندیدم....فقط پرسید مسیرتون تا فلان جاست که من میرم منم گفتم نه!!!

تنها چیزی که از اون روز یادم مونده بود این بود که 7 ماه بعد از طلاق ،این جلسه خواستگاری صورت گرفته بود....امروز که اومدم پست مربوط به اون روز رو خوندم تازه یادم اومد چی ها گفتیم!و پیش خودم گفتم چه خوب بعضی اتفاقات اینجا ثبت شده!درسته که اتفاقات تلخی هم ثبت شده ولی خوبیش اینه که باعث میشه گاهی یادم بیاد چه سختی هایی رو گذروندم و باید قدر این لحظات از زندگیم رو بدونم.

 

 +امروز چیزی که خیلی ناراحتم کرد شنیدن خبر جدایی یک تازه عروس (بچه دخترخاله مامانم) بود....خیلی ناراحت شدم....پدرش عروسی مفصلی براش گرفت و کل فامیل همه دعوت بودیم....اون شب عروسی انقدر داماد دپرس بود که همه میگفتن داماد چرا این شکلیه!؟؟!حتی آقایون فامیل هم متعجب بودن و میگفتن داماد چقدر بی حس و حاله؟!! حتی یه کرواتم نزده بود!امروز مادربزرگم وقتی زنگ زد ،دخترخاله گفت دو ماه میشه که دخترم اومده خونه ما و میگه دیگه بر نمیگرده...دختراش رو میشناسم و واقعا دخترای خوبی تربیت کرده....میگفت دامادش بددلِ..و اینکه به زنش میگفته چرا باید تو لباس عروس میپوشیدی؟!چرا باید آرایشگاه میرفتی؟!!.....منم گفتم عجبا!این مدلش رو دیگه ندیده بودم! ....میگفت دختره یک ماه بعد از عروسی میاد خونه پدرش و پدربزرگ پسره واسطه میشه و مشکل به ظاهر حل میشه ولی دوباره بعد از 4-3ماه دختره میاد و دیگه حاضر نیست برگرده.....و مادر پسره هم به اینا میگه شما داماد دومتون پولداره،اونو بیشتر تحویل میگیرین!!!دخترخاله بیچاره میگه چه فرقی میکنه ......

خلاصه واقعا ناراحت شدم....خیلی زیاد.....از طرفی امروز با یکی از دوستان که صحبت میکردم میگفت دوستم که تازگی جدا شده اصلا حال و روز مناسبی نداره و میگفت شوهرش رو میبینه که کلا تیپ عوض کرده!دیگه از نظر ظاهر اون محمد سابق (در ظاهر مذهبی)نیست.....درکش میکنم و میدونم چقدر الان غصه میخوره...امیدوارم حالش زودِ زود خوب بشه

خدایا عاقبت همه ی مارو ختم بخیر کن....آمین


نویسنده :سارا
تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت: 22:32
این روزهایی که نبودم کلی اتفاق افتاد :

+دوستم (مادرشوهر) درگیر یک بیماری شد و تقریبا یک هفته ای بیمارستان بود...منم تونستم فقط یک روز صبح تا غروب بمونم و باقی روزها از طریق تلفن جویای احوالش بودم....شکر خدا الان بهتر شده.

+همون دوستم که تو پست قبلی راجع بهش گفته بودم توافقی از همسرش جدا شد....خیلی زود این اتفاق افتاد و من یکی هنوز تو شوک این اتفاق بودم و ناراحت ،که برام پیام داد که دیشب عقد همسرش بوده ...واقعا تعجب کردم یعنی 10 روز نشده که ازدواج کرده!!!برای دوستم خیلی ناراحت شدم....میدونم چقدر سخته...به هر حال تقریبا 4 سال باهاش زندگی کرده و اون آدم حتی 10 روز هم بعد از طلاق صبر نکرد و ازدواج کرد....قبل از اینکه طلاق بگیره باهم تلفنی صحبت کردیم، بهش گفتم خوبِ خوب فکرهاش رو بکنه و گفتم چقدر سخت میشه بعدها براش ،چون تو یک محله زندگی میکنن و ممکنه بعدها هم زیاد همو ببینن.....ولی اون تصمیمش رو گرفته بود و مهریه اش رو بخشید و جدا شد....فقط تونستم براش آرزوی صبر کنم....انشاالله از این به بعد کلی اتفاق های قشنگ تو زندگیش بیفته.

+درگیری های من برای کار پایان نامه تازه شروع شده و منم خیلی تنبل شدم..یعنی چی بشه بخوام یه ذره کار کنم...یه مدت خیلی اکتیو شدم و دائم به یکی از یونی ها میرفتم و درگیر کارها شده بودم ولی الان چند وقتیه حس و حالش نیست!چند روز پیشم با مادرشوهر رفتیم یونی خودمون.اون تازه پروپوزالش رو داده و استاد راهنمامون یکی بود ولی اون پشیمون شد و استاد رو عوض کرد!چون این استاد راهنمای من خیلی تنبل تشریف دارن!اون پشیمون شد....هنوزم پروپوزال من بعد از یک ماه اونجا داره خاک میخوره ...نمیدونم کی قراره اوکی بشه!

+دو روز قبل از 22 بهمن با مامانم رفتیم تهران...خیلی یهویی شد...دخترخاله ام و پسرخاله ام اونجا خونه گرفتن و خاله ام هر هفته میره اونجا و به ماهم گفت بریم و ما هم رفتیم....دخترخاله دیگه ام که 14-13 سالشه و تهران زندگی میکنه ازمون دلخور شد که چرا دیگه اول خونه اونها نمیریم!بهش قول دادم اینبار حتما میام خونشون....روز 22 بهمن هم برای راهپیمایی رفتیم ،تا آزادی رفتم...البته خونه دخترخاله ام به آزادی نزدیکه تقریبا.... حس و حال خوبی داره (سابقم چند باری شرکت کرده بودم)ولی آدمهای بیمارم به نظرم زیاد داره متاسفانه...که ترجییح دادم زودتر برگردم خونه 

+مدیر یکی از مدرسه ها که میرفتم برام زنگید که چه روزهایی وقت آزاد دارم که برم و منم بهش گفتم.و از این ترم دوباره میرم...ولی یکی از مدارس دیگه مدیر هرچی زنگید جواب ندادم!نمیتونستم بگم نه!برای همین ترجیح دادم جواب ندم!

+احتمالا هفته دیگه جمعه با داییم برم تهران...یه سری به دانشگاه ها بزنم و ببینم میتونم کارهامو برسم یا نه!امیدوارم حس رفتن باشه!

+خواهرم بالاخره دفاع کرد و درسش تموم شد خداروشکر.....امیدوارم بتونه یه کار خوب هم پیدا کنه....

