پاييز، فصل آوردگاه عشق، مرز ميان زمين تا انتهاي قلمرو باد

***
آرام نجوا کن شد خزان ... و عاشق بمان

خدايا، تا اين پاييز کنارم بودي و من مي خواهم هزار بار بيشتر از هميشه کنارت باشم.

خدايا، باد را راهي کن به کوچه هاي زندگي مان تا برکت جاري شود و باران ببارد و من در اين آغاز هزار رنگ جريان آسمان را در رگ هايم حس کنم.

باد در کوچه، ترانه مي خواند و اين شعر آغاز پاييز است. و من مي ترسم از اين دل سر به هوا که در دست باد گم شود. آنگاه از که سراغش را بگيرم؟ کجا به دنبالش بروم؟ باد را مگر مي شود در قفس حبس کرد؟

من راز باد را مي دانم. دل ها را هوايي مي کند. عاشق که شدند، رهايشان مي کند تا به آسمان برسد. سر بر دامان آسمان پاييز بگذارند و بگويند آنچه را که مي خواهند. مي گويند دعاي عاشقان زودتر بر آورده مي شود. پس بد به دلت راه مده.

دل عاشق من در اين خنکاي ملايم پاييز نيکي مي خواهد. براي تمام مردم سرزمينش و برکت مي خواهد براي سفره هايشان و سبزي براي زمين هايشان. مهرباني و صداقت مي خواهد. عطر گل هاي تا هميشه شکفته را و بارش هميشه باران را.

در اين پاييز، هيچ باراني را از دست نده. زير باران قدم بزن بي چتر، بي هراس از نگاه رهگذران. بوي باران را نفس بکش و آرزو کن آسمان شهرمان به زمين نزديک تر شود تا برگ هاي هزار رنگ در دست باد بچرخند و بچرخند و بالا روند. تا زودتر در آغوش آسمان آرام بگيرند، پيش دل هاي عاشق، کنار مناجات هاي اميدوار، پيش پاي خدا.

*نيلوفر لاري پور*



تاريخ : سه شنبه یکم مهر 1393 | 13:35 | نویسنده : سارا |
دو روز آخر هفته تابستونِ امسال رو رفتیم لاهیجان خونه ی پسرعموم...همراه با عمو و زن عموم و بچه ها


تابستون سال 91 رفته بودیم و خیلی وقت بود که پسرعموم میگفت 2 سال میشه خونه ی جدید خریدیم چرا شما نمیایین؟همه ی دوستان و آشناها اومدن و فامیلای من نیومدن

این بود که یهو عموم اینا تصمیم میگرن برن اونجا و به ما هم میگن بیایین...

پنجشنبه قبل از اذان صبح راه افتادیم و تقریبا ساعت 10-11بود که رسیدیم...کار پسرعموم جوریه که یه روز کامل سرکاره و دو روز بیکاره....اونروز که ما رفتیم یه لحظه اومد و بعد سریع رفت سرکار....از شانس ما اون روز بعداز ظهر بارون شدیدی اومد و از اونجایی که ما یکی دو روز بیشتر نمیخواستیم بمونیم همون روز تو بارون رفتیم شیطان کوه و بام سبز...البته وقتی اونجا رسیدیم بارون شدیدتر شد......خیس خیس شده بودیم .با این حال کلی هم عکس گرفتیم...گوشیمم خیس خیس شد..یه آقایی هم اونجا بود یه عکس فوری دسته جمعی ازمون گرفت که فوق العاده بی کیفیت شد...

جمعه صبح دیدیم که بارون بند اومده .بعد از صبحانه رفتیم به سمت لنگرود...اول رفتیم خونه یکی از دوستان پسرعموم اینا که برای همون لنگرود بودن....خانمش با همون لهجه شیرین گیلکی میگفت تی بیلا می سر

بعد از اونجا رفتیم جایی تو همون لنگرود که رودخانه و جنگل بود....تا ساعت 3 اونجا بودیم....

من عاشق طبیعت گیلانم...یعنی فوق العادست..آدم اصلا از جاده هاش خسته نمیشه حتی اگه مسافت طولانی باشه......زن پسرعموم میگفت به لاهیجان میگن عروس گیلان....و به رامسر عروس مازندران....

من که تو راه لاهیجان که بودیم به بابام میگفتم کاش ما حداقل تو چالوس یا رامسر بودیم.....خیلی زیباست...من و خواهرم تو جاده مثل کسانی که برای اولین بار دریارو میبینن کلی ذوق میکردیم

جمعه دوباره بعدازظهرش بارون شدیدی اومد برای همین نتونستیم جایی بریم.....

بعد از شام هوا که بهتر شد من و خواهرم همراه با زن پسرعموم رفتیم جایی به اسم دورِ استخر که نزدیکه همون شیطان کوهه دور زدیم و تا ساعت 1 اونجا موندیم...یه سری خواننده اونجا بودن که از طرف سازمان بهزیستی برای کودکان سرطانی ترانه هایی رو میخوندن و مردم هم کمک هاشون رو تو یه صندوق میزاشتن....

یعنی شب هم مثل روز فوق العادست اونجا.....

با اینکه اینجا هم طبیعت زیبایی داره  ولی من فکر میکنم مثل گیلان نمیشه ....چون لاهیجان و شهرهای اطرافش حتی تو خیابون هاشم کلی سرسبزی وجود داره که به آدم آرامش میده 

سفر خوبی بود....جای همه ی دوستان خالی

 

+آهنگ وبلاگ تغییر کرد(ترانه محبت از سیاوش قمیشی)



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 14:13 | نویسنده : سارا |
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:

قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

السلام علیک یا  سلطان عشق علی بن موسی الرضا(ع)

 

میلاد آقام امام رضا رو به همه ی دوستام تبریک میگم...انشاالله آقا امام رضا حاجت همه ی دوستان عزیزمو برآورده کنه.به قول شبنگ جونم به همه تون عیدی بده..

روز میلاد عشقم مبارک

چقدر دلم میخواست تو همچین روزی مشهد بودم و تو حرمش،ولی خوب قسمت نشد

ز عطرِ حـریم تـو اگر دوریم ،

دلخوشیم به نسیمِ گاه گاهِ نگاهـت ...

خوب میدانم از هر که تـــو دل بـردی ، خرابِ عشـقت شد ...

پس بنگر ما را ؛ به نگاهی ...

که دلها، خراب آیاد تـــوست ...

+از دیروز بعدازظهر مریض شدم و با اینکه خونه مادربزرگم شام مهمون بودیم نتونستم چیزی بخورم و حالم یهو خیلی خراب شد و شب رفتم دکتر..و آمپول زدم و سرم وصل کردم..دکتر میگفت مسمومیت غذاییه...

دیشب هم حالت تهوع داشتم شدید و خیلی حالم خراب بود و تا صبح نخوابیدم،فشارمم افتاده بود،صبحم دوباره رفتم دکتر ،اینبار دکتر میگفت ویروسی شدی و علائم سرماخوردگیه..چون همراه با تهوع تب و لرز هم داشتم...باز هم آمپول و سرم،اما شکر خدا الان بهترم...واقعا آدم وقتی مریض میشه قدر سلامتیش رو میدونه...

انشاالله به حق این روز عزیز همه ی مریض ها شفا پیدا کنن...آمین...

واقعا هیچ نعمتی بالاتر از آرامش و سلامتی نیست

 +آهنگ وبلاگ تغییر کرد



تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 | 23:23 | نویسنده : سارا |
دیروز هم یکی از دوره های دوستانه بود.....رفتیم خونه یکی از دوستان،از پارسال تابستون که بچه اش دنیا اومد خواستیم بریم یهو یکسال طول کشید..

شوهر یکی از بچه ها قرار بود مارو ببره و از اونجایی که میخواست بره تهران،مجبور شدیم صبح زود بریم....

تقریبا ساعت 9 بود که رسیدیم و چون قرار گذاشتیم صبح زود اونجا نریم رفتیم دریا دور زدیم و گشتیم و کلی عکس گرفتیم ....بعد تقریبا ساعت 10 بود رفتیم خونه دوستم...

خونشون به دریا خیلی نزدیکه...یکی از شهرهای اطرافمونه..وقتی تو ساحل بودیم برای زنداییم پیام دادم که ما لب دریایم و میتونه بیاد اونجا که من پسرداییم رو ببینم یا نه؟!!آخه زنداییم خونه مادرش بود و خونه مادرش با خونه دوستم فاصله زیادی نداره....اون اس رو دیر میبینه و وقتی رفتم خونه دوستم برام زنگ زد و گفت داره فسقلمو با سه چرخه اش میگردونه .....بهش گفتم خونه دوستم نزدیک خونه قدیمی مادرشه(چون مادرش یه خونه دیگه رفتن و فاصله اش تقریبا یه کوچه است)....فسقلی جونمو آورد اونجا....پسرداییم با من خیلی خیلی خوبه....ولی حالا نمیدونم دیروز چش شده بود.به زور از سه چرخه اش گرفتمش تو بغلم...رفتم دم در ،زنداییم بالا نیومد،فسقلمو بردم بچه ها ببینن،غریبی میکرد،و دیدم که داره گریه اش در میاد بردمش ....

دوستمم اومد پایین هرچی به زنداییم اصرار کرد بالا نیومد و رفت....

دیروز این بچه ها سرمون رو بردن!والا!یه پسر داریم،دو تا دختر..حالا دختر یکی از اینا که 2 سالشه این پسرمون رو میزد همش..با اینکه پسر بزرگتر از همشونه..هیچ کاری نمیکنه..خیلی با ادبه....

از اونجایی که این دوستمم شاغله از وقتی بچه اش دنیا اومد پرستار گرفته براش....حالا دید بچه ها اذیت میکنم زنگ زد به شوهرش که بیاد بچه اش رو بده پرستار...حالا بچه ها میگفتن چرا وقتی ما هستیم و خودتم خونه ای بچه بیچاره رو دادی پرستار؟؟؟؟بعدا غروب بود فهمیدیم که شوهرش بچه رو به پرستار نداده و برده خونه مادرش!حالا شنیدن این خبر همانا عصبانی شدن دوستمم همانا!!! یکی از دوستان که خیلی فهمیده است کلی دعواش کرد(!من به این دوستم به شوخی میگم تو مادر مایی!همیشه به فکر همه مون هست!حتی حالا که باهم کلاس هم میریم هر دفعه برامون چیزی میخره میاره(این دوستم همونیه که پسر داره و میگم پسرش خیلی با تربیته) )....کلی دعواش کرد!که یعنی چی؟خوب اونم مادر شوهرته؟؟اگه به مادر خودتم میداد همینو میگفتی؟الکی بخاطر این مسائل زندگی خودتو خراب نکن!و کلی حرفهای دیگه.....ولی اون دوستم میگفت برای چی منت این و اون رو سرم باشه،به پرستار پول میدم که منت کسی رو نکشم!الان لابد مادرشوهرم میگه یه روز خونه بود نتونست بچه رو داشته باشه!!!

خلاصه دیروز تا نزدیک اذان بود که اونجا موندیم....البته غروب دوباره رفتیم دریا و پارک دور زدیم....

روز خیلی خوبی بود....

+اما امروز نمیدونم چی شدم یهو....از ظهر بود که خیلی بغض داشتم..دلم گرفته بود..وقتی رفتیم خونه باغ دوباره یه سری چیزا یادم اومد خیلی خیلی اذیت شدم.....ولی شب وقتی رفتیم بیرون دور زدیم بهتر شدم

+یکی از همین روزهای گذشته کلی مهمون داشتیم خونه باغ.....همون دوست پدرم که روحانیه با پدرخانمش و کلا خانواده خانمش اومدن اونجا.....گفته بودم که خواهر خانم این حاج آقا بعد از تقریبا 12 سال زندگی مشترک با پسرخاله اش و داشتن یه بچه 11-12ساله جدا میشه....اون مرد میره ازدواج میکنه و الانم بچه داره و این دختره هم چند ماهی میشه ازدواج کرده با پسری که 6سال یا 10سال(دقیقا نمیدونم)از خودش کوچیکتره.و همو میخواستن..یعنی یه مدتی با هم دوست بودن...قبلا تو یکی از پست ها گفته بودم راجع بهش...خانواده پسر اولش مخالف بودن ولی بعد از یکی دو هفته خوب شدن با دختره....و دیگه با این مسئله مشکلی ندارن....این دخترو خیلی ندیده بودم ولی اینبار که دیدمش خیلی تعجب کردم ..متولد سال 59 هست ولی خیلی جوونتر و کم سن تر به نظر میرسید و شوهرشم اصلا نشون نمیداد که انقدر از خودش کوچیکتره....و خیلی رابطه شون برام جالب یود....خیلی با هم صمیمی بودن و پسر هم پسره خیلی خوبی نشون میداد....

به این فکر کردم دختره روزی که طلاق گرفت فکر میکرد روزی میرسه که خوشبخت بشه؟!اونم با داشتن یه بچه؟؟تو همچین جامعه ای؟!!!

+یکی که این روزها ادعای دوست داشتنم رو میکنه....میخواد بهش فرصت بدم...میخواد صبر کنم براش تا آخر سال....تا شرایط مهیا بشه و بیاد .....ولی من این روزها هیچ حسی نمیتونم به هیچ مردی داشته باشم....بهش هم گفتم هرگز نمیتونم باهاش باشم.....

 دوستم دیروز بهم میگفت اینبار باید کاملا چشماتو باز کنی.....
باز میکنم!ولی از خودم میترسم...خیلی زیاد....اینبار کم تحمل تر شدم و خسته تر از اونی که بخوام سختی هارو تحمل کنم

 التماس دعا

 


 

+*هر کسي روزنه ايست به سوي خداوند*

 

گاهي آرزويي در دل ميميرد,ميخشکد,نابود ميشود. گاهي فقط ميتواني بايستي و بنگري,سکوت کني و دم نزني. گاهي آنقدر در خودت غرق ميشوي که حتي صداي نفس هاي عميق زندگي را نميشنوي...گاهي دلت ميخواهد کسي صدايت زند,سکوتت را بشکند...گاهي آنقدر تنهايي که بغض گلويت را ميفشارد که از فرط دردش لبخند ميزني... گاهي کسي را صدا ميزني ولي فقط پژواک صدايت را حس ميکني...قطره هاي اشکي را که بر روي قلبت ميچکد تماشا ميکني...فقط تماشا ميکني... گاهي آنقدر به آخر ميرسي که نگاه ميکني به آنچه گذشت,آنچه شد,آنچه ميگذرد و به آنچه خواهد شد و گاهي آنقدر نگاه ميکني به دري که هرگز باز نميشود,سکوتي که هرگز شکسته نميشود, بغضي که گره خورده است به اشک,دلتنگي که هرگز تمام نميشود و به تمام لحظه هايي که آهسته از پي هم ميگذرند و به ابد مي پيوندند و اينجا صداي قلبي شنيده ميشود که هنوز اميد دارد به سوي نگاهي از افق ، به روزنه اي به سمت خدا...

                                                                                                                شهاب حسینی



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور 1393 | 23:23 | نویسنده : سارا |
+شنبه: تو این روز رفته بودم دانشگاه برای ثبت نام ترم جدید...مادرشوهر بهم میگفت اول حتما برو پیش مسئول رشته ،شاید نمره الف باشی تخفیف شهریه بدن بهت...گفتم نه بابا!فکر نکنم!من که این ترم هر کسی رو دیدم نمراتش تو همون رنج نمرات من بود...خلاصه اصرار کرد و منم رفتم...فوق العاده دانشگاه شلوغ بود....رفتم پیش مسئول رشته اونم گفت من الان وقت ندارم اسامی رو دادم امور مالی...رفتم اونجا،خانمی هم که اونجا کار میکنه وقت نداشت و یکی از دوستانش اینکارو برام انجام داد.....دیدم بعععععععععععععله مادرشوهر درست میگفت .خوشحال و متعجب شدم!فکرشو نمیکردم....نفر اول ،اونم من!!!هیچ وقت برام پیش نیومده بود! 10 درصد تخفیف شهریه داشتم!اینش خیلی خوب بود  پولم تو جیب دانشگاه نمیرفت   

+یکشنبه: تو این روز با هم دوره ای های مامان رفتیم بیرون...خیلی خوش گذشت بهم...جایی بود که قبلا که عضو بسیج بودم همراه با دوست جونی و خواهرش و بقیه دوستان رفته بودیم اونجا...خیلی جای زیباییه و طبیعت بکری داره...هم جنگل؛هم رودخانه،و هم آبشار.....اون سال هم که با دوست جونی رفته بودیم خیلی خوش گذشته بود بهمون و کلی هم عکس گرفتیم....تک تک جاهای اونجا خاطرات قدیمو برام تازه کرد... یاد اون روزی افتادم با بچه ها رفتیم تو آب و کلی همو اذیت میکردیم...یادش بخیر.....تو این روز هم بازم مثل قدیم کلا تو رودخونه بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت

+دوشنبه: تمام بدنم درد میکرد، فکر کنم بدنم تعجب کرده بود!!!  

+سه شنبه: مدرسه کلاس داشتم،رفتم و نمره مستمر بچه هارو وارد کردم....به ناظم گفتم شاید این ترم برانامه های دانشگاهم طوری باشه که من نتونم بیام مدرسه....آخه این ترم درسها کمی سنگین تر میشه و هم اینکه مقاله و پروپوزال و ...این درگیری هارو تو این ترم داریم.....من هنوز موضوع انتخاب نکردم....دلم میخواست راجع به طلاق کار کنم ولی یه عده گفتن کلیشه ای شده و بهتره موضوع جدیدی رو کار کنم....نمیدونم باید با استاد صحبت کرد!

بعد از مدرسه بود که برای دوست جونی زنگیدو و باهم صحبت کردیم....راجع به قضیه همون پسر هم بهش گفتم...بهم گفت باید اینبار بهش بگی حتما با خانواده اش بیاد تا خانواده ات اونارو ببینن ....گفتم من خیلی حس خاصی ندارم واقعا....گفت باید ترس رو بزاری کنار.....میگفت ای کاش از طرف میپرسیدی چطور راحت قضیه تورو قبول کرده؟!گفتم خیلی باهاش حرف نزدم و چون حس خاصی هم نداشتم قضیه رو منتفی میدیم......بهم گفت الان دوستمون منتظره تماس منه،بهتره باهاش تماس بگیرم و بگم که به پسرخاله اش بگه که با خانواده اینبار بیان.....گفتم من عمرا زنگ بزنم...چون خودم هنوز نمیدونم واقعا چه تصمیمی باید بگیرم......

+چهارشنبه: دیروز با مادرشوهر و یکی دیگه از دوستان رفتیم کلاس spssثبت نام کردیم...آخه این ترم این درس رو داریم و استادشم خیلی سخت گیره و از اونجایی که کلاسها جمعیتش زیاده ،خیلی تو کلاس خوب نمیشه درس رو فهمید.....مادرشوهر که میگفت بعد از پایان کارشناسی یه جایی این دوره رو مجانی گذاشته بودن و مدرک هم میدادن ،اون رفته بود و مدرک هم گرفته...با همین استادی که تو این آموزشگاه هم تدریس میکنه....میگه ولی خوب باید دوباره بیام خیلی تو ذهنم نیست...من و اون دوستم که گفتیم ما که اصلا تو ذهنمون نیست!خوب خیلی سال گذشته!....خلاصه از هفته آینده کلاسها شروع میشه....

 



تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد 1393 | 9:4 | نویسنده : سارا |
خیلی وقت بود از وبلاگم،از این خونه مجازیم دور شده بودم،خیلی وقت بود به دوستانم سر نزدم،خیلی وقت بود که هیچ حس و حالی برای نوشتن نبود.مثل یه آدم خنثی شده بودم...و فقط فکر و خیال بود که از ذهنم میگذشت...اینکه به هدف هام،به خواسته هام،به اونجایی که میخواستم نرسیدم....و سرنوشتم طوری رقم خورد که فکرشم نمیکردم

همین حالا یهویی دوباره دلم هوای اینجارو کرد،دلم خواست بنویسم...شاید علتش امروز بوده...

جایی خوندم که یکی گفته بود اینکه بدونی چند وقته یه رابطه رو تموم کردی معنیش اینه که اون رابطه هنوز تموم نشده!!!

امروز دقیقا یک سال از طلاقم گذشت...یک سال از طلاق قانونیم گذشت....پارسال 92/5/23 ساعت 10 صبح  بعد از یکسال و نیم دوندگی و دغدغه و استرس صیغه طلاق خونده شد و منم به جرگه ی زنان مطلقه پیوستم....

حس و حال اون روز خیلی خیلی تلخ بود...با یه بغض سنگینی بله ی طلاق رو گفتم و چقدر با اون بله ی روز عقد فرق میکرد!ولی اون آدم با یه غرور خاصی بله رو با صدای بلند گفت!

بعد از محضر تک و تنها رفتم امامزاده و اونقدر گریه و زاری کردم که خودم دلم برای خودم سوخت....احساس آدمی را داشتم که دیگه هیچ امیدی نداشت...فکر میکرد بعد از اون آدم زندگی دیگه ادامه نداره...فکر میکرد خدا حواسش به اون نیست....

میگفتم خدایا من دیگه مطلقه شدم....دیگه آینده ام تباه شد....خدایا چرا؟؟چرا من؟؟!خدایا من که این همه ازت خواسته بودم؟!هزار چرای بی جواب تو ذهنم بود و شاید هنوزم هست...نمیدونم بهش بگم سرنوشت،بگم قسمت،بگم تقدیر ولی هر چی بود باعث شد از درون داغون بشم....

بعد اون اتفاق تا چند روز کارم شده بود گریه کردن...فکر کردن به اون آدم و خاطرات خوب و بدمون....

تا امروزم روزی نبوده که به گذشته فکر نکنم ولی دیگه از اون حس و حال ها خبری نیست..گذشته ام شده تجربه،شده خاطره!هر چند تلخ ولی گذشت...امروز یک سال گذشت و اما امروز من وارد دانشگاه شدم،هنوزم تدریس میکنم،هنوزم سعی میکنم امیدوار باشم،خدا خیلی تو این مدت هوامو داشته و کمکم کرده ولی باز هم ته قلبم حس تلخ شکست هست....دلم میخواد روزی از بین بره....تمام حس های تلخ از بین بره....تلاشمو میکنم...باید بکنم...

بعد از اون آدم میگفتم دیگه با هیچ مردی ازدواج نمیکنم!مردها همه شون مثل همن!از این آدم،از این ازدواج چه خیری دیدم که بخوام با یکی دیگه بعدا ازدواج کنم....

البته یه چیز دیگه هم همیشه ته قلبم بوده اینکه واقعا نمیتونم بعد از اون آدم با کس دیگه ای باشم!!!

سعی کردم تو این قضیه با خودم کنار بیام....ولی فکر نمیکنم خیلی موفق بودم...

امروز همون دوستم که پسرخاله اش رو معرفی کرده بود برام زنگ زد و گفت امروز همو ببینیم....منم اولش گفتم بگو بیاد خونمون و بعد اگه از هم خوشمون اومد برای آشنایی بعدی بیرون....ولی اون میگفت پسرخاله ام میگه بیرون بهتره،چون این جلسه رسمی خواستگاری که نیست و از این صحبت ها.و فقط برای دیدن هم و آشناییه اولیه است..منم چون دوستم گفت باهامون میاد اوکی دادم....

بعد ازظهر ساعت 5بود پسرخاله اش با ماشین یکی از دوستاش(البته راننده هم دوستش بود) با دوستم و یکی دیگه از دخترخاله ها اومدن دنبالم....باهم رفتیم دریا....همون جایی که خیلی زیباست و دوست دارم و با اون آدم روزهای خوبمون رو اونجا میرفتیم....این پیشنهاد دخترخاله بود...چون هم دوستم و هم پسرخاله هم زیاد به اونجا آشنایی نداشتن..پسرخاله برای یکی از شهرهای اطراف بود(البته مرکز استان.که یه 45 یا 1ساعتی با اینجا فاصله داره).یعنی پسرخاله اش که میگفت من تا حالا نیومدم و دوستمم اومده بود ولی خوب از اونجایی که الان  قم زندگی میکنه دقیقا نمیدونست آدرس کجاست....

من و اون دخترخاله شون راهنمایی میکردیم.... و بالاخره رسیدیم اونجا...

کمی دور زدیم و نشستیم و بعد هم این آقای پسرخاله رفت برامون بستنی گرفت و بعدش من از بقیه خواستم اگه اجازه میدن یه چند مین با آقای پسرخاله صحبت کنیم....

در اولین نگاه از نظر من،من با آقای پسرخاله در ظاهر خیلی سنخیتی نداشتیم...اون تو ظاهر یه جوون امروزی با مدل موی فشن،یکی دو تا از دکمه های پیراهن باز و...بود...منم چادر سرم بود...

شاید یه 10-15مین باهم صحبت کردیم...اصلا حرف خاصی نداشتم....انگار نه انگار که قراره با این آدم صحبت کنیم و بیشتر آشنا بشیم...بهش گفتم دقیقا پارسال تو همین روز من از اون آدم جدا شدم...گفتم شما در جریان طلاقم هستین،آیا با این قضیه مشکلی ندارین؟گفت نه ! به هر حال به هر دلیلی نتونستین با هم باشین دیگه(منم دیگه یادم رفت بپرسم خانواده اش چطور؟ولی خوب از اونجایی که دوستم گفته لابد به خاله اش هم گفته باشه)آقای پسرخاله میگفت خواهرش دوست داشت امروز بیاد ولی نشد!......یه کمی براش توضیح دادم که برام استقلال فکری و استقلال مالی طرفم مهمه و اون آدم اینارو نداشت....براش گفتم خانواده چقدر برام مهمه....براش گفتم مشورت با خانواده رو قبول دارم ولی دخالت رو نه..بهش گفتم چقدر از این ازدواج دوم میترسم...بهش گفتم علاقه دارم به کار و اگه کار خوبی پیش بیاد از اینکار میرم بیرون....اونم خیلی حرف نزد...یه سری سوالات که میپرسیدم جواب میداد....متولد 1363-دیپلم-تو کار نصب آسانسور(البته به گفته خودش فعلا)چون مثل اینکه یکی از دوستانش بهش قول کار تو اداره گاز رو داده....گفتم هدفت از ازدواج چیه؟میگفت میخوام سر و سامون بگیرم!گفتم خونه دارین؟ماشین دارین؟(سوالاتی که از اون آدم نپرسیدم)گفت نه ندارم...گفت چون آدمی نیستم پول رو جمع کنم....خیلی پول تو دستم میاد ولی همه رو خرج میکنم(درست بر خلاف اون آدم که حسابگرانه عمل میکرد)....بعدشم امروز تازه فهمیدم که آقای پسرخاله سربازی نرفتن و به گفته خودش میخواست از کفالت استفاده کنه...میگه پدرم 60 سالشه و برادر بزرگم سربازی رفته و اینجوری شاید بشه...و آخرین سوالم راجع به نماز و روزه و اعتقاداتش بود که میگفت این واجبات رو انجام میده.... یه سری صحبت های دیگه...

حس خاصی نداشتم....بعد پایان صحبت ها گفت حالا اگه سوالی هست که بعد یادتون اومد و خواستین بپرسین از دخترخاله ام شمارمو بگیرین و....

وقت برگشت به