دختری از جنس دریا

من باشم و تو...کنار دریا...صدای موج ها...گرمی...آغوشت...زندگی یعنی همین!آرامش..عشق..امنیت...

نویسنده :سارا
تاریخ: شنبه دوم اسفند 1393 ساعت: 22:42
امروز صبح تصمیم گرفتم برم دانشگاه برای گرفتن چند تا  معرفی نامه برای ورود به بعضی از دانشگاه ها تو تهران....البته دفعه قبل دانشگاه علامه با معرفی نامه هم نتونستم برم و دو تا خانم عقده ای کلا دپرسم کرده بودن شدید!ولی فکر نمیکنم بقیه دانشگاه ها اینطور باشه!و یه چیز دیگه اینکه فکر میکنم مردم شمال دلسوزتر از مردم شهرهای دیگه باشن!چون وقتی تو یکی از دانشگاه های معتبر اطراف رفتم این اجازه رو بهم دادن و حتی هزینه ای هم حداقل از من نگرفتن و من از کارت خواهرم استفاده کردم!هم اینکه یکبار آقایی از راه دور اومده بود و من متوجه بودم که با مسئول کتابخونه صحبت کرده بود و اون هم اجازه داد به دور از چشم ما بره کل پایان نامه رو عکس بگیره....

 معلوم نیست کی میرم تهران، ولی گفتم زودترمعرفی نامه بگیرم بهتره....داییم میگفت مشخص نیست این هفته میره یا نه!منم گفتم صبر میکنم اگه تا آخر این هفته نرفتی بعدا خودم میرم.....

صبح که آماده شدم و رفتم تاکسی بگیرم برای رفتن به دانشگاه،جناب خواستگار راننده بود و من شناختمش ولی اصلا به روی خودم نیاوردم!نمیدونم اونم شناخت یا نه ...ولی عکس العملی ازش ندیدم....فقط پرسید مسیرتون تا فلان جاست که من میرم منم گفتم نه!!!

تنها چیزی که از اون روز یادم مونده بود این بود که 7 ماه بعد از طلاق ،این جلسه خواستگاری صورت گرفته بود....امروز که اومدم پست مربوط به اون روز رو خوندم تازه یادم اومد چی ها گفتیم!و پیش خودم گفتم چه خوب بعضی اتفاقات اینجا ثبت شده!درسته که اتفاقات تلخی هم ثبت شده ولی خوبیش اینه که باعث میشه گاهی یادم بیاد چه سختی هایی رو گذروندم و باید قدر این لحظات از زندگیم رو بدونم.

 

 +امروز چیزی که خیلی ناراحتم کرد شنیدن خبر جدایی یک تازه عروس (بچه دخترخاله مامانم) بود....خیلی ناراحت شدم....پدرش عروسی مفصلی براش گرفت و کل فامیل همه دعوت بودیم....اون شب عروسی انقدر داماد دپرس بود که همه میگفتن داماد چرا این شکلیه!؟؟!حتی آقایون فامیل هم متعجب بودن و میگفتن داماد چقدر بی حس و حاله؟!! حتی یه کرواتم نزده بود!امروز مادربزرگم وقتی زنگ زد ،دخترخاله گفت دو ماه میشه که دخترم اومده خونه ما و میگه دیگه بر نمیگرده...دختراش رو میشناسم و واقعا دخترای خوبی تربیت کرده....میگفت دامادش بددلِ..و اینکه به زنش میگفته چرا باید تو لباس عروس میپوشیدی؟!چرا باید آرایشگاه میرفتی؟!!.....منم گفتم عجبا!این مدلش رو دیگه ندیده بودم! ....میگفت دختره یک ماه بعد از عروسی میاد خونه پدرش و پدربزرگ پسره واسطه میشه و مشکل به ظاهر حل میشه ولی دوباره بعد از 4-3ماه دختره میاد و دیگه حاضر نیست برگرده.....و مادر پسره هم به اینا میگه شما داماد دومتون پولداره،اونو بیشتر تحویل میگیرین!!!دخترخاله بیچاره میگه چه فرقی میکنه ......

خلاصه واقعا ناراحت شدم....خیلی زیاد.....از طرفی امروز با یکی از دوستان که صحبت میکردم میگفت دوستم که تازگی جدا شده اصلا حال و روز مناسبی نداره و میگفت شوهرش رو میبینه که کلا تیپ عوض کرده!دیگه از نظر ظاهر اون محمد سابق (در ظاهر مذهبی)نیست.....درکش میکنم و میدونم چقدر الان غصه میخوره...امیدوارم حالش زودِ زود خوب بشه

خدایا عاقبت همه ی مارو ختم بخیر کن....آمین


نویسنده :سارا
تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393 ساعت: 22:32
این روزهایی که نبودم کلی اتفاق افتاد :

+دوستم (مادرشوهر) درگیر یک بیماری شد و تقریبا یک هفته ای بیمارستان بود...منم تونستم فقط یک روز صبح تا غروب بمونم و باقی روزها از طریق تلفن جویای احوالش بودم....شکر خدا الان بهتر شده.

+همون دوستم که تو پست قبلی راجع بهش گفته بودم توافقی از همسرش جدا شد....خیلی زود این اتفاق افتاد و من یکی هنوز تو شوک این اتفاق بودم و ناراحت ،که برام پیام داد که دیشب عقد همسرش بوده ...واقعا تعجب کردم یعنی 10 روز نشده که ازدواج کرده!!!برای دوستم خیلی ناراحت شدم....میدونم چقدر سخته...به هر حال تقریبا 4 سال باهاش زندگی کرده و اون آدم حتی 10 روز هم بعد از طلاق صبر نکرد و ازدواج کرد....قبل از اینکه طلاق بگیره باهم تلفنی صحبت کردیم، بهش گفتم خوبِ خوب فکرهاش رو بکنه و گفتم چقدر سخت میشه بعدها براش ،چون تو یک محله زندگی میکنن و ممکنه بعدها هم زیاد همو ببینن.....ولی اون تصمیمش رو گرفته بود و مهریه اش رو بخشید و جدا شد....فقط تونستم براش آرزوی صبر کنم....انشاالله از این به بعد کلی اتفاق های قشنگ تو زندگیش بیفته.

+درگیری های من برای کار پایان نامه تازه شروع شده و منم خیلی تنبل شدم..یعنی چی بشه بخوام یه ذره کار کنم...یه مدت خیلی اکتیو شدم و دائم به یکی از یونی ها میرفتم و درگیر کارها شده بودم ولی الان چند وقتیه حس و حالش نیست!چند روز پیشم با مادرشوهر رفتیم یونی خودمون.اون تازه پروپوزالش رو داده و استاد راهنمامون یکی بود ولی اون پشیمون شد و استاد رو عوض کرد!چون این استاد راهنمای من خیلی تنبل تشریف دارن!اون پشیمون شد....هنوزم پروپوزال من بعد از یک ماه اونجا داره خاک میخوره ...نمیدونم کی قراره اوکی بشه!

+دو روز قبل از 22 بهمن با مامانم رفتیم تهران...خیلی یهویی شد...دخترخاله ام و پسرخاله ام اونجا خونه گرفتن و خاله ام هر هفته میره اونجا و به ماهم گفت بریم و ما هم رفتیم....دخترخاله دیگه ام که 14-13 سالشه و تهران زندگی میکنه ازمون دلخور شد که چرا دیگه اول خونه اونها نمیریم!بهش قول دادم اینبار حتما میام خونشون....روز 22 بهمن هم برای راهپیمایی رفتیم ،تا آزادی رفتم...البته خونه دخترخاله ام به آزادی نزدیکه تقریبا.... حس و حال خوبی داره (سابقم چند باری شرکت کرده بودم)ولی آدمهای بیمارم به نظرم زیاد داره متاسفانه...که ترجییح دادم زودتر برگردم خونه 

+مدیر یکی از مدرسه ها که میرفتم برام زنگید که چه روزهایی وقت آزاد دارم که برم و منم بهش گفتم.و از این ترم دوباره میرم...ولی یکی از مدارس دیگه مدیر هرچی زنگید جواب ندادم!نمیتونستم بگم نه!برای همین ترجیح دادم جواب ندم!

+احتمالا هفته دیگه جمعه با داییم برم تهران...یه سری به دانشگاه ها بزنم و ببینم میتونم کارهامو برسم یا نه!امیدوارم حس رفتن باشه!

+خواهرم بالاخره دفاع کرد و درسش تموم شد خداروشکر.....امیدوارم بتونه یه کار خوب هم پیدا کنه....

+اون روزی که من رفته بودم یونی دوست صمیمی ام از تهران اومده بود خونمون ولی من نبودم...برای همین براش تماس گرفتم و خواستم بعدازظهر بیاد ولی قرار بود بره خونه پدرشوهرش و نتونست....دیروز زنگ زدم براش و فهمیدم خونه مادرشه زودرفتم اونجا...خیلی وقت بود کوچولوش رو ندیده بودم...دلم برای خودشم یه ذره شده بود...کلی حرف زدیم مثل همیشه....خواهر اونم با یه بچه 8-7ساله داره جدا میشه و مادرشم خیلی غصه میخوره....طرف هنوز از خواهرش جدا نشده با یه دختر دیگه هست و همه جا اون دختر باهاشه...دوستم میگفت تقریبا 5 ساله که باهاشه....شنیده بودم پسره خیلی شیطونه و هر دفعه با یکیه ....

نمیدونم واقعا چجور میشه ازدواج کرد!؟اعتماد کرد!؟غیرت و شرف بعضی از این به اصطلاح مردها کجا رفته نمیدونم!!!

 خدایا پناه میبرم به تو...

 +آهنگ وبلاگ تغییر کرد

 


نویسنده :سارا
تاریخ: پنجشنبه نهم بهمن 1393 ساعت: 22:29
چند روز پیش یکی از دوستان یونی تو وایبر برام پیام داد که دارم از شوهرم جدا میشم؟!! خیلی تعجب کردم و فکر کردم داره اذیت میکنه و سر به سرم میزاره...گفتم دیگه باهام از این شوخی ها نکن و خیلی لوسی و از اینجور صحبتها....حالا طرف هرچی میگفت که باور کن دارم جدا میشم!چرا بهم اعتماد نداری!چند روز دیگه که بهت پیام دادم توافقی جدا شدیم  بگو بچه راست میگفت و من باهاش همدردی نکردم....بعدش بهم گفت یه صحبت با مادرشوهر کنی بد نیست!

خلاصه این داستان یک روز ادامه داشت و من اصلا باور نمیکردم...شوهرش رو چند باری دیده بودم..اکثر وقتها میومد یونی دنبالش...کارش مسافرکشی بود ...و تازگی ها مثل اینکه کارش درست شد و رفته بود سر کار خوبی و استخدام شده بود....هر دو آدم های خیلی مذهبی ای بودن...مخصوصا همین دوستم، دختر خیلی محجبه و مذهبی و خانواده اش هم به شدت مذهبی! هستند..

همیشه شوهرش رو با یه لحن زیبایی محمدم! صدا میکرد که آدم خوشش می اومد....به مادرشوهر زنگ زدم و بهش گفتم...اونم گفت نه بابا داره اذیت میکنه...گفتم پس به تو چیزی نگفت؟چرا گفت از مادرشوهر بپرس؟گفت قبلا با هم صحبت کردیم و گفت با هم مشکل دارن ولی اونقدر اختلافاتشون بچه گونه هست که نمیتونه دلیل جدایی باشه!

یاد خودم افتادم دلیل به ظاهر ساده و بچه گانه!

 یک روز برای منم تعریف کرده بود...ولی منم فکر نمیکردم تا این حد مشکل وجود داشته باشه که تصمیم بگیرن از هم جدا بشن....

روز بعد بهش اس دادم و باهاش صحبت کردم اونم گفت مشکل حل شدنی نیست!مرد به این بزرگی هنوز باید باباش براش تصمیم بگیره!گفتم پیش مشاور برو، زود تصمیم نگیر!گفت رفتم و مشاور گفته اگه قبل از ازدواج پیشم میومدی اجازه ازدواج نمیدادم مگر با مسئولیت خودتون!گفتم به مشاور میگفتی حالا که ازدواج کردین، راه حل نشونت بده ، کمکت کنه !گفت همه چیز دیگه تموم شده،بی حرمتی رو به حد کمال رسونده و اینکه دلم برای جوونیم میسوزه....

تو آخر پیامش یه جمله بهم گفت که وجودم آتیش گرفت ......گفت:خیلی دوستت دارم،مواظب باش روزی دل کسی ازت نگیره،خیلی گناه سنگینیه، ممکن تنها کس اون باشی و از زندگی سیر بشه

با خوندن این پیام یه حس خیلی عجیبی بهم دست داد که نمیشه گفت....حالم خیلی دگرگون شد

خلاصه فرداش که رفتم یکی از دانشگاهها براش زنگ زدم..سرکارش بود...باهاش صحبت کردم ، اونم دخالت خانواده (پدرش) و یه سری مسائل به ظاهر ساده رو پیش کشید و گفت شنبه قراره بریم محضر توافقی جدا بشیم....و اینکه کسی نمیتونه درکش کنه....منم نتونستم بهش بگم تمام این مراحل رو پشت سر گذاشتم!فقط بهش گفتم درکت میکنم ولی چرا تو اون 3 سالی که نامزد بودین نشناختین همو؟گفت خانواده اش خیلی خوب فیلم بازی کردن!

هنوز باورم نمیشه.....یاد روز آخر دانشگاه افتادم که سر به سرش گذاشتم.....گفتم بیچاره تو این یک ماه محمد رو اسیر کردی؛ فکر نکنم بهش غذا داده باشی!گفت تو دلت برای اون نسوزه!گفتم بیچاره کردی محمدو دیگه...بعد مادرشوهرم سر به سرش گذاشت و اونم گفت :اااااااااااااای با محمدم کاری نداشته باشین!

یاد روزی که خونه دوستم زی زی رفتیم افتادم....که محمد چند دقیقه ای دم در منتظرش بود و اون خیلی ریلکس داشت آماده میشد ...زی زی همش بهش میگفت زود باش دیگه، بیچاره شوهرت منتظره،میگفت خوب باشه چی میشه مگه....زی زی هم گفت من اگه شوهرم بگه فلان ساعت میام من چند دقیقه زودتر آماده میشم،با اینکه اگه دیرم کنم اون چیزی نمیگه!و بعد گفته بود من اگه جای محمد بودم طلاقش میدادم!وااااااالا!

آخه این دوستم خیلی دختر حساسیه...خیلی زیاد....وقتی اونو دیدم به خودم امیدوار شدم!همیشه فکر میکردم من زیاد حساسم و زودرنج ولی با دیدن اون به خودم امیدوار شدم....با کوچکترین حرفی یا شوخی ناراحت میشد اوایل ولی بعد که اخلاقمون رو فهمید دیگه مشکل حل شد.....ولی زی زی همیشه میگفت من اصلا حوصله اینجور آدمها رو ندارم....

به هر حال هر کسی یه اخلاقی داره....

خیلی براش دعا میکنم....امیدوارم هرچی خیرشه همون بشه....خیلی باورش برام سخته!خیلی زیاد!ناراحتم براش!به مادرشوهر که گفتم اونم اصلا باورش نشد!گفت سر موضوعات بچه گانه دارن از هم جدا میشن....و قرار شد اونم براش زنگ بزنه و باهاش صحبت کنه

واقعا خیلی ازدواج و انتخاب درست سخت شده!خیلی!

من که دیگه حتی نمیتونم دوست داشتن کسی رو باور کنم!با تمام سعی ای که میکنم نمیتونم باور کنم! بعد یاد حرف دخترخاله ام میفتم ، که الان ، تو مجردی ،بهترین فرصت برای زندگیه و اینکه ازدواج مانع پیشرفت زن تو ایرانه....

واقعا چند درصد از زنهای ما بعد از ازدواج از زندگیشون راضی ان؟ از همسرشون؟از خانواده همسر؟از موقعیتی که بعد از ازدواج بدست آوردن؟چند درصدشون حسرت دوران مجردی رو نمیخورن؟!

+امیدوارم طلاق تو کشور ما کاهش پیدا کنه و ازدواج ها عاقلانه و عاشقانه باشه

+نمره درسی که استاد گفته بود یکی تون افتادین اومده، هر دو قبول شدیم....نمره من بیشتر از نمره مادرشوهر شده....من نمره ام شده 16!اولین نمره پایین تو این چند ترم ،و از اونجایی که رقابت بین بچه ها زیاده دوست داشتم نمره خوبی از این درس میگرفتم تا معدلم بره بالا.....ولی خداروشکر که هر دو قبول شدیم.

دوستتون دارم.مواظب خودتون و خوبیهاتون باشین

التماس دعا

 

 

 


نویسنده :سارا
تاریخ: چهارشنبه یکم بهمن 1393 ساعت: 22:59
بالاخره امتحاناتم تموم شد...یعنی یک هفته ای میشه که تموم شده.

وقت امتحانات همش دعا میکنیم زودتر تموم بشه تا از استرس و اضطراب امتحان خلاص بشیم...امتحان که تموم شد بچه ها همه دلتنگ از اینکه دیگه همو نمیبینیم ،کلی عکس یادگاری گرفتیم...

دلم برای کلاسها، برای بچه ها ، برای حتی استادهایی که حوصله شونم نداشتم تنگ میشه.....آدمیزاد همینه.زود به همه چیز عادت میکنه، البته نمیدونم به همون زودی فراموشم میکنه یا نه!

این ترم دغدغه های پروپوزال و پایان نامه رو دارم....هنوز پروپوزالم اوکی نشده...الان بدترین موقع گرفتن امضا از اساتیده.چون امتحانات تموم شده و اونها دانشگاه نمیان....دو روزپیش بالاخره بعد از کلی زنگ زدن مادرشوهر موفق شد برای استاد راهنمامون تماس بگیره و بهش بگه هر دانشگاهی هست بهمون بگه تا ما هم بریم پیشش....این شد که دیروز صبح ساعت 6 همراه با یکی از آشناهای مادرشوهر رفتیم به یکی از شهرهای اطراف و صبح ساعت 7:30 دانشگاه اون شهر منتظر بودیم تا استاد بیاد...هوا خیلی خیلی سرد بود....استاد تقریبا ساعت 8:30 رسید و دانشجوهاش امتحان داشتند. ما هم دم در گیرش آوردیم و امضا زد برامون...البته هنوز خیلی امضاهای دیگه مونده....خلاصه این استاد یکی از بدترین و سختگیرترین اساتیدمونه..امتحانش با اینکه کل درسش رو بلد بودم ولی افتضاح دادم...همه بچه ها شاکی بودن ...سوالاتو اونقدر میپیچونه تا دانشجوهارو اذیت کنه....کلا فکر میکنم از اینکار لذت میبره...دیروز بهش گفتیم استاد نمره هارو کی وارد میکنید؟گفت شنبه...البته یه 14-13 نفری افتادن...ما هم چون استاد عجله داشت دیگه پیگیر نشدیم....

داشتیم از دانشگاه میرفتیم بیرون که یهو به مادرشوهر میگم منو تو آخرین نفراتی بودیم که برگه رو تحویل دادیم و احتمالا برگه ی مارو زود تصحیح کرده...مادرشوهرم گفت به نظرت بریم بپرسیم ما چیکار کردیم؟گفتم باشه...رفتیم دم در سالن امتحانات ایستادیم تا ساعت 10 شد و استاد اومد بیرون ....ازش پرسیدیم استاد ما چیکار کردیم؟گفت یکی از شما دو تا درس رو افتاده!!! گفتنش همانا ، تمام بدنمون از ترس لرزید...گفتیم استاد یعنی چی؟!!کدوممون؟؟هرچی گفتیم گفت تا شنبه صبر کنید! خدایا خیلی استرس گرفتیم و اعصابمون خرد شد...گفتم استاد ما تمام خروجی هارو انگلیسی خوندیم شما فارسی دادین و اونقدر پیچوندین که واقعا گیج شدیم...یعنی الانم از ما بپرسین کل درس رو بلدیم....خیلی شاکی شدیم ازش.. من حتی به استادم گفتم استاد فلان درس نمره اش اومده و من 20 گرفتم. یعنی استاد ما تا الان معدلمون 19 شده بخاطر یه درس شما تمام تلاشمون تو این چند ترم هیچی میشه...این انصاف نیست!خواهش میکنم.ما ترم آخریم...استادم گفت :من پرسیدم نگران نباشین.ترم بعد میتونین با پایان نامه این درسم بردارین.....واااااااااااای دیوونه شدیم و کلی خواهش کردیم و  فقط در آخر بهمون گفت تجدید نظر میکنم برای همینه که هنوز نمره هارو وارد نکردم....

مادرشوهر گفت الان هردودمون دعا میکنیم که من اون یکی نباشم که افتاده!و میگفت الان تو این ترم مثل اینکه دانشگاه بودجه کم آورده از اساتید خواسته دانشجوهارو بندازن ...وگرنه تو درسهای دیگه هم فلان استاد کلی بچه هارو انداخته ....و اینکه اصلا تو مقطع ارشد هیچ وقت کسی رو نمینداختن!

خلاصه خیلی ناراحت بودیم و تصمیم گرفتیم بریم یه دوری تو اون شهر بزنیم..اول یه سر رفتیم بانک پیش همون آشنا و بعدشم یک کمی بازار گشتیم و ناهارم بیرون خوردیم...تا بخوام بیام خونه اذان شده بود....خیلی خسته بودم و اعصابم داغون بود...کلی نذر کردم به مامانمم گفتم اونو مادرجونم هم برام نذر کردن که قبول شده باشم....

مامانم بهم میگفت شب قبل از امتحان همه برای تو تماس میگرفتن اونوقت تو خراب کردی امتحان رو...گفتم باور کن الانم همه رو بلدم ولی این استاد نامرد واقعا پیچوند مارو....خیلی زور داره آم درسی رو بخونه و  خراب کنه...من همون روز که بعد از امتحان اومدم گفتم مامان من این درس رو افتادم!الانم با این حرف استاد مطمئن بودم من بودم نه مادرشوهر!چون اون در حد من خراب نکرده بود...

امروز یکی از دوستان که یک ترم از ما پایین تره تماس گرفت و بهم گفت این استاد دروغ میگه..نگران نباش! میگفت به یکی از دوستامم همین رو گفت و طرف کلی ناراحت شد و گریه کرد و بعد یکی از آشناهاشو میبینه و اون برای استاد زنگ میزنه و استاد میگه نه بابا شوخی کردم قبول شده!!! به دوستم گفتم منم دیروز به استاد گفتم شوخی میکنین؟گفت نه جدی دارم میگم!13 نفر افتادن یکی از شما 2تا هم جزو اونها هستین!دوستم میگه دروغ میگه!مطمئن باش!این استاد دیوانه است ، بچه ها رو اذیت میکنه خوشحال میشه....گفتم آره، روز امتحانم بچه ها همه دپرس بودن و ناراحت، اون یه گوشه نشست و با ذوق نگاشون میکرد.....دوستم گفت غصه نخورین مطمئن باش داشت شمارو اذیت میکرد....با این حرفش یکی خیالم راحت شد...

توکل بر خدا...امیدوارم...امیدوار

بعد اینکه یکی از دوستان نتی ام که چند سالی میشه (تقریبا 6 سال یا بیشتر) که با هم آشنا شدیم بهم خبر داد که داره ازدواج میکنه...دقیقا همون حسی بهم دست داد که روز عروسی صمیمی ترین دوستم  بهم دست داده بود...یادمه پر از بغض بودم و همو بغل کرده بودیم و گریه میکردیم...تو اون روزهای سخت از اینکه اونم داشت برای همیشه میرفت تهران خیلی ناراحت بودم....اینبارم یه حس تلخ بهم دست داد...حس از دست دادن برای همیشه!...کسی که اصلا همو ندیدیم ولی با این حال تنها کسی بود که خیلی از حرفهامو بهش میگفتم و با کوچیکترین مسئله یا مشکلی یاد اون می افتادم و براش نامه میدادم....شاید این سالهای آخر گفتگوهای ما چند ماهی طول میکشید ولی با این حال همیشه با حرفهای منطقیش راه رو بهم نشون میداد...همیشه برام مثل یک استاد بود.یک دوست خوب....هر چند من شاگرد تنبلی بودم....براش آرزوی خوشبختی میکنم...امیدوارم همیشه شاد و خوشبخت باشه.

برای همه ی دوستان و عزیزانم آرزوی بهترین هارو دارم.

در پناه خدا.خدانگهدار

 

 


سوال:

عزیزان چرا من نمیتونم برای دوستانی که پرشین بلاگ دارن پیام بزارم؟؟

خاطره جون، رستا جون چراااااااااااااااااااا نمیشه براتون پیام داد؟؟


 + آهنگ وبلاگ تغییر کرد

+رستای عزیز قالب وبلاگ رو عوض کردم..امیدوارم این دیگه مشکل نداشته باشه 


نویسنده :سارا
تاریخ: شنبه ششم دی 1393 ساعت: 19:51
بدون اینکه بخوام یهو دلم منو میکشونه اینجا....

جایی که وقتی ساختمش پر بودم از ترس ،دلهره ،اضطراب ، ...تو یه دوراهی بزرگی بودم بین عقل و احساس....

از جداییم که فروردین 91 بود خیلی گذشته...هر چند تاریخ قانونی ثبت شده طلاقم مرداد 92 رو نشون میده...ولی  2سال و نیمه که واقعا جدا شدم....و نزدیکه وارد دوره سه ساله بشم...

دوره ها و روزهای سختی بود....سختی که هنوز که هنوزه گاهی رو دلم بد سنگینی میکنه....

تو این مدت خیلی شبها فکر کردم ، به خودم ، به زندگیم ، به اتفاقات و خیلی وقتها بغض کردم و گریه کردم! دختری که به ظاهر محکم وایساده و بقیه فکر میکنن فراموش کرده و چیزیش نیست گاهی واقعا احساس میکنه کم آورده.....

دانشگاه محیط خوبی بود که بعد از اون اتفاق تلخ واردش شدم.....خیلی خوب....درسته درس استرس مخصوص خودش رو داره ولی باز هم میتونم بگم یک داروی خوبی برام بود.....الان که فکر میکنم از ترم بعد، دیگه کلاس نمیرم و مشغول پایان نامه میشم دلم میگیره .....مطمئنم دلم واسه نشستن سر کلاس تنگ میشه.....

یه روزی که به یکی از دانشگاههای اطراف رفتم و تو اون مسیر اون آدم رو از دور دیدیم به این فکر کردم و از خودم پرسیدم دوست داشتی الان با اون آدم زندگی میکردی فرضا با یه بچه یا اینکه از اینکه تونستی درست رو ادامه بدی خوشحالی؟!کدوم یک از اینا رو میخواستی؟!

نتونستم به خودم جواب بدم....واقعا نتونستم...!!! از اینکه دارم درس میخونم خیلی خیلی راضیم.....ولی از اینکه مطلقه ام نه!مطمئنم اگه با اون آدم بودم شرایط الان رو نداشتم و میشدم مثل یه خانم خونه دار و برام راضی کننده نبود......دوست دارم به هدفهام برسم...آدم موفقی بشم...تمام حسرتهارو فراموش کنم.....

نمیدونم چرا هربار که اسم یک خواستگار میاد ، تمام بدنم میلرزه ، استرس میگیرم ، بغض میکنم....نمیتونم واقعا! نمیتونم! شاید اونقدر با خودم تکرار کردم که دیگه نمیتونم که خودمم باورش کردم......

آدمی معرفی شده که شرایط مشابه منو داره ، نمیشناسمش و ندیدمش یکی معرفی کرده و منتظره جواب من مونده که اوکی میدم یا نه.....اصلا نمیتونم فکر کنم!دوباره باید انتخاب کنم....وقتی به این فکر میکنم همه چی برام سختتر میشه.....خدایا به تو توکل میکنم و همیشه ازت میخوام اگه قراره دوباره بدبخت بشم هیچ وقت ازدواج نکنم.....

+هفته آینده امتحاناتم شروع میشه ...این ترم آخره که امتحان دارم....امیدوارم بتونم موفق بشم 

+موضوع پروپوزال بالاخره اوکی شد ولی از اونجایی که استاد راهنمایی که انتخاب کردم کمی تا قسمتی تنبل تشریف دارن ، وقتی میل کردم نخوند و منم خیلی جاها سوال دارم و نمیدونم چطور باید پر بشه....استاد بهم گفته روز امتحان بهم تحویل بده.....از طرفی تا اون موقع این استاد به احتمال 99% ظرفیتش پر شده!من موندم اگه این پر شده باشه ، ممکنه یه وقت استاد دیگه قبول نکنه موضوع منو....اونوقت باید چیکار کنم؟!

این استاد راهنما خیلی سختگیره و من خیلی ازش خوشم نمیاد ...ولی فقط برای اینکه سر جلسه دفاع هوامو داشته باشه انتخابش کردم....بچه ها خیلی ها باهاش برداشتن....فکر کنم تا این استاد بخواد بخونه و ایراد بگیره و منم برم دنبال کارها کلی طول بکشه....

+مامانم اربعین کربلا بود ....یعنی خیلی یهویی شد و امام حسین طلبید.....یه روز غروب از دانشگاه اومدم دیدم مامانم داره وسایل جمع میکنه میگم کجا؟ میگه میخوام برم کربلا....یکی از آشناهامون از قم براش زنگ میزنه و مامانمم با اولین بلیطی که برای قم بود میره و فرداش با اون آشنا دو نفری میرن به سمت کربلا.....از سختی های راه و شلوغیش میگه ولی با این حال میگفت لذت خاص خودش رو داره....منم خیلی دلم میخواست برم ولی بعدش دیدیم کلی درس دارم و از طرفی بعدا فهمیدم واقعا کار من نبوده....

رفتن مامانم همانا و مهمون داری همانا!!!

 

+دلم گرفته بود....الان بعد اینکه اینجا نوشتم احساس میکنم سبک شدم....دعام کنین که خیلی محتاجم

 


نویسنده :سارا
تاریخ: دوشنبه دهم آذر 1393 ساعت: 16:21
دیروز یعنی 93/9/9 روز ارائه سمینار من و مادرشوهر بود....

استاد گفته بود بخاطر کمبود وقت میتونیم تو قسمت یافته از یافته های کار دیگران استفاده کنیم.....منم رفته بودم یکی از دانشگاه های اطراف و موضوع معیارهای انتخاب همسر از دیدگاه دانشجویان  دانشگاه.... را انتخاب کردم.با یک  استاده دیگه که قرار بود استاد راهنمام بشه صحبت کردم و خواستم تقریبا مشابه همین موضوع رو تو بین دانشجویان دانشگاه خودمون کار کنم......اونم اوکی داد.

ولی متاسفانه نصف مسیر رو رفتم واسه نوشتن که فهمیدم تو دانشگاه خودمون کار شده...البته پایان نامه اش گم شده بود!حتی به استادم که گفتم تعجب کرد!!گم شدن پایان نامه اصولا غیرممکنه...حالا نمیدونم از شانس ما این چجور شده.....

 به هر حال هنوزم من موندم تو انتخاب موضوع و پر کردن پروپوزال...فکر نمیکردم انقدر انتخاب موضوع سخت باشه...

وقتی به استاد گفتم میشه متغیرهارو تغییر بدم...گفت میشه زمانش و یه سری چیزاهای دیگه رو تغیییر بدی....

دخترخاله ام بهم میگفت همین موضوع رو کار کن البته تو بین زن ها و مردهای مراجعه کننده به خدمات درمانی و بهداشتی(کسانی که قبل از ازدواج برای آزمایش میان مراکز درمانی)....خودمم به این فکر کرده بودم ولی باز از طرفی یه موضوع دیگه هم تو ذهنمه ...راجع به جراحی های زیبایی زنان که خیلی زیاد شده.....ذهنم کلا حول یه موضوع نمیچرخه و فکر کنم تا بخوام موضوع تو ذهنم و پیش استاد تثبیت بشه ترم تموم شده.....حداقل باید تا  آخر این ماه تحویل بدم.......

و اما دیروز:اول مادرشوهر رفت ارائه داد ...اون از چند تا مقاله استفاده کرده بود و استاد بهش گفت کار هر کسی بوده خیلی سطحش بالاست و اون گفت کار خودم بوده....یعنی جمع بندی کار خودم از چندتا مقاله.....

منم حول برم داشت چون من از مقاله استفاده نکردم...از چندتا پایان نامه که تو مقطع کارشناسی بود.....اواسط ترم بود که فهمیدم استاد برای کارشناسی رو قبول نداره...یعنی خیلی سطح پایین میدونه ولی از اونجایی که کارهامو کرده بودم تنبلیم اومد بخوام موضوع دیگه رو شروع کنم.....

نوبت من که شد طبق معمول خیلی تند میخوندم ..کلا تند صحبتم میکنم ولی وقتی استرسم زیاد میشه بدتر میشم...استاد گفت وقت هست، میتونی آروم تر بخونی....گفتم این بخاطر استرسه ....استاد به شوخی گفت مگه سر سفره عقد نشستی استرس داری(چون موضوعم راجع به انتخاب همسر بود) بعد مادرشوهر گفت استاد اون که استرس نداره...والا این استرسش بیشتره!

تو پاورم از اشکال مختلف استفاده کرده بودم مرتبط با موضوع که بچه ها خوششون اومد....بین خوندنم مادرشوهر همش بهم اشاره میکرد آروم تر بخون!باز یه چند لحظه خوب میشدم ولی دوباره روز از نو روزی از نو...

استاد ازم بین صحبتها پرسید این پایان نامه در چه مقطعی بوده و گفتم کارشناسی و اونم به علامت تایید سرش رو تکون داد....بعد که تموم شد از بچه ها پرسید ایراد کار ایشون رو بگین؟بچه ها چیزی نگفتن فقط یکیشون گفت خیلی تند خوند....یعنی فوق العاده تند میخونم.....اصلا عادت دارم....درسهامم همینطور میخونم....و همیشه هم ایام امتحانات صدام گرفته بخاطر بلند خوندن و تند خوندن!

بعد از تموم شدن از یکی از دوستام پرسیدم چطور بود؟گفت خیلی خوب بود...مخصوصا وقتی از شکل های جالب استفاده کردی.گفت ولی مادرشوهر خیلی توضیح داد....من میدونستم بچه ها حوصله توضیح زیاد رو ندارن برای همین خلاصه کردم ولی مادرشوهر گفت من باید این همه توضیح میدادم وگرنه استاد از کارم ایراد میگرفت!!!

خلاصه الان باید تبدیل به مقاله کنم و با پاورپوینت تو یه سی دی بریزم و به اتاد تحویل بدم...

خیلی این استاد سختگیره و گیر الکی میده....آخه من موندم تا حالا کدوم یونی سمینار کلاس تشکیل میشه!کجا دیدین سمینار امتحان کتبی هم داشته باشه!

برام دعا کنین زودتر کار پروپوزال و موضوع رو هم اوکی کنم....

دوستتون دارم زیاد....و شرمنده که دیر بهتون سر میزنم....

 


نویسنده :سارا
تاریخ: شنبه دهم آبان 1393 ساعت: 23:15
روز تولدم...

شروع دیگر برای من که به پایان یک آغاز رسیده ام.امروز تولدی دیگر از چندین تولد دیگرم هست.امروز روز من است.روزی برای جدایی از کالبد کهنه و ورود به کالبد جدید است.من این شادی را تنها با کسانی قسمت میکنم که فکر می کنند به پایان رسیده اند.

امروز 10 آبان روز تولدم بود...

 

یکسال دیگه بزرگتر شدم ...یاد این جمله می افتم:(ناگهان چقدر زود،دیر می شود)...احساس میکنم کلی کار ناتموم دارم و وقتم کمه و میترسم یهو بگن وقتت تموم شد ،برگه ها بالا......احساس میکنم خیلی از زندگی عقب افتادم!خیلی..

از تبریک همراه اول؛ایرانسل،بانک ها خبری نبود....چون تولد شناسنامه ایم شهریوره و تو اون روز کلی تبریک میگن 

چون محرمه کیک نخریدم...خودم یه کیک ساده درست کردم ...عمه ام چند روزیه مهمونه ماست،خاله هامم که بودن...بهم تبریک گفتن و برام آرزوهای قشنگ کردن...

بابام،مامانم؛خواهرم،خاله ام هدیه دادن.....البته 3نفر اول که گفتم وجه نقد دادن 

 

خلاصه دیگه پیر شدیم رفت...باید بجنبم،باید تلاش کنم،روزهای گذشته دیگه گذشت،باید از نو بسازم،باید زندگی کنم و از تک تک لحظاتش نهایت استفاده رو کنم و لذت ببرم....

+شعر زیبایی از شمس لنگرودی :

امشب 
شعری نخواهم نوشت 
سی و ششمین شمع را 
برای تولدت روشن می کنم 
و پرهایم را طواف می دهم 
برگرد آتشی که تو در جانم روشن کرده یی 
سی و شش تکه خاکستر کوچک کافی است 
تا پر سوخته حرمت پیدا کند.
جشن تولد توست 
و من سی و شش بار به دنیا می آیم و خاکستر می شوم، تا راز حضور تو را بدانم.
ققنوسم من امشب.

هدیه ام از تولد 
گریه بود 
خندیدن را 
تو به من آموختی.
سنگ بوده ام 
تو کوهم کردی 
برف می شدم 
تو آبم کردی 
آب می شدم 
تو خانه ی دریا را نشانم دادی. 
می دانستم گریه چیست 
خندیدن را 
تو به من هدیه کردی.

روزی نو 
آغازی نو 
جغرافیای بوسه ی من کجایی 
تا در سپیده های تو پهلو گیرم 
عطر گل شب بو کجایی 
شب تابستانی بی حس کنار جاده فرو افتاده است. 
دلم می خواهد 
چنان بنوشمت که در استخوانم حل شوی 
آسمان آب شده در تنگ بلورین من! 
موجی کف بر لبم که به اشتیاق تو تا ساحل می دوم 
و لب پر زنان به بستر خود می روم 
بی آن که تو را ببینم.
روزی نو آغازی نو 
جغرافیای خانه ی من کجایی؟

شیشه­یی بدلی بودم 
بدل به بلورم کردی، 
دهانی بی مصرف 
به آیاتی نور، 
شبحی 
آفتابی، 
همهمه­یی 
موسیقی واگنر، 
از سنگ شکسته­یی 
بودایی، 
از انفجار ستاره یی 
بدل به شهابم کردی 
تا پر گیرم 
و میان غزل های حافظ بیفتم.

شب پره ها خواب می بینند که از آفتاب تابستانی ترسی ندارند 
آفتاب 
خواب دقیقه­یی را می بیند که به گوشه­یی نشسته و 
پاها دراز کرده و دنیا را نگاه می­کند 
خواب می بینند صخره ها به نرمی آب می شوند 
و ریشه های درخت ها را می بوسند 
خواب می بینند جاده ها 
که برمی خیزند و به میهمانی راه ها می روند 
پنجره ها خواب می بینند 
پنجره های مجاور را دیده اند.
خواب می بینم آمدی.

 


نویسنده :سارا
تاریخ: جمعه دوم آبان 1393 ساعت: 19:40
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

اول از همه از دوستانی که جویای احوالم بودن تشکر میکنم و شرمنده که دیر اومدم...

خواستم عید قربان بیام و تبریک بگم ولی نشد...اونروز خیلی دلم گرفته بود...شاید تنها سالی بود که عید قربان بهم خوش نگذشت......

بعد گفتم عید غدیر میام و اینجا دلنوشته هامو می نویسم و به دوستام تبریک میگم ولی بازم نشد و نشد ..مهمون داشتیم...دیگه طول کشیدتا الان!

الان یهویی گفتم دیگه انقدر دور بودن از وبلاگ خوب نیست....چون ممکنه عادت کنم به این تنبلی و بی حوصلگی تو نوشتن...

از شنبه تا سه شنبه همراه با داییم و زنداییم و خواهرو دخترخاله رفتیم تهران....هر کدوم برای کاری....شنبه تا ساعت 4 بودم دانشگاه و از اون طرف داییم اینا اومدن دنبالم...قرار بود یکشنبه بریم ولی یهو شد شنبه....

این ترم درگیری پروپوزال و سمینار و انتخاب موضوع رو دارم....فکر نمیکردم حتی انتخاب موضوع انقدر سخت باشه...با استاد صحبت کردم و وقتی ازم پرسید خودت چه موضوعی تو ذهنته و علاقه داری؟گفتم دوست دارم راجع به طلاق کار کنم ولی استاد گفت طلاق نه!خیلی زیاد کار شده!منم نمیتونستم براش دلیلم رو بگم برای همین گفتم آخه مدرسه ای که میرم(البته این ترم نمیرم بخاطر کارای دانشگاه)بیشتر بچه ها طلاق گرفتن و حالا بعد از جدایی انگیزه پیدا کردن که بیان به سمت درس و.....ولی استاد قبول نکرد...گفتم چندتا موضوع از اینترنت سرچ کردم و بهش نشون دادم اونم از بین اونها یه موضوعی رو قبول کرد ولی بعد از یه هفته گفتم استاد این موضوعیه که مقاله نداره اصلا و فقط یک نفر اونم به روش کیفی کار کرده ....خلاصه تصمیم بر این شد یه موضوعی رو انتخاب کنم و بیان مسئله اش رو به استاد نشون بدم ببینم قبول میکنه یا نه!؟حالا یه موضوعی انتخاب کردم دیدم برای دانشگاه علامه بوده و این دانشگاه انواع گرایش های رشته ی مارو داره و خیلی زیاد هم رو موضوعات مختلف کار شده....تصمیم گرفتم معرفی نامه بگیرم و برم تهران دانشگاه علامه و از اونها استفاده کنم....

یکشنبه صبح رفتم ..وقتی وارد دانشکده شدم خیلی تعجب کردم یه جای کوچیک و قدیمی(نسبت به دانشگاه خودمون میگم)دم در نگهبان ازم پرسید دانشجوی اینجا هستی ؟گفتم نه!معرفی نامه خواست و نشون دادم...گفت فکر نکنم بهت اجازه بدن،ولی تو حالا بگو که از راه دور اومدی و خواهش کن شاید قبول کنن!

وارد کتابخونه شدم یه خانمی گفت استفاده فقط برای دانشجوهای خودمونه...حالا برو قسمت پایان نامه ها با خانمی که اونجاست صحبت کن.....مسئولش اونروز نیومده بود...مثل اینکه مرخصی داشت...به یه خانم دیگه که تو اتاق بود گفتم و اونم گفت منتظر بمون تا بیام....خلاصه اومد و معرفی نامه و کارتمو دید و با هزار منت گذاشت سرچ کنم...بعدشم یه پایان نامه رو گرفتم که ببینم اونقدر بد باهام برخورد کرد و بلافاصله با هر حرفی که میزدم یا سوالی که میپرسیدم پرخاش میکرد،فهمیدم دنبال بهونه هست برای همین خیلی خودمو کنترل کردم تا چیزی نگم....بعدش یه خانم دیگه هم اومد و داشتن باهم صحبت میکردن...که اون خانم بداخلاق میگفت :دکتر رفتم،اعصابم خرابه و از اینجور صحبتها....منم تو دلم گفتم اعصابش خرده ،سر من خالی میکنه!یه جوری بامن صحبت کرده بو د که واقعا بغضم گرفته بود....بعد از چند دقیقه گفتم ببخشید میخوام فلان پایان نامه رو هم ببینم....دیدم به خانمی که تازه اومده بود میگفت:شما قبلا کارمند اینجا بودی،این خانم اجازه داره استفاده کنه؟!اونم گفت نه..فقط برای دانشجوهای خودمونه و از این صحبتها....خلاصه باهم دست به یکی کردن و نزاشتن استفاده ای بکنم.....واقعا آدمهای عقده ای بودند....

بعدش اونقدر اعصابم خراب شده بود که وقتی برگشتم خونه خاله ام با ناراحتی براشون تعریف میکردم...پسرخاله ام میگفت:بس که شما دخترها استرسی هستین،تابلو میکنین!گفتم چکار کنم..میگفت میرفتی مینشستی کارتو میکردی...گفتم:اونها با معرفی نامه اینجور باهام برخورد کردن....واقعا اشکمو داشتن در میاوردن....خواهرمم میگفت:من تو این مدت این همه دانشگاه رفتم جز این،این باز چه دانشگاهی بود؟!...بعدشم گفت بعضی از این خانمها واقعا وقتی کاره ای بشن عقده ای میشن....

دقیقا هم همینطوره....

بعدازظهر یکشنبه هم همراه با دخترخاله ام رفتیم هفت تیر..من چیزی خوشم نیومد ولی اون تونست یه مانتو انتخاب کنه و بخره....

دوشنبه هم همراه با زنداییم و فسقلی جووووون و دخترخاله و خواهرم رفتیم پاساژ بوستان...دیگه خیلی خسته شده بودیم اونروز....شبش هم همه رفتیم رستوران پدر خوب....برای اولین بار بود غذاهاشو امتحان کردیم....تعریفشو شنیده بودم...واقعا هم خیلی خوب بود

سه شنبه قرار بود داییم اینا برن خرید و بعدازظهر راه بیافتیم...ما هم تصمیم گرفتیم بریم خونه یه دخترخاله دیگه ام که چند ماهی میشه تهران خونه گرفته(بخاطر کار و کارهای پایان نامه اش)...برای اولین بار بود که میخواستیم بریم....ولی نشد!!!اومدیم که بریم دیدیم هوا بارونیه...داییم ایناهم رفتنشون کنسل شد....برای همین حرکت کردیم به سمت خونه و غروب رسیدیم....جاده که اونروز افتضاح بود و تصادفات زیادی دیدیم.....

دیروزم(پنجشنبه)بالاخره اصرار مامانم کارساز شد و من رفتم آزمایش دادم....آخه همیشه میگفت برای اینکه زود خسته میشی و اینکه رنگ و روت پریده شده بهتره حتما یه آزمایش بدی...منم از اونجایی که ترسو هستم نمیرفتم...ولی اینبار دیگه رفتم فردا هم جواب میاد....آخرین بار آزمایش دادم برای ازدواج بود که کمبود آهن داشتم و قرص داده بودن تا خوب بشه....

امروز(جمعه)همراه با یکی از دوستان رفتیم مراسمی به اسم مراسم ده حمام بچه تازه بدنیا اومده یکی از دوستان قدیمی....دوستی که خیلی همو نمیبینیم.....نمیخواستم برم ولی گفتم امروز جمعه اصلا حس و حال تو خونه موندنو ندارم برای همین رفتم....خوب بود....

+لطفا دوستانی که تمایل به کمک دارن برای انتخاب موضوع بهم پیام بدن خوشحال میشم.....البته یکشنبه موضوعی که تو ذهنمه و بیان مسئله رو میخوام به استاد نشون بدم...نمیدونم قبول میکنه یا نه

+محرم هم نزدیک شده....التماس دعا دارم.برام خیلی خیلی خیلی دعا کنید.دلتنگم!.امیدوارم عزاداری هاتون تو این ماه قبول باشه...

 +آهنگ وبلاگ تغییر کرد.

 

 

 


نویسنده :سارا
تاریخ: سه شنبه یکم مهر 1393 ساعت: 13:35
پاييز، فصل آوردگاه عشق، مرز ميان زمين تا انتهاي قلمرو باد

***
آرام نجوا کن شد خزان ... و عاشق بمان

خدايا، تا اين پاييز کنارم بودي و من مي خواهم هزار بار بيشتر از هميشه کنارت باشم.

خدايا، باد را راهي کن به کوچه هاي زندگي مان تا برکت جاري شود و باران ببارد و من در اين آغاز هزار رنگ جريان آسمان را در رگ هايم حس کنم.

باد در کوچه، ترانه مي خواند و اين شعر آغاز پاييز است. و من مي ترسم از اين دل سر به هوا که در دست باد گم شود. آنگاه از که سراغش را بگيرم؟ کجا به دنبالش بروم؟ باد را مگر مي شود در قفس حبس کرد؟

من راز باد را مي دانم. دل ها را هوايي مي کند. عاشق که شدند، رهايشان مي کند تا به آسمان برسد. سر بر دامان آسمان پاييز بگذارند و بگويند آنچه را که مي خواهند. مي گويند دعاي عاشقان زودتر بر آورده مي شود. پس بد به دلت راه مده.

دل عاشق من در اين خنکاي ملايم پاييز نيکي مي خواهد. براي تمام مردم سرزمينش و برکت مي خواهد براي سفره هايشان و سبزي براي زمين هايشان. مهرباني و صداقت مي خواهد. عطر گل هاي تا هميشه شکفته را و بارش هميشه باران را.

در اين پاييز، هيچ باراني را از دست نده. زير باران قدم بزن بي چتر، بي هراس از نگاه رهگذران. بوي باران را نفس بکش و آرزو کن آسمان شهرمان به زمين نزديک تر شود تا برگ هاي هزار رنگ در دست باد بچرخند و بچرخند و بالا روند. تا زودتر در آغوش آسمان آرام بگيرند، پيش دل هاي عاشق، کنار مناجات هاي اميدوار، پيش پاي خدا.

*نيلوفر لاري پور*


نویسنده :سارا
تاریخ: دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ساعت: 14:13
دو روز آخر هفته تابستونِ امسال رو رفتیم لاهیجان خونه ی پسرعموم...همراه با عمو و زن عموم و بچه ها


تابستون سال 91 رفته بودیم و خیلی وقت بود که پسرعموم میگفت 2 سال میشه خونه ی جدید خریدیم چرا شما نمیایین؟همه ی دوستان و آشناها اومدن و فامیلای من نیومدن

این بود که یهو عموم اینا تصمیم میگرن برن اونجا و به ما هم میگن بیایین...

پنجشنبه قبل از اذان صبح راه افتادیم و تقریبا ساعت 10-11بود که رسیدیم...کار پسرعموم جوریه که یه روز کامل سرکاره و دو روز بیکاره....اونروز که ما رفتیم یه لحظه اومد و بعد سریع رفت سرکار....از شانس ما اون روز بعداز ظهر بارون شدیدی اومد و از اونجایی که ما یکی دو روز بیشتر نمیخواستیم بمونیم همون روز تو بارون رفتیم شیطان کوه و بام سبز...البته وقتی اونجا رسیدیم بارون شدیدتر شد......خیس خیس شده بودیم .با این حال کلی هم عکس گرفتیم...گوشیمم خیس خیس شد..یه آقایی هم اونجا بود یه عکس فوری دسته جمعی ازمون گرفت که فوق العاده بی کیفیت شد...

جمعه صبح دیدیم که بارون بند اومده .بعد از صبحانه رفتیم به سمت لنگرود...اول رفتیم خونه یکی از دوستان پسرعموم اینا که برای همون لنگرود بودن....خانمش با همون لهجه شیرین گیلکی میگفت تی بیلا می سر

بعد از اونجا رفتیم جایی تو همون لنگرود که رودخانه و جنگل بود....تا ساعت 3 اونجا بودیم....

من عاشق طبیعت گیلانم...یعنی فوق العادست..آدم اصلا از جاده هاش خسته نمیشه حتی اگه مسافت طولانی باشه......زن پسرعموم میگفت به لاهیجان میگن عروس گیلان....و به رامسر عروس مازندران....

من که تو راه لاهیجان که بودیم به بابام میگفتم کاش ما حداقل تو چالوس یا رامسر بودیم.....خیلی زیباست...من و خواهرم تو جاده مثل کسانی که برای اولین بار دریارو میبینن کلی ذوق میکردیم

جمعه دوباره بعدازظهرش بارون شدیدی اومد برای همین نتونستیم جایی بریم.....

بعد از شام هوا که بهتر شد من و خواهرم همراه با زن پسرعموم رفتیم جایی به اسم دورِ استخر که نزدیکه همون شیطان کوهه دور زدیم و تا ساعت 1 اونجا موندیم...یه سری خواننده اونجا بودن که از طرف سازمان بهزیستی برای کودکان سرطانی ترانه هایی رو میخوندن و مردم هم کمک هاشون رو تو یه صندوق میزاشتن....

یعنی شب هم مثل روز فوق العادست اونجا.....

با اینکه اینجا هم طبیعت زیبایی داره  ولی من فکر میکنم مثل گیلان نمیشه ....چون لاهیجان و شهرهای اطرافش حتی تو خیابون هاشم کلی سرسبزی وجود داره که به آدم آرامش میده 

سفر خوبی بود....جای همه ی دوستان خالی

 

+آهنگ وبلاگ تغییر کرد(ترانه محبت از سیاوش قمیشی)


نویسنده :سارا
تاریخ: یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 ساعت: 23:23
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:

قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

السلام علیک یا  سلطان عشق علی بن موسی الرضا(ع)

 

میلاد آقام امام رضا رو به همه ی دوستام تبریک میگم...انشاالله آقا امام رضا حاجت همه ی دوستان عزیزمو برآورده کنه.به قول شبنگ جونم به همه تون عیدی بده..

روز میلاد عشقم مبارک

چقدر دلم میخواست تو همچین روزی مشهد بودم و تو حرمش،ولی خوب قسمت نشد

ز عطرِ حـریم تـو اگر دوریم ،

دلخوشیم به نسیمِ گاه گاهِ نگاهـت ...

خوب میدانم از هر که تـــو دل بـردی ، خرابِ عشـقت شد ...

پس بنگر ما را ؛ به نگاهی ...

که دلها، خراب آیاد تـــوست ...

+از دیروز بعدازظهر مریض شدم و با اینکه خونه مادربزرگم شام مهمون بودیم نتونستم چیزی بخورم و حالم یهو خیلی خراب شد و شب رفتم دکتر..و آمپول زدم و سرم وصل کردم..دکتر میگفت مسمومیت غذاییه...

دیشب هم حالت تهوع داشتم شدید و خیلی حالم خراب بود و تا صبح نخوابیدم،فشارمم افتاده بود،صبحم دوباره رفتم دکتر ،اینبار دکتر میگفت ویروسی شدی و علائم سرماخوردگیه..چون همراه با تهوع تب و لرز هم داشتم...باز هم آمپول و سرم،اما شکر خدا الان بهترم...واقعا آدم وقتی مریض میشه قدر سلامتیش رو میدونه...

انشاالله به حق این روز عزیز همه ی مریض ها شفا پیدا کنن...آمین...

واقعا هیچ نعمتی بالاتر از آرامش و سلامتی نیست

 +آهنگ وبلاگ تغییر کرد


نویسنده :سارا
تاریخ: جمعه چهاردهم شهریور 1393 ساعت: 23:23
دیروز هم یکی از دوره های دوستانه بود.....رفتیم خونه یکی از دوستان،از پارسال تابستون که بچه اش دنیا اومد خواستیم بریم یهو یکسال طول کشید..

شوهر یکی از بچه ها قرار بود مارو ببره و از اونجایی که میخواست بره تهران،مجبور شدیم صبح زود بریم....

تقریبا ساعت 9 بود که رسیدیم و چون قرار گذاشتیم صبح زود اونجا نریم رفتیم دریا دور زدیم و گشتیم و کلی عکس گرفتیم ....بعد تقریبا ساعت 10 بود رفتیم خونه دوستم...

خونشون به دریا خیلی نزدیکه...یکی از شهرهای اطرافمونه..وقتی تو ساحل بودیم برای زنداییم پیام دادم که ما لب دریایم و میتونه بیاد اونجا که من پسرداییم رو ببینم یا نه؟!!آخه زنداییم خونه مادرش بود و خونه مادرش با خونه دوستم فاصله زیادی نداره....اون اس رو دیر میبینه و وقتی رفتم خونه دوستم برام زنگ زد و گفت داره فسقلمو با سه چرخه اش میگردونه .....بهش گفتم خونه دوستم نزدیک خونه قدیمی مادرشه(چون مادرش یه خونه دیگه رفتن و فاصله اش تقریبا یه کوچه است)....فسقلی جونمو آورد اونجا....پسرداییم با من خیلی خیلی خوبه....ولی حالا نمیدونم دیروز چش شده بود.به زور از سه چرخه اش گرفتمش تو بغلم...رفتم دم در ،زنداییم بالا نیومد،فسقلمو بردم بچه ها ببینن،غریبی میکرد،و دیدم که داره گریه اش در میاد بردمش ....

دوستمم اومد پایین هرچی به زنداییم اصرار کرد بالا نیومد و رفت....

دیروز این بچه ها سرمون رو بردن!والا!یه پسر داریم،دو تا دختر..حالا دختر یکی از اینا که 2 سالشه این پسرمون رو میزد همش..با اینکه پسر بزرگتر از همشونه..هیچ کاری نمیکنه..خیلی با ادبه....

از اونجایی که این دوستمم شاغله از وقتی بچه اش دنیا اومد پرستار گرفته براش....حالا دید بچه ها اذیت میکنم زنگ زد به شوهرش که بیاد بچه اش رو بده پرستار...حالا بچه ها میگفتن چرا وقتی ما هستیم و خودتم خونه ای بچه بیچاره رو دادی پرستار؟؟؟؟بعدا غروب بود فهمیدیم که شوهرش بچه رو به پرستار نداده و برده خونه مادرش!حالا شنیدن این خبر همانا عصبانی شدن دوستمم همانا!!! یکی از دوستان که خیلی فهمیده است کلی دعواش کرد(!من به این دوستم به شوخی میگم تو مادر مایی!همیشه به فکر همه مون هست!حتی حالا که باهم کلاس هم میریم هر دفعه برامون چیزی میخره میاره(این دوستم همونیه که پسر داره و میگم پسرش خیلی با تربیته) )....کلی دعواش کرد!که یعنی چی؟خوب اونم مادر شوهرته؟؟اگه به مادر خودتم میداد همینو میگفتی؟الکی بخاطر این مسائل زندگی خودتو خراب نکن!و کلی حرفهای دیگه.....ولی اون دوستم میگفت برای چی منت این و اون رو سرم باشه،به پرستار پول میدم که منت کسی رو نکشم!الان لابد مادرشوهرم میگه یه روز خونه بود نتونست بچه رو داشته باشه!!!

خلاصه دیروز تا نزدیک اذان بود که اونجا موندیم....البته غروب دوباره رفتیم دریا و پارک دور زدیم....

روز خیلی خوبی بود....

+اما امروز نمیدونم چی شدم یهو....از ظهر بود که خیلی بغض داشتم..دلم گرفته بود..وقتی رفتیم خونه باغ دوباره یه سری چیزا یادم اومد خیلی خیلی اذیت شدم.....ولی شب وقتی رفتیم بیرون دور زدیم بهتر شدم

+یکی از همین روزهای گذشته کلی مهمون داشتیم خونه باغ.....همون دوست پدرم که روحانیه با پدرخانمش و کلا خانواده خانمش اومدن اونجا.....گفته بودم که خواهر خانم این حاج آقا بعد از تقریبا 12 سال زندگی مشترک با پسرخاله اش و داشتن یه بچه 11-12ساله جدا میشه....اون مرد میره ازدواج میکنه و الانم بچه داره و این دختره هم چند ماهی میشه ازدواج کرده با پسری که 6سال یا 10سال(دقیقا نمیدونم)از خودش کوچیکتره.و همو میخواستن..یعنی یه مدتی با هم دوست بودن...قبلا تو یکی از پست ها گفته بودم راجع بهش...خانواده پسر اولش مخالف بودن ولی بعد از یکی دو هفته خوب شدن با دختره....و دیگه با این مسئله مشکلی ندارن....این دخترو خیلی ندیده بودم ولی اینبار که دیدمش خیلی تعجب کردم ..متولد سال 59 هست ولی خیلی جوونتر و کم سن تر به نظر میرسید و شوهرشم اصلا نشون نمیداد که انقدر از خودش کوچیکتره....و خیلی رابطه شون برام جالب یود....خیلی با هم صمیمی بودن و پسر هم پسره خیلی خوبی نشون میداد....

به این فکر کردم دختره روزی که طلاق گرفت فکر میکرد روزی میرسه که خوشبخت بشه؟!اونم با داشتن یه بچه؟؟تو همچین جامعه ای؟!!!

+یکی که این روزها ادعای دوست داشتنم رو میکنه....میخواد بهش فرصت بدم...میخواد صبر کنم براش تا آخر سال....تا شرایط مهیا بشه و بیاد .....ولی من این روزها هیچ حسی نمیتونم به هیچ مردی داشته باشم....بهش هم گفتم هرگز نمیتونم باهاش باشم.....

 دوستم دیروز بهم میگفت اینبار باید کاملا چشماتو باز کنی.....
باز میکنم!ولی از خودم میترسم...خیلی زیاد....اینبار کم تحمل تر شدم و خسته تر از اونی که بخوام سختی هارو تحمل کنم

 التماس دعا

 


 

+*هر کسي روزنه ايست به سوي خداوند*

 

گاهي آرزويي در دل ميميرد,ميخشکد,نابود ميشود. گاهي فقط ميتواني بايستي و بنگري,سکوت کني و دم نزني. گاهي آنقدر در خودت غرق ميشوي که حتي صداي نفس هاي عميق زندگي را نميشنوي...گاهي دلت ميخواهد کسي صدايت زند,سکوتت را بشکند...گاهي آنقدر تنهايي که بغض گلويت را ميفشارد که از فرط دردش لبخند ميزني... گاهي کسي را صدا ميزني ولي فقط پژواک صدايت را حس ميکني...قطره هاي اشکي را که بر روي قلبت ميچکد تماشا ميکني...فقط تماشا ميکني... گاهي آنقدر به آخر ميرسي که نگاه ميکني به آنچه گذشت,آنچه شد,آنچه ميگذرد و به آنچه خواهد شد و گاهي آنقدر نگاه ميکني به دري که هرگز باز نميشود,سکوتي که هرگز شکسته نميشود, بغضي که گره خورده است به اشک,دلتنگي که هرگز تمام نميشود و به تمام لحظه هايي که آهسته از پي هم ميگذرند و به ابد مي پيوندند و اينجا صداي قلبي شنيده ميشود که هنوز اميد دارد به سوي نگاهي از افق ، به روزنه اي به سمت خدا...

                                                                                                                شهاب حسینی


نویسنده :سارا
تاریخ: پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ساعت: 9:4
+شنبه: تو این روز رفته بودم دانشگاه برای ثبت نام ترم جدید...مادرشوهر بهم میگفت اول حتما برو پیش مسئول رشته ،شاید نمره الف باشی تخفیف شهریه بدن بهت...گفتم نه بابا!فکر نکنم!من که این ترم هر کسی رو دیدم نمراتش تو همون رنج نمرات من بود...خلاصه اصرار کرد و منم رفتم...فوق العاده دانشگاه شلوغ بود....رفتم پیش مسئول رشته اونم گفت من الان وقت ندارم اسامی رو دادم امور مالی...رفتم اونجا،خانمی هم که اونجا کار میکنه وقت نداشت و یکی از دوستانش اینکارو برام انجام داد.....دیدم بعععععععععععععله مادرشوهر درست میگفت .خوشحال و متعجب شدم!فکرشو نمیکردم....نفر اول ،اونم من!!!هیچ وقت برام پیش نیومده بود! 10 درصد تخفیف شهریه داشتم!اینش خیلی خوب بود  پولم تو جیب دانشگاه نمیرفت   

+یکشنبه: تو این روز با هم دوره ای های مامان رفتیم بیرون...خیلی خوش گذشت بهم...جایی بود که قبلا که عضو بسیج بودم همراه با دوست جونی و خواهرش و بقیه دوستان رفته بودیم اونجا...خیلی جای زیباییه و طبیعت بکری داره...هم جنگل؛هم رودخانه،و هم آبشار.....اون سال هم که با دوست جونی رفته بودیم خیلی خوش گذشته بود بهمون و کلی هم عکس گرفتیم....تک تک جاهای اونجا خاطرات قدیمو برام تازه کرد... یاد اون روزی افتادم با بچه ها رفتیم تو آب و کلی همو اذیت میکردیم...یادش بخیر.....تو این روز هم بازم مثل قدیم کلا تو رودخونه بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت

+دوشنبه: تمام بدنم درد میکرد، فکر کنم بدنم تعجب کرده بود!!!  

+سه شنبه: مدرسه کلاس داشتم،رفتم و نمره مستمر بچه هارو وارد کردم....به ناظم گفتم شاید این ترم برانامه های دانشگاهم طوری باشه که من نتونم بیام مدرسه....آخه این ترم درسها کمی سنگین تر میشه و هم اینکه مقاله و پروپوزال و ...این درگیری هارو تو این ترم داریم.....من هنوز موضوع انتخاب نکردم....دلم میخواست راجع به طلاق کار کنم ولی یه عده گفتن کلیشه ای شده و بهتره موضوع جدیدی رو کار کنم....نمیدونم باید با استاد صحبت کرد!

بعد از مدرسه بود که برای دوست جونی زنگیدو و باهم صحبت کردیم....راجع به قضیه همون پسر هم بهش گفتم...بهم گفت باید اینبار بهش بگی حتما با خانواده اش بیاد تا خانواده ات اونارو ببینن ....گفتم من خیلی حس خاصی ندارم واقعا....گفت باید ترس رو بزاری کنار.....میگفت ای کاش از طرف میپرسیدی چطور راحت قضیه تورو قبول کرده؟!گفتم خیلی باهاش حرف نزدم و چون حس خاصی هم نداشتم قضیه رو منتفی میدیم......بهم گفت الان دوستمون منتظره تماس منه،بهتره باهاش تماس بگیرم و بگم که به پسرخاله اش بگه که با خانواده اینبار بیان.....گفتم من عمرا زنگ بزنم...چون خودم هنوز نمیدونم واقعا چه تصمیمی باید بگیرم......

+چهارشنبه: دیروز با مادرشوهر و یکی دیگه از دوستان رفتیم کلاس spssثبت نام کردیم...آخه این ترم این درس رو داریم و استادشم خیلی سخت گیره و از اونجایی که کلاسها جمعیتش زیاده ،خیلی تو کلاس خوب نمیشه درس رو فهمید.....مادرشوهر که میگفت بعد از پایان کارشناسی یه جایی این دوره رو مجانی گذاشته بودن و مدرک هم میدادن ،اون رفته بود و مدرک هم گرفته...با همین استادی که تو این آموزشگاه هم تدریس میکنه....میگه ولی خوب باید دوباره بیام خیلی تو ذهنم نیست...من و اون دوستم که گفتیم ما که اصلا تو ذهنمون نیست!خوب خیلی سال گذشته!....خلاصه از هفته آینده کلاسها شروع میشه....

 


نویسنده :سارا
تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 ساعت: 21:28
خیلی وقت بود از وبلاگم،از این خونه مجازیم دور شده بودم،خیلی وقت بود به دوستانم سر نزدم،خیلی وقت بود که هیچ حس و حالی برای نوشتن نبود.مثل یه آدم خنثی شده بودم...و فقط فکر و خیال بود که از ذهنم میگذشت...اینکه به هدف هام،به خواسته هام،به اونجایی که میخواستم نرسیدم....و سرنوشتم طوری رقم خورد که فکرشم نمیکردم

همین حالا یهویی دوباره دلم هوای اینجارو کرد،دلم خواست بنویسم...شاید علتش امروز بوده...

جایی خوندم که یکی گفته بود اینکه بدونی چند وقته یه رابطه رو تموم کردی معنیش اینه که اون رابطه هنوز تموم نشده!!!

امروز دقیقا یک سال از طلاقم گذشت...یک سال از طلاق قانونیم گذشت....پارسال 92/5/23 ساعت 10 صبح  بعد از یکسال و نیم دوندگی و دغدغه و استرس صیغه طلاق خونده شد و منم به جرگه ی زنان مطلقه پیوستم....

حس و حال اون روز خیلی خیلی تلخ بود...با یه بغض سنگینی بله ی طلاق رو گفتم و چقدر با اون بله ی روز عقد فرق میکرد!ولی اون آدم با یه غرور خاصی بله رو با صدای بلند گفت!

بعد از محضر تک و تنها رفتم امامزاده و اونقدر گریه و زاری کردم که خودم دلم برای خودم سوخت....احساس آدمی را داشتم که دیگه هیچ امیدی نداشت...فکر میکرد بعد از اون آدم زندگی دیگه ادامه نداره...فکر میکرد خدا حواسش به اون نیست....

میگفتم خدایا من دیگه مطلقه شدم....دیگه آینده ام تباه شد....خدایا چرا؟؟چرا من؟؟!خدایا من که این همه ازت خواسته بودم؟!هزار چرای بی جواب تو ذهنم بود و شاید هنوزم هست...نمیدونم بهش بگم سرنوشت،بگم قسمت،بگم تقدیر ولی هر چی بود باعث شد از درون داغون بشم....

بعد اون اتفاق تا چند روز کارم شده بود گریه کردن...فکر کردن به اون آدم و خاطرات خوب و بدمون....

تا امروزم روزی نبوده که به گذشته فکر نکنم ولی دیگه از اون حس و حال ها خبری نیست..گذشته ام شده تجربه،شده خاطره!هر چند تلخ ولی گذشت...امروز یک سال گذشت و اما امروز من وارد دانشگاه شدم،هنوزم تدریس میکنم،هنوزم سعی میکنم امیدوار باشم،خدا خیلی تو این مدت هوامو داشته و کمکم کرده ولی باز هم ته قلبم حس تلخ شکست هست....دلم میخواد روزی از بین بره....تمام حس های تلخ از بین بره....تلاشمو میکنم...باید بکنم...

بعد از اون آدم میگفتم دیگه با هیچ مردی ازدواج نمیکنم!مردها همه شون مثل همن!از این آدم،از این ازدواج چه خیری دیدم که بخوام با یکی دیگه بعدا ازدواج کنم....

البته یه چیز دیگه هم همیشه ته قلبم بوده اینکه واقعا نمیتونم بعد از اون آدم با کس دیگه ای باشم!!!

سعی کردم تو این قضیه با خودم کنار بیام....ولی فکر نمیکنم خیلی موفق بودم...

امروز همون دوستم که پسرخاله اش رو معرفی کرده بود برام زنگ زد و گفت امروز همو ببینیم....منم اولش گفتم بگو بیاد خونمون و بعد اگه از هم خوشمون اومد برای آشنایی بعدی بیرون....ولی اون میگفت پسرخاله ام میگه بیرون بهتره،چون این جلسه رسمی خواستگاری که نیست و از این صحبت ها.و فقط برای دیدن هم و آشناییه اولیه است..منم چون دوستم گفت باهامون میاد اوکی دادم....

بعد ازظهر ساعت 5بود پسرخاله اش با ماشین یکی از دوستاش(البته راننده هم دوستش بود) با دوستم و یکی دیگه از دخترخاله ها اومدن دنبالم....باهم رفتیم دریا....همون جایی که خیلی زیباست و دوست دارم و با اون آدم روزهای خوبمون رو اونجا میرفتیم....این پیشنهاد دخترخاله بود...چون هم دوستم و هم پسرخاله هم زیاد به اونجا آشنایی نداشتن..پسرخاله برای یکی از شهرهای اطراف بود(البته مرکز استان.که یه 45 یا 1ساعتی با اینجا فاصله داره).یعنی پسرخاله اش که میگفت من تا حالا نیومدم و دوستمم اومده بود ولی خوب از اونجایی که الان  قم زندگی میکنه دقیقا نمیدونست آدرس کجاست....

من و اون دخترخاله شون راهنمایی میکردیم.... و بالاخره رسیدیم اونجا...

کمی دور زدیم و نشستیم و بعد هم این آقای پسرخاله رفت برامون بستنی گرفت و بعدش من از بقیه خواستم اگه اجازه میدن یه چند مین با آقای پسرخاله صحبت کنیم....

در اولین نگاه از نظر من،من با آقای پسرخاله در ظاهر خیلی سنخیتی نداشتیم...اون تو ظاهر یه جوون امروزی با مدل موی فشن،یکی دو تا از دکمه های پیراهن باز و...بود...منم چادر سرم بود...

شاید یه 10-15مین باهم صحبت کردیم...اصلا حرف خاصی نداشتم....انگار نه انگار که قراره با این آدم صحبت کنیم و بیشتر آشنا بشیم...بهش گفتم دقیقا پارسال تو همین روز من از اون آدم جدا شدم...گفتم شما در جریان طلاقم هستین،آیا با این قضیه مشکلی ندارین؟گفت نه ! به هر حال به هر دلیلی نتونستین با هم باشین دیگه(منم دیگه یادم رفت بپرسم خانواده اش چطور؟ولی خوب از اونجایی که دوستم گفته لابد به خاله اش هم گفته باشه)آقای پسرخاله میگفت خواهرش دوست داشت امروز بیاد ولی نشد!......یه کمی براش توضیح دادم که برام استقلال فکری و استقلال مالی طرفم مهمه و اون آدم اینارو نداشت....براش گفتم خانواده چقدر برام مهمه....براش گفتم مشورت با خانواده رو قبول دارم ولی دخالت رو نه..بهش گفتم چقدر از این ازدواج دوم میترسم...بهش گفتم علاقه دارم به کار و اگه کار خوبی پیش بیاد از اینکار میرم بیرون....اونم خیلی حرف نزد...یه سری سوالات که میپرسیدم جواب میداد....متولد 1363-دیپلم-تو کار نصب آسانسور(البته به گفته خودش فعلا)چون مثل اینکه یکی از دوستانش بهش قول کار تو اداره گاز رو داده....گفتم هدفت از ازدواج چیه؟میگفت میخوام سر و سامون بگیرم!گفتم خونه دارین؟ماشین دارین؟(سوالاتی که از اون آدم نپرسیدم)گفت نه ندارم...گفت چون آدمی نیستم پول رو جمع کنم....خیلی پول تو دستم میاد ولی همه رو خرج میکنم(درست بر خلاف اون آدم که حسابگرانه عمل میکرد)....بعدشم امروز تازه فهمیدم که آقای پسرخاله سربازی نرفتن و به گفته خودش میخواست از کفالت استفاده کنه...میگه پدرم 60 سالشه و برادر بزرگم سربازی رفته و اینجوری شاید بشه...و آخرین سوالم راجع به نماز و روزه و اعتقاداتش بود که میگفت این واجبات رو انجام میده.... یه سری صحبت های دیگه...

حس خاصی نداشتم....بعد پایان صحبت ها گفت حالا اگه سوالی هست که بعد یادتون اومد و خواستین بپرسین از دخترخاله ام شمارمو بگیرین و....

وقت برگشت به خونه دوستم گفت حالا از اینجا به بعد اگه میخواین بیشتر آشنا بشین و ..شماره همو داشته باشین....گفتم نمیدونم!بهتره یه سری تحقیقاتی هم قبل از آشنایی بیشتر انجام بشه...گفت از اینجا به بعد دیگه با خودتون....

تو مسیر برگشت به خونه با دوستم مشغول صحبت بودیم که از پنجره اون آدم رو دیدیم که بیرون مغازه اش نشسته بود....حالم یه جوری شد...

پیش خودم گفتم پارسال همچین روزی از این آدم جدا شدم و امروز تو ماشین یه آدم دیگه ام و دارم راجع به ازدواج حرف میزنم....گفتم خدایا این چه تقدیری بوده....چقدر حس بدیه...چقدر این حس تلخِ

نمیدونم چم شده؟!نمیدونم چی میخوام؟ولی همین قدر میدونم شور و شوقی واسه ازدواج،واسه تشکیل خانواده ندارم!تمام وجودم ترس و اضطرابه....میدونم به قول بعضی ها عمرت و جوونیت داره میگذره،میدونم به گفته بعضی ها شرایط الان با گذشته فرق میکنه.....ولی واقعا نمیتونم اینبار فقط به خاطر اینکه ازدواج کرده باشم دوباره ریسک کنم....

+امروز مامانم ازم پرسید چطور بود؟گفتم نمیدونم!به نظرم بچه بود!گفت صحبت هاشو میگی؟گفتم نه،ولی اینجوری حس میکنم....شایدم ظاهرشم بی تاثیر نبوده...شایدم من پخته تر شدم و اون تجربه ی تلخ یه فایده ای هم داشته !

نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم!

دعام کنین

 

 

 

 


درباره من
اعوذ بالله من نفسی ... پناه برخدا از شر نفس خودم... ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ .... "ن، سوگند به قلم، ... و آنچه را با قلم می‏نویسند" رب اشرح لى صدرى ... پروردگارا سینه مرا بگشاى ... و یسر لى امرى ... و کارم را به من آسان کن... و احلل عقده من لسانى... و گره از زبانم باز کن... یفقهوا قولى ... تا گفتارم را بفهمند...



من از جنس دریام و عاشق دریا برای پاکی و زلالی و آرامشش وحتی موج هاش!!!
این وبلاگ رو برای دل خودم درست کردم .
این روزها دغدغه های زیادی دارم و کارم شده رفتن به دادگاه برای جدا شدن از مردی که شاید هنوز دوسش دارم و هنوز ازش متنفر نشدم!اونم تقریبا بعد از3ماه نامزدی...ولی باید جدا بشیم...شاید تقدیر این بوده....نمیدونم
فقط از همه کسانی که حتی گذری به این وبلاگ میان التماس دعا دارم

و اما امروز من مطلقه ام!
2/10/90عقد کردم

4/1/91ازش جدا شدم

و23/5/92طلاق گرفتم!


و اما:
فقط موج های دریا هستند که عاشقند، آره فقط اونا هستند، با اینکه میدونند وقتی برسند به ساحل میمیرند، بازم بیقرار رسیدنند
..

شاید چالاک ترین افراد نباشم ، شاید بالا بلند ترین و یا نیرومندترین افراد نباشم ، شاید بهترین و یا زیرک ترین نباشم. اما قادرم ، کاری را بهتر از دیگران انجام دهم و این کار هنر خود بودن است.




امام حسین علیه السّلام فرمودند:
يَا ابْنَ آدَمَ! أُذْكُرْ مَصارِعَ آبائِكَ وَ أبْنائِكَ، كَيْفَ كانُوا، وَ حَيْثُ حَلّوُا، وَ كَأَنَّكَ عَنْ قَليل قَدْ حَلَلْتَ مَحَلَّهُمْ ؛


اي فرزند آدم، بياد آور آن لحظاتي را كه پدران و فرزندان ـ و دوستان ـ تو چگونه در چنگال مرگ قرار گرفتند، آن ها در چه وضعيّت و موقعيّتي بودند و سرانجام به كجا منتهي شدند و كجا رفتند. و بينديش كه تو نيز همانند آن ها به ايشان خواهي پيوست ـ پس مواظب اعمال و رفتار خود باش ـ.