+اون روزی که من رفته بودم یونی دوست صمیمی ام از تهران اومده بود خونمون ولی من نبودم...برای همین براش تماس گرفتم و خواستم بعدازظهر بیاد ولی قرار بود بره خونه پدرشوهرش و نتونست....دیروز زنگ زدم براش و فهمیدم خونه مادرشه زودرفتم اونجا...خیلی وقت بود کوچولوش رو ندیده بودم...دلم برای خودشم یه ذره شده بود...کلی حرف زدیم مثل همیشه....خواهر اونم با یه بچه 8-7ساله داره جدا میشه و مادرشم خیلی غصه میخوره....طرف هنوز از خواهرش جدا نشده با یه دختر دیگه هست و همه جا اون دختر باهاشه...دوستم میگفت تقریبا 5 ساله که باهاشه....شنیده بودم پسره خیلی شیطونه و هر دفعه با یکیه ....

نمیدونم واقعا چجور میشه ازدواج کرد!؟اعتماد کرد!؟غیرت و شرف بعضی از این به اصطلاح مردها کجا رفته نمیدونم!!!

 خدایا پناه میبرم به تو...

 +آهنگ وبلاگ تغییر کرد

 


نویسنده :سارا
تاریخ: پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت: 22:29
چند روز پیش یکی از دوستان یونی تو وایبر برام پیام داد که دارم از شوهرم جدا میشم؟!! خیلی تعجب کردم و فکر کردم داره اذیت میکنه و سر به سرم میزاره...گفتم دیگه باهام از این شوخی ها نکن و خیلی لوسی و از اینجور صحبتها....حالا طرف هرچی میگفت که باور کن دارم جدا میشم!چرا بهم اعتماد نداری!چند روز دیگه که بهت پیام دادم توافقی جدا شدیم  بگو بچه راست میگفت و من باهاش همدردی نکردم....بعدش بهم گفت یه صحبت با مادرشوهر کنی بد نیست!

خلاصه این داستان یک روز ادامه داشت و من اصلا باور نمیکردم...شوهرش رو چند باری دیده بودم..اکثر وقتها میومد یونی دنبالش...کارش مسافرکشی بود ...و تازگی ها مثل اینکه کارش درست شد و رفته بود سر کار خوبی و استخدام شده بود....هر دو آدم های خیلی مذهبی ای بودن...مخصوصا همین دوستم، دختر خیلی محجبه و مذهبی و خانواده اش هم به شدت مذهبی! هستند..

همیشه شوهرش رو با یه لحن زیبایی محمدم! صدا میکرد که آدم خوشش می اومد....به مادرشوهر زنگ زدم و بهش گفتم...اونم گفت نه بابا داره اذیت میکنه...گفتم پس به تو چیزی نگفت؟چرا گفت از مادرشوهر بپرس؟گفت قبلا با هم صحبت کردیم و گفت با هم مشکل دارن ولی اونقدر اختلافاتشون بچه گونه هست که نمیتونه دلیل جدایی باشه!

یاد خودم افتادم دلیل به ظاهر ساده و بچه گانه!

 یک روز برای منم تعریف کرده بود...ولی منم فکر نمیکردم تا این حد مشکل وجود داشته باشه که تصمیم بگیرن از هم جدا بشن....

روز بعد بهش اس دادم و باهاش صحبت کردم اونم گفت مشکل حل شدنی نیست!مرد به این بزرگی هنوز باید باباش براش تصمیم بگیره!گفتم پیش مشاور برو، زود تصمیم نگیر!گفت رفتم و مشاور گفته اگه قبل از ازدواج پیشم میومدی اجازه ازدواج نمیدادم مگر با مسئولیت خودتون!گفتم به مشاور میگفتی حالا که ازدواج کردین، راه حل نشونت بده ، کمکت کنه !گفت همه چیز دیگه تموم شده،بی حرمتی رو به حد کمال رسونده و اینکه دلم برای جوونیم میسوزه....

تو آخر پیامش یه جمله بهم گفت که وجودم آتیش گرفت ......گفت:خیلی دوستت دارم،مواظب باش روزی دل کسی ازت نگیره،خیلی گناه سنگینیه، ممکن تنها کس اون باشی و از زندگی سیر بشه

با خوندن این پیام یه حس خیلی عجیبی بهم دست داد که نمیشه گفت....حالم خیلی دگرگون شد

خلاصه فرداش که رفتم یکی از دانشگاهها براش زنگ زدم..سرکارش بود...باهاش صحبت کردم ، اونم دخالت خانواده (پدرش) و یه سری مسائل به ظاهر ساده رو پیش کشید و گفت شنبه قراره بریم محضر توافقی جدا بشیم....و اینکه کسی نمیتونه درکش کنه....منم نتونستم بهش بگم تمام این مراحل رو پشت سر گذاشتم!فقط بهش گفتم درکت میکنم ولی چرا تو اون 3 سالی که نامزد بودین نشناختین همو؟گفت خانواده اش خیلی خوب فیلم بازی کردن!

هنوز باورم نمیشه.....یاد روز آخر دانشگاه افتادم که سر به سرش گذاشتم.....گفتم بیچاره تو این یک ماه محمد رو اسیر کردی؛ فکر نکنم بهش غذا داده باشی!گفت تو دلت برای اون نسوزه!گفتم بیچاره کردی محمدو دیگه...بعد مادرشوهرم سر به سرش گذاشت و اونم گفت :اااااااااااااای با محمدم کاری نداشته باشین!

یاد روزی که خونه دوستم زی زی رفتیم افتادم....که محمد چند دقیقه ای دم در منتظرش بود و اون خیلی ریلکس داشت آماده میشد ...زی زی همش بهش میگفت زود باش دیگه، بیچاره شوهرت منتظره،میگفت خوب باشه چی میشه مگه....زی زی هم گفت من اگه شوهرم بگه فلان ساعت میام من چند دقیقه زودتر آماده میشم،با اینکه اگه دیرم کنم اون چیزی نمیگه!و بعد گفته بود من اگه جای محمد بودم طلاقش میدادم!وااااااالا!

آخه این دوستم خیلی دختر حساسیه...خیلی زیاد....وقتی اونو دیدم به خودم امیدوار شدم!همیشه فکر میکردم من زیاد حساسم و زودرنج ولی با دیدن اون به خودم امیدوار شدم....با کوچکترین حرفی یا شوخی ناراحت میشد اوایل ولی بعد که اخلاقمون رو فهمید دیگه مشکل حل شد.....ولی زی زی همیشه میگفت من اصلا حوصله اینجور آدمها رو ندارم....

به هر حال هر کسی یه اخلاقی داره....

خیلی براش دعا میکنم....امیدوارم هرچی خیرشه همون بشه....خیلی باورش برام سخته!خیلی زیاد!ناراحتم براش!به مادرشوهر که گفتم اونم اصلا باورش نشد!گفت سر موضوعات بچه گانه دارن از هم جدا میشن....و قرار شد اونم براش زنگ بزنه و باهاش صحبت کنه

واقعا خیلی ازدواج و انتخاب درست سخت شده!خیلی!

من که دیگه حتی نمیتونم دوست داشتن کسی رو باور کنم!با تمام سعی ای که میکنم نمیتونم باور کنم! بعد یاد حرف دخترخاله ام میفتم ، که الان ، تو مجردی ،بهترین فرصت برای زندگیه و اینکه ازدواج مانع پیشرفت زن تو ایرانه....

واقعا چند درصد از زنهای ما بعد از ازدواج از زندگیشون راضی ان؟ از همسرشون؟از خانواده همسر؟از موقعیتی که بعد از ازدواج بدست آوردن؟چند درصدشون حسرت دوران مجردی رو نمیخورن؟!

+امیدوارم طلاق تو کشور ما کاهش پیدا کنه و ازدواج ها عاقلانه و عاشقانه باشه

+نمره درسی که استاد گفته بود یکی تون افتادین اومده، هر دو قبول شدیم....نمره من بیشتر از نمره مادرشوهر شده....من نمره ام شده 16!اولین نمره پایین تو این چند ترم ،و از اونجایی که رقابت بین بچه ها زیاده دوست داشتم نمره خوبی از این درس میگرفتم تا معدلم بره بالا.....ولی خداروشکر که هر دو قبول شدیم.

دوستتون دارم.مواظب خودتون و خوبیهاتون باشین

التماس دعا

 

 

 


نویسنده :سارا
تاریخ: چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ ساعت: 22:59
بالاخره امتحاناتم تموم شد...یعنی یک هفته ای میشه که تموم شده.

وقت امتحانات همش دعا میکنیم زودتر تموم بشه تا از استرس و اضطراب امتحان خلاص بشیم...امتحان که تموم شد بچه ها همه دلتنگ از اینکه دیگه همو نمیبینیم ،کلی عکس یادگاری گرفتیم...

دلم برای کلاسها، برای بچه ها ، برای حتی استادهایی که حوصله شونم نداشتم تنگ میشه.....آدمیزاد همینه.زود به همه چیز عادت میکنه، البته نمیدونم به همون زودی فراموشم میکنه یا نه!

این ترم دغدغه های پروپوزال و پایان نامه رو دارم....هنوز پروپوزالم اوکی نشده...الان بدترین موقع گرفتن امضا از اساتیده.چون امتحانات تموم شده و اونها دانشگاه نمیان....دو روزپیش بالاخره بعد از کلی زنگ زدن مادرشوهر موفق شد برای استاد راهنمامون تماس بگیره و بهش بگه هر دانشگاهی هست بهمون بگه تا ما هم بریم پیشش....این شد که دیروز صبح ساعت 6 همراه با یکی از آشناهای مادرشوهر رفتیم به یکی از شهرهای اطراف و صبح ساعت 7:30 دانشگاه اون شهر منتظر بودیم تا استاد بیاد...هوا خیلی خیلی سرد بود....استاد تقریبا ساعت 8:30 رسید و دانشجوهاش امتحان داشتند. ما هم دم در گیرش آوردیم و امضا زد برامون...البته هنوز خیلی امضاهای دیگه مونده....خلاصه این استاد یکی از بدترین و سختگیرترین اساتیدمونه..امتحانش با اینکه کل درسش رو بلد بودم ولی افتضاح دادم...همه بچه ها شاکی بودن ...سوالاتو اونقدر میپیچونه تا دانشجوهارو اذیت کنه....کلا فکر میکنم از اینکار لذت میبره...دیروز بهش گفتیم استاد نمره هارو کی وارد میکنید؟گفت شنبه...البته یه 14-13 نفری افتادن...ما هم چون استاد عجله داشت دیگه پیگیر نشدیم....

داشتیم از دانشگاه میرفتیم بیرون که یهو به مادرشوهر میگم منو تو آخرین نفراتی بودیم که برگه رو تحویل دادیم و احتمالا برگه ی مارو زود تصحیح کرده...مادرشوهرم گفت به نظرت بریم بپرسیم ما چیکار کردیم؟گفتم باشه...رفتیم دم در سالن امتحانات ایستادیم تا ساعت 10 شد و استاد اومد بیرون ....ازش پرسیدیم استاد ما چیکار کردیم؟گفت یکی از شما دو تا درس رو افتاده!!! گفتنش همانا ، تمام بدنمون از ترس لرزید...گفتیم استاد یعنی چی؟!!کدوممون؟؟هرچی گفتیم گفت تا شنبه صبر کنید! خدایا خیلی استرس گرفتیم و اعصابمون خرد شد...گفتم استاد ما تمام خروجی هارو انگلیسی خوندیم شما فارسی دادین و اونقدر پیچوندین که واقعا گیج شدیم...یعنی الانم از ما بپرسین کل درس رو بلدیم....خیلی شاکی شدیم ازش.. من حتی به استادم گفتم استاد فلان درس نمره اش اومده و من 20 گرفتم. یعنی استاد ما تا الان معدلمون 19 شده بخاطر یه درس شما تمام تلاشمون تو این چند ترم هیچی میشه...این انصاف نیست!خواهش میکنم.ما ترم آخریم...استادم گفت :من پرسیدم نگران نباشین.ترم بعد میتونین با پایان نامه این درسم بردارین.....واااااااااااای دیوونه شدیم و کلی خواهش کردیم و  فقط در آخر بهمون گفت تجدید نظر میکنم برای همینه که هنوز نمره هارو وارد نکردم....

مادرشوهر گفت الان هردودمون دعا میکنیم که من اون یکی نباشم که افتاده!و میگفت الان تو این ترم مثل اینکه دانشگاه بودجه کم آورده از اساتید خواسته دانشجوهارو بندازن ...وگرنه تو درسهای دیگه هم فلان استاد کلی بچه هارو انداخته ....و اینکه اصلا تو مقطع ارشد هیچ وقت کسی رو نمینداختن!

خلاصه خیلی ناراحت بودیم و تصمیم گرفتیم بریم یه دوری تو اون شهر بزنیم..اول یه سر رفتیم بانک پیش همون آشنا و بعدشم یک کمی بازار گشتیم و ناهارم بیرون خوردیم...تا بخوام بیام خونه اذان شده بود....خیلی خسته بودم و اعصابم داغون بود...کلی نذر کردم به مامانمم گفتم اونو مادرجونم هم برام نذر کردن که قبول شده باشم....

مامانم بهم میگفت شب قبل از امتحان همه برای تو تماس میگرفتن اونوقت تو خراب کردی امتحان رو...گفتم باور کن الانم همه رو بلدم ولی این استاد نامرد واقعا پیچوند مارو....خیلی زور داره آم درسی رو بخونه و  خراب کنه...من همون روز که بعد از امتحان اومدم گفتم مامان من این درس رو افتادم!الانم با این حرف استاد مطمئن بودم من بودم نه مادرشوهر!چون اون در حد من خراب نکرده بود...

امروز یکی از دوستان که یک ترم از ما پایین تره تماس گرفت و بهم گفت این استاد دروغ میگه..نگران نباش! میگفت به یکی از دوستامم همین رو گفت و طرف کلی ناراحت شد و گریه کرد و بعد یکی از آشناهاشو میبینه و اون برای استاد زنگ میزنه و استاد میگه نه بابا شوخی کردم قبول شده!!! به دوستم گفتم منم دیروز به استاد گفتم شوخی میکنین؟گفت نه جدی دارم میگم!13 نفر افتادن یکی از شما 2تا هم جزو اونها هستین!دوستم میگه دروغ میگه!مطمئن باش!این استاد دیوانه است ، بچه ها رو اذیت میکنه خوشحال میشه....گفتم آره، روز امتحانم بچه ها همه دپرس بودن و ناراحت، اون یه گوشه نشست و با ذوق نگاشون میکرد.....دوستم گفت غصه نخورین مطمئن باش داشت شمارو اذیت میکرد....با این حرفش یکی خیالم راحت شد...

توکل بر خدا...امیدوارم...امیدوار

بعد اینکه یکی از دوستان نتی ام که چند سالی میشه (تقریبا 6 سال یا بیشتر) که با هم آشنا شدیم بهم خبر داد که داره ازدواج میکنه...دقیقا همون حسی بهم دست داد که روز عروسی صمیمی ترین دوستم  بهم دست داده بود...یادمه پر از بغض بودم و همو بغل کرده بودیم و گریه میکردیم...تو اون روزهای سخت از اینکه اونم داشت برای همیشه میرفت تهران خیلی ناراحت بودم....اینبارم یه حس تلخ بهم دست داد...حس از دست دادن برای همیشه!...کسی که اصلا همو ندیدیم ولی با این حال تنها کسی بود که خیلی از حرفهامو بهش میگفتم و با کوچیکترین مسئله یا مشکلی یاد اون می افتادم و براش نامه میدادم....شاید این سالهای آخر گفتگوهای ما چند ماهی طول میکشید ولی با این حال همیشه با حرفهای منطقیش راه رو بهم نشون میداد...همیشه برام مثل یک استاد بود.یک دوست خوب....هر چند من شاگرد تنبلی بودم....براش آرزوی خوشبختی میکنم...امیدوارم همیشه شاد و خوشبخت باشه.

برای همه ی دوستان و عزیزانم آرزوی بهترین هارو دارم.

در پناه خدا.خدانگهدار

 

 


سوال:

عزیزان چرا من نمیتونم برای دوستانی که پرشین بلاگ دارن پیام بزارم؟؟

خاطره جون، رستا جون چراااااااااااااااااااا نمیشه براتون پیام داد؟؟


 + آهنگ وبلاگ تغییر کرد

+رستای عزیز قالب وبلاگ رو عوض کردم..امیدوارم این دیگه مشکل نداشته باشه 


نویسنده :سارا
تاریخ: شنبه ششم دی ۱۳۹۳ ساعت: 19:51
بدون اینکه بخوام یهو دلم منو میکشونه اینجا....

جایی که وقتی ساختمش پر بودم از ترس ،دلهره ،اضطراب ، ...تو یه دوراهی بزرگی بودم بین عقل و احساس....

از جداییم که فروردین 91 بود خیلی گذشته...هر چند تاریخ قانونی ثبت شده طلاقم مرداد 92 رو نشون میده...ولی  2سال و نیمه که واقعا جدا شدم....و نزدیکه وارد دوره سه ساله بشم...

دوره ها و روزهای سختی بود....سختی که هنوز که هنوزه گاهی رو دلم بد سنگینی میکنه....

تو این مدت خیلی شبها فکر کردم ، به خودم ، به زندگیم ، به اتفاقات و خیلی وقتها بغض کردم و گریه کردم! دختری که به ظاهر محکم وایساده و بقیه فکر میکنن فراموش کرده و چیزیش نیست گاهی واقعا احساس میکنه کم آورده.....

دانشگاه محیط خوبی بود که بعد از اون اتفاق تلخ واردش شدم.....خیلی خوب....درسته درس استرس مخصوص خودش رو داره ولی باز هم میتونم بگم یک داروی خوبی برام بود.....الان که فکر میکنم از ترم بعد، دیگه کلاس نمیرم و مشغول پایان نامه میشم دلم میگیره .....مطمئنم دلم واسه نشستن سر کلاس تنگ میشه.....

یه روزی که به یکی از دانشگاههای اطراف رفتم و تو اون مسیر اون آدم رو از دور دیدیم به این فکر کردم و از خودم پرسیدم دوست داشتی الان با اون آدم زندگی میکردی فرضا با یه بچه یا اینکه از اینکه تونستی درست رو ادامه بدی خوشحالی؟!کدوم یک از اینا رو میخواستی؟!

نتونستم به خودم جواب بدم....واقعا نتونستم...!!! از اینکه دارم درس میخونم خیلی خیلی راضیم.....ولی از اینکه مطلقه ام نه!مطمئنم اگه با اون آدم بودم شرایط الان رو نداشتم و میشدم مثل یه خانم خونه دار و برام راضی کننده نبود......دوست دارم به هدفهام برسم...آدم موفقی بشم...تمام حسرتهارو فراموش کنم.....

نمیدونم چرا هربار که اسم یک خواستگار میاد ، تمام بدنم میلرزه ، استرس میگیرم ، بغض میکنم....نمیتونم واقعا! نمیتونم! شاید اونقدر با خودم تکرار کردم که دیگه نمیتونم که خودمم باورش کردم......

آدمی معرفی شده که شرایط مشابه منو داره ، نمیشناسمش و ندیدمش یکی معرفی کرده و منتظره جواب من مونده که اوکی میدم یا نه.....اصلا نمیتونم فکر کنم!دوباره باید انتخاب کنم....وقتی به این فکر میکنم همه چی برام سختتر میشه.....خدایا به تو توکل میکنم و همیشه ازت میخوام اگه قراره دوباره بدبخت بشم هیچ وقت ازدواج نکنم.....

+هفته آینده امتحاناتم شروع میشه ...این ترم آخره که امتحان دارم....امیدوارم بتونم موفق بشم 

+موضوع پروپوزال بالاخره اوکی شد ولی از اونجایی که استاد راهنمایی که انتخاب کردم کمی تا قسمتی تنبل تشریف دارن ، وقتی میل کردم نخوند و منم خیلی جاها سوال دارم و نمیدونم چطور باید پر بشه....استاد بهم گفته روز امتحان بهم تحویل بده.....از طرفی تا اون موقع این استاد به احتمال 99% ظرفیتش پر شده!من موندم اگه این پر شده باشه ، ممکنه یه وقت استاد دیگه قبول نکنه موضوع منو....اونوقت باید چیکار کنم؟!

این استاد راهنما خیلی سختگیره و من خیلی ازش خوشم نمیاد ...ولی فقط برای اینکه سر جلسه دفاع هوامو داشته باشه انتخابش کردم....بچه ها خیلی ها باهاش برداشتن....فکر کنم تا این استاد بخواد بخونه و ایراد بگیره و منم برم دنبال کارها کلی طول بکشه....

+مامانم اربعین کربلا بود ....یعنی خیلی یهویی شد و امام حسین طلبید.....یه روز غروب از دانشگاه اومدم دیدم مامانم داره وسایل جمع میکنه میگم کجا؟ میگه میخوام برم کربلا....یکی از آشناهامون از قم براش زنگ میزنه و مامانمم با اولین بلیطی که برای قم بود میره و فرداش با اون آشنا دو نفری میرن به سمت کربلا.....از سختی های راه و شلوغیش میگه ولی با این حال میگفت لذت خاص خودش رو داره....منم خیلی دلم میخواست برم ولی بعدش دیدیم کلی درس دارم و از طرفی بعدا فهمیدم واقعا کار من نبوده....

رفتن مامانم همانا و مهمون داری همانا!!!

 

+دلم گرفته بود....الان بعد اینکه اینجا نوشتم احساس میکنم سبک شدم....دعام کنین که خیلی محتاجم

 


نویسنده :سارا
تاریخ: دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ ساعت: 16:21
دیروز یعنی 93/9/9 روز ارائه سمینار من و مادرشوهر بود....

استاد گفته بود بخاطر کمبود وقت میتونیم تو قسمت یافته از یافته های کار دیگران استفاده کنیم.....منم رفته بودم یکی از دانشگاه های اطراف و موضوع معیارهای انتخاب همسر از دیدگاه دانشجویان  دانشگاه.... را انتخاب کردم.با یک  استاده دیگه که قرار بود استاد راهنمام بشه صحبت کردم و خواستم تقریبا مشابه همین موضوع رو تو بین دانشجویان دانشگاه خودمون کار کنم......اونم اوکی داد.

ولی متاسفانه نصف مسیر رو رفتم واسه نوشتن که فهمیدم تو دانشگاه خودمون کار شده...البته پایان نامه اش گم شده بود!حتی به استادم که گفتم تعجب کرد!!گم شدن پایان نامه اصولا غیرممکنه...حالا نمیدونم از شانس ما این چجور شده.....

 به هر حال هنوزم من موندم تو انتخاب موضوع و پر کردن پروپوزال...فکر نمیکردم انقدر انتخاب موضوع سخت باشه...

وقتی به استاد گفتم میشه متغیرهارو تغییر بدم...گفت میشه زمانش و یه سری چیزاهای دیگه رو تغیییر بدی....

دخترخاله ام بهم میگفت همین موضوع رو کار کن البته تو بین زن ها و مردهای مراجعه کننده به خدمات درمانی و بهداشتی(کسانی که قبل از ازدواج برای آزمایش میان مراکز درمانی)....خودمم به این فکر کرده بودم ولی باز از طرفی یه موضوع دیگه هم تو ذهنمه ...راجع به جراحی های زیبایی زنان که خیلی زیاد شده.....ذهنم کلا حول یه موضوع نمیچرخه و فکر کنم تا بخوام موضوع تو ذهنم و پیش استاد تثبیت بشه ترم تموم شده.....حداقل باید تا  آخر این ماه تحویل بدم.......

و اما دیروز:اول مادرشوهر رفت ارائه داد ...اون از چند تا مقاله استفاده کرده بود و استاد بهش گفت کار هر کسی بوده خیلی سطحش بالاست و اون گفت کار خودم بوده....یعنی جمع بندی کار خودم از چندتا مقاله.....

منم حول برم داشت چون من از مقاله استفاده نکردم...از چندتا پایان نامه که تو مقطع کارشناسی بود.....اواسط ترم بود که فهمیدم استاد برای کارشناسی رو قبول نداره...یعنی خیلی سطح پایین میدونه ولی از اونجایی که کارهامو کرده بودم تنبلیم اومد بخوام موضوع دیگه رو شروع کنم.....

نوبت من که شد طبق معمول خیلی تند میخوندم ..کلا تند صحبتم میکنم ولی وقتی استرسم زیاد میشه بدتر میشم...استاد گفت وقت هست، میتونی آروم تر بخونی....گفتم این بخاطر استرسه ....استاد به شوخی گفت مگه سر سفره عقد نشستی استرس داری(چون موضوعم راجع به انتخاب همسر بود) بعد مادرشوهر گفت استاد اون که استرس نداره...والا این استرسش بیشتره!

تو پاورم از اشکال مختلف استفاده کرده بودم مرتبط با موضوع که بچه ها خوششون اومد....بین خوندنم مادرشوهر همش بهم اشاره میکرد آروم تر بخون!باز یه چند لحظه خوب میشدم ولی دوباره روز از نو روزی از نو...

استاد ازم بین صحبتها پرسید این پایان نامه در چه مقطعی بوده و گفتم کارشناسی و اونم به علامت تایید سرش رو تکون داد....بعد که تموم شد از بچه ها پرسید ایراد کار ایشون رو بگین؟بچه ها چیزی نگفتن فقط یکیشون گفت خیلی تند خوند....یعنی فوق العاده تند میخونم.....اصلا عادت دارم....درسهامم همینطور میخونم....و همیشه هم ایام امتحانات صدام گرفته بخاطر بلند خوندن و تند خوندن!

بعد از تموم شدن از یکی از دوستام پرسیدم چطور بود؟گفت خیلی خوب بود...مخصوصا وقتی از شکل های جالب استفاده کردی.گفت ولی مادرشوهر خیلی توضیح داد....من میدونستم بچه ها حوصله توضیح زیاد رو ندارن برای همین خلاصه کردم ولی مادرشوهر گفت من باید این همه توضیح میدادم وگرنه استاد از کارم ایراد میگرفت!!!

خلاصه الان باید تبدیل به مقاله کنم و با پاورپوینت تو یه سی دی بریزم و به اتاد تحویل بدم...

خیلی این استاد سختگیره و گیر الکی میده....آخه من موندم تا حالا کدوم یونی سمینار کلاس تشکیل میشه!کجا دیدین سمینار امتحان کتبی هم داشته باشه!

برام دعا کنین زودتر کار پروپوزال و موضوع رو هم اوکی کنم....

دوستتون دارم زیاد....و شرمنده که دیر بهتون سر میزنم....

 


نویسنده :سارا
تاریخ: شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ ساعت: 23:15
روز تولدم...

شروع دیگر برای من که به پایان یک آغاز رسیده ام.امروز تولدی دیگر از چندین تولد دیگرم هست.امروز روز من است.روزی برای جدایی از کالبد کهنه و ورود به کالبد جدید است.من این شادی را تنها با کسانی قسمت میکنم که فکر می کنند به پایان رسیده اند.

امروز 10 آبان روز تولدم بود...

 

یکسال دیگه بزرگتر شدم ...یاد این جمله می افتم:(ناگهان چقدر زود،دیر می شود)...احساس میکنم کلی کار ناتموم دارم و وقتم کمه و میترسم یهو بگن وقتت تموم شد ،برگه ها بالا......احساس میکنم خیلی از زندگی عقب افتادم!خیلی..

از تبریک همراه اول؛ایرانسل،بانک ها خبری نبود....چون تولد شناسنامه ایم شهریوره و تو اون روز کلی تبریک میگن 

چون محرمه کیک نخریدم...خودم یه کیک ساده درست کردم ...عمه ام چند روزیه مهمونه ماست،خاله هامم که بودن...بهم تبریک گفتن و برام آرزوهای قشنگ کردن...

بابام،مامانم؛خواهرم،خاله ام هدیه دادن.....البته 3نفر اول که گفتم وجه نقد دادن 

 

خلاصه دیگه پیر شدیم رفت...باید بجنبم،باید تلاش کنم،روزهای گذشته دیگه گذشت،باید از نو بسازم،باید زندگی کنم و از تک تک لحظاتش نهایت استفاده رو کنم و لذت ببرم....

+شعر زیبایی از شمس لنگرودی :

امشب 
شعری نخواهم نوشت 
سی و ششمین شمع را 
برای تولدت روشن می کنم 
و پرهایم را طواف می دهم 
برگرد آتشی که تو در جانم روشن کرده یی 
سی و شش تکه خاکستر کوچک کافی است 
تا پر سوخته حرمت پیدا کند.
جشن تولد توست 
و من سی و شش بار به دنیا می آیم و خاکستر می شوم، تا راز حضور تو را بدانم.
ققنوسم من امشب.

هدیه ام از تولد 
گریه بود 
خندیدن را 
تو به من آموختی.
سنگ بوده ام 
تو کوهم کردی 
برف می شدم 
تو آبم کردی 
آب می شدم 
تو خانه ی دریا را نشانم دادی. 
می دانستم گریه چیست 
خندیدن را 
تو به من هدیه کردی.

روزی نو 
آغازی نو 
جغرافیای بوسه ی من کجایی 
تا در سپیده های تو پهلو گیرم 
عطر گل شب بو کجایی 
شب تابستانی بی حس کنار جاده فرو افتاده است. 
دلم می خواهد 
چنان بنوشمت که در استخوانم حل شوی 
آسمان آب شده در تنگ بلورین من! 
موجی کف بر لبم که به اشتیاق تو تا ساحل می دوم 
و لب پر زنان به بستر خود می روم 
بی آن که تو را ببینم.
روزی نو آغازی نو 
جغرافیای خانه ی من کجایی؟

شیشه­یی بدلی بودم 
بدل به بلورم کردی، 
دهانی بی مصرف 
به آیاتی نور، 
شبحی 
آفتابی، 
همهمه­یی 
موسیقی واگنر، 
از سنگ شکسته­یی 
بودایی، 
از انفجار ستاره یی 
بدل به شهابم کردی 
تا پر گیرم 
و میان غزل های حافظ بیفتم.

شب پره ها خواب می بینند که از آفتاب تابستانی ترسی ندارند 
آفتاب 
خواب دقیقه­یی را می بیند که به گوشه­یی نشسته و 
پاها دراز کرده و دنیا را نگاه می­کند 
خواب می بینند صخره ها به نرمی آب می شوند 
و ریشه های درخت ها را می بوسند 
خواب می بینند جاده ها 
که برمی خیزند و به میهمانی راه ها می روند 
پنجره ها خواب می بینند 
پنجره های مجاور را دیده اند.
خواب می بینم آمدی.

 


نویسنده :سارا
تاریخ: جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ ساعت: 19:40
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

اول از همه از دوستانی که جویای احوالم بودن تشکر میکنم و شرمنده که دیر اومدم...

خواستم عید قربان بیام و تبریک بگم ولی نشد...اونروز خیلی دلم گرفته بود...شاید تنها سالی بود که عید قربان بهم خوش نگذشت......

بعد گفتم عید غدیر میام و اینجا دلنوشته هامو می نویسم و به دوستام تبریک میگم ولی بازم نشد و نشد ..مهمون داشتیم...دیگه طول کشیدتا الان!

الان یهویی گفتم دیگه انقدر دور بودن از وبلاگ خوب نیست....چون ممکنه عادت کنم به این تنبلی و بی حوصلگی تو نوشتن...

از شنبه تا سه شنبه همراه با داییم و زنداییم و خواهرو دخترخاله رفتیم تهران....هر کدوم برای کاری....شنبه تا ساعت 4 بودم دانشگاه و از اون طرف داییم اینا اومدن دنبالم...قرار بود یکشنبه بریم ولی یهو شد شنبه....

این ترم درگیری پروپوزال و سمینار و انتخاب موضوع رو دارم....فکر نمیکردم حتی انتخاب موضوع انقدر سخت باشه...با استاد صحبت کردم و وقتی ازم پرسید خودت چه موضوعی تو ذهنته و علاقه داری؟گفتم دوست دارم راجع به طلاق کار کنم ولی استاد گفت طلاق نه!خیلی زیاد کار شده!منم نمیتونستم براش دلیلم رو بگم برای همین گفتم آخه مدرسه ای که میرم(البته این ترم نمیرم بخاطر کارای دانشگاه)بیشتر بچه ها طلاق گرفتن و حالا بعد از جدایی انگیزه پیدا کردن که بیان به سمت درس و.....ولی استاد قبول نکرد...گفتم چندتا موضوع از اینترنت سرچ کردم و بهش نشون دادم اونم از بین اونها یه موضوعی رو قبول کرد ولی بعد از یه هفته گفتم استاد این موضوعیه که مقاله نداره اصلا و فقط یک نفر اونم به روش کیفی کار کرده ....خلاصه تصمیم بر این شد یه موضوعی رو انتخاب کنم و بیان مسئله اش رو به استاد نشون بدم ببینم قبول میکنه یا نه!؟حالا یه موضوعی انتخاب کردم دیدم برای دانشگاه علامه بوده و این دانشگاه انواع گرایش های رشته ی مارو داره و خیلی زیاد هم رو موضوعات مختلف کار شده....تصمیم گرفتم معرفی نامه بگیرم و برم تهران دانشگاه علامه و از اونها استفاده کنم....

یکشنبه صبح رفتم ..وقتی وارد دانشکده شدم خیلی تعجب کردم یه جای کوچیک و قدیمی(نسبت به دانشگاه خودمون میگم)دم در نگهبان ازم پرسید دانشجوی اینجا هستی ؟گفتم نه!معرفی نامه خواست و نشون دادم...گفت فکر نکنم بهت اجازه بدن،ولی تو حالا بگو که از راه دور اومدی و خواهش کن شاید قبول کنن!

وارد کتابخونه شدم یه خانمی گفت استفاده فقط برای دانشجوهای خودمونه...حالا برو قسمت پایان نامه ها با خانمی که اونجاست صحبت کن.....مسئولش اونروز نیومده بود...مثل اینکه مرخصی داشت...به یه خانم دیگه که تو اتاق بود گفتم و اونم گفت منتظر بمون تا بیام....خلاصه اومد و معرفی نامه و کارتمو دید و با هزار منت گذاشت سرچ کنم...بعدشم یه پایان نامه رو گرفتم که ببینم اونقدر بد باهام برخورد کرد و بلافاصله با هر حرفی که میزدم یا سوالی که میپرسیدم پرخاش میکرد،فهمیدم دنبال بهونه هست برای همین خیلی خودمو کنترل کردم تا چیزی نگم....بعدش یه خانم دیگه هم اومد و داشتن باهم صحبت میکردن...که اون خانم بداخلاق میگفت :دکتر رفتم،اعصابم خرابه و از اینجور صحبتها....منم تو دلم گفتم اعصابش خرده ،سر من خالی میکنه!یه جوری بامن صحبت کرده بو د که واقعا بغضم گرفته بود....بعد از چند دقیقه گفتم ببخشید میخوام فلان پایان نامه رو هم ببینم....دیدم به خانمی که تازه اومده بود میگفت:شما قبلا کارمند اینجا بودی،این خانم اجازه داره استفاده کنه؟!اونم گفت نه..فقط برای دانشجوهای خودمونه و از این صحبتها....خلاصه باهم دست به یکی کردن و نزاشتن استفاده ای بکنم.....واقعا آدمهای عقده ای بودند....

بعدش اونقدر اعصابم خراب شده بود که وقتی برگشتم خونه خاله ام با ناراحتی براشون تعریف میکردم...پسرخاله ام میگفت:بس که شما دخترها استرسی هستین،تابلو میکنین!گفتم چکار کنم..میگفت میرفتی مینشستی کارتو میکردی...گفتم:اونها با معرفی نامه اینجور باهام برخورد کردن....واقعا اشکمو داشتن در میاوردن....خواهرمم میگفت:من تو این مدت این همه دانشگاه رفتم جز این،این باز چه دانشگاهی بود؟!...بعدشم گفت بعضی از این خانمها واقعا وقتی کاره ای بشن عقده ای میشن....

دقیقا هم همینطوره....

بعدازظهر یکشنبه هم همراه با دخترخاله ام رفتیم هفت تیر..من چیزی خوشم نیومد ولی اون تونست یه مانتو انتخاب کنه و بخره....

دوشنبه هم همراه با زنداییم و فسقلی جووووون و دخترخاله و خواهرم رفتیم پاساژ بوستان...دیگه خیلی خسته شده بودیم اونروز....شبش هم همه رفتیم رستوران پدر خوب....برای اولین بار بود غذاهاشو امتحان کردیم....تعریفشو شنیده بودم...واقعا هم خیلی خوب بود

سه شنبه قرار بود داییم اینا برن خرید و بعدازظهر راه بیافتیم...ما هم تصمیم گرفتیم بریم خونه یه دخترخاله دیگه ام که چند ماهی میشه تهران خونه گرفته(بخاطر کار و کارهای پایان نامه اش)...برای اولین بار بود که میخواستیم بریم....ولی نشد!!!اومدیم که بریم دیدیم هوا بارونیه...داییم ایناهم رفتنشون کنسل شد....برای همین حرکت کردیم به سمت خونه و غروب رسیدیم....جاده که اونروز افتضاح بود و تصادفات زیادی دیدیم.....

دیروزم(پنجشنبه)بالاخره اصرار مامانم کارساز شد و من رفتم آزمایش دادم....آخه همیشه میگفت برای اینکه زود خسته میشی و اینکه رنگ و روت پریده شده بهتره حتما یه آزمایش بدی...منم از اونجایی که ترسو هستم نمیرفتم...ولی اینبار دیگه رفتم فردا هم جواب میاد....آخرین بار آزمایش دادم برای ازدواج بود که کمبود آهن داشتم و قرص داده بودن تا خوب بشه....

امروز(جمعه)همراه با یکی از دوستان رفتیم مراسمی به اسم مراسم ده حمام بچه تازه بدنیا اومده یکی از دوستان قدیمی....دوستی که خیلی همو نمیبینیم.....نمیخواستم برم ولی گفتم امروز جمعه اصلا حس و حال تو خونه موندنو ندارم برای همین رفتم....خوب بود....

+لطفا دوستانی که تمایل به کمک دارن برای انتخاب موضوع بهم پیام بدن خوشحال میشم.....البته یکشنبه موضوعی که تو ذهنمه و بیان مسئله رو میخوام به استاد نشون بدم...نمیدونم قبول میکنه یا نه

+محرم هم نزدیک شده....التماس دعا دارم.برام خیلی خیلی خیلی دعا کنید.دلتنگم!.امیدوارم عزاداری هاتون تو این ماه قبول باشه...

 +آهنگ وبلاگ تغییر کرد.

 

 

 


نویسنده :سارا
تاریخ: سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ ساعت: 13:35
پاييز، فصل آوردگاه عشق، مرز ميان زمين تا انتهاي قلمرو باد

***
آرام نجوا کن شد خزان ... و عاشق بمان

خدايا، تا اين پاييز کنارم بودي و من مي خواهم هزار بار بيشتر از هميشه کنارت باشم.

خدايا، باد را راهي کن به کوچه هاي زندگي مان تا برکت جاري شود و باران ببارد و من در اين آغاز هزار رنگ جريان آسمان را در رگ هايم حس کنم.

باد در کوچه، ترانه مي خواند و اين شعر آغاز پاييز است. و من مي ترسم از اين دل سر به هوا که در دست باد گم شود. آنگاه از که سراغش را بگيرم؟ کجا به دنبالش بروم؟ باد را مگر مي شود در قفس حبس کرد؟

من راز باد را مي دانم. دل ها را هوايي مي کند. عاشق که شدند، رهايشان مي کند تا به آسمان برسد. سر بر دامان آسمان پاييز بگذارند و بگويند آنچه را که مي خواهند. مي گويند دعاي عاشقان زودتر بر آورده مي شود. پس بد به دلت راه مده.

دل عاشق من در اين خنکاي ملايم پاييز نيکي مي خواهد. براي تمام مردم سرزمينش و برکت مي خواهد براي سفره هايشان و سبزي براي زمين هايشان. مهرباني و صداقت مي خواهد. عطر گل هاي تا هميشه شکفته را و بارش هميشه باران را.

در اين پاييز، هيچ باراني را از دست نده. زير باران قدم بزن بي چتر، بي هراس از نگاه رهگذران. بوي باران را نفس بکش و آرزو کن آسمان شهرمان به زمين نزديک تر شود تا برگ هاي هزار رنگ در دست باد بچرخند و بچرخند و بالا روند. تا زودتر در آغوش آسمان آرام بگيرند، پيش دل هاي عاشق، کنار مناجات هاي اميدوار، پيش پاي خدا.

*نيلوفر لاري پور*


نویسنده :سارا
تاریخ: دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۳ ساعت: 14:13
دو روز آخر هفته تابستونِ امسال رو رفتیم لاهیجان خونه ی پسرعموم...همراه با عمو و زن عموم و بچه ها


تابستون سال 91 رفته بودیم و خیلی وقت بود که پسرعموم میگفت 2 سال میشه خونه ی جدید خریدیم چرا شما نمیایین؟همه ی دوستان و آشناها اومدن و فامیلای من نیومدن

این بود که یهو عموم اینا تصمیم میگرن برن اونجا و به ما هم میگن بیایین...

پنجشنبه قبل از اذان صبح راه افتادیم و تقریبا ساعت 10-11بود که رسیدیم...کار پسرعموم جوریه که یه روز کامل سرکاره و دو روز بیکاره....اونروز که ما رفتیم یه لحظه اومد و بعد سریع رفت سرکار....از شانس ما اون روز بعداز ظهر بارون شدیدی اومد و از اونجایی که ما یکی دو روز بیشتر نمیخواستیم بمونیم همون روز تو بارون رفتیم شیطان کوه و بام سبز...البته وقتی اونجا رسیدیم بارون شدیدتر شد......خیس خیس شده بودیم .با این حال کلی هم عکس گرفتیم...گوشیمم خیس خیس شد..یه آقایی هم اونجا بود یه عکس فوری دسته جمعی ازمون گرفت که فوق العاده بی کیفیت شد...

جمعه صبح دیدیم که بارون بند اومده .بعد از صبحانه رفتیم به سمت لنگرود...اول رفتیم خونه یکی از دوستان پسرعموم اینا که برای همون لنگرود بودن....خانمش با همون لهجه شیرین گیلکی میگفت تی بیلا می سر

بعد از اونجا رفتیم جایی تو همون لنگرود که رودخانه و جنگل بود....تا ساعت 3 اونجا بودیم....

من عاشق طبیعت گیلانم...یعنی فوق العادست..آدم اصلا از جاده هاش خسته نمیشه حتی اگه مسافت طولانی باشه......زن پسرعموم میگفت به لاهیجان میگن عروس گیلان....و به رامسر عروس مازندران....

من که تو راه لاهیجان که بودیم به بابام میگفتم کاش ما حداقل تو چالوس یا رامسر بودیم.....خیلی زیباست...من و خواهرم تو جاده مثل کسانی که برای اولین بار دریارو میبینن کلی ذوق میکردیم

جمعه دوباره بعدازظهرش بارون شدیدی اومد برای همین نتونستیم جایی بریم.....

بعد از شام هوا که بهتر شد من و خواهرم همراه با زن پسرعموم رفتیم جایی به اسم دورِ استخر که نزدیکه همون شیطان کوهه دور زدیم و تا ساعت 1 اونجا موندیم...یه سری خواننده اونجا بودن که از طرف سازمان بهزیستی برای کودکان سرطانی ترانه هایی رو میخوندن و مردم هم کمک هاشون رو تو یه صندوق میزاشتن....

یعنی شب هم مثل روز فوق العادست اونجا.....

با اینکه اینجا هم طبیعت زیبایی داره  ولی من فکر میکنم مثل گیلان نمیشه ....چون لاهیجان و شهرهای اطرافش حتی تو خیابون هاشم کلی سرسبزی وجود داره که به آدم آرامش میده 

سفر خوبی بود....جای همه ی دوستان خالی

 

+آهنگ وبلاگ تغییر کرد(ترانه محبت از سیاوش قمیشی)


درباره من
اعوذ بالله من نفسی ... پناه برخدا از شر نفس خودم... ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ .... "ن، سوگند به قلم، ... و آنچه را با قلم می‏نویسند" رب اشرح لى صدرى ... پروردگارا سینه مرا بگشاى ... و یسر لى امرى ... و کارم را به من آسان کن... و احلل عقده من لسانى... و گره از زبانم باز کن... یفقهوا قولى ... تا گفتارم را بفهمند...



من از جنس دریام و عاشق دریا برای پاکی و زلالی و آرامشش وحتی موج هاش!!!
این وبلاگ رو برای دل خودم درست کردم .
این روزها دغدغه های زیادی دارم و کارم شده رفتن به دادگاه برای جدا شدن از مردی که شاید هنوز دوسش دارم و هنوز ازش متنفر نشدم!اونم تقریبا بعد از3ماه نامزدی...ولی باید جدا بشیم...شاید تقدیر این بوده....نمیدونم
فقط از همه کسانی که حتی گذری به این وبلاگ میان التماس دعا دارم

و اما امروز من مطلقه ام!
2/10/90عقد کردم

4/1/91ازش جدا شدم

و23/5/92طلاق گرفتم!


و اما:
فقط موج های دریا هستند که عاشقند، آره فقط اونا هستند، با اینکه میدونند وقتی برسند به ساحل میمیرند، بازم بیقرار رسیدنند
..

شاید چالاک ترین افراد نباشم ، شاید بالا بلند ترین و یا نیرومندترین افراد نباشم ، شاید بهترین و یا زیرک ترین نباشم. اما قادرم ، کاری را بهتر از دیگران انجام دهم و این کار هنر خود بودن است.




امام حسین علیه السّلام فرمودند:
يَا ابْنَ آدَمَ! أُذْكُرْ مَصارِعَ آبائِكَ وَ أبْنائِكَ، كَيْفَ كانُوا، وَ حَيْثُ حَلّوُا، وَ كَأَنَّكَ عَنْ قَليل قَدْ حَلَلْتَ مَحَلَّهُمْ ؛


اي فرزند آدم، بياد آور آن لحظاتي را كه پدران و فرزندان ـ و دوستان ـ تو چگونه در چنگال مرگ قرار گرفتند، آن ها در چه وضعيّت و موقعيّتي بودند و سرانجام به كجا منتهي شدند و كجا رفتند. و بينديش كه تو نيز همانند آن ها به ايشان خواهي پيوست ـ پس مواظب اعمال و رفتار خود باش ـ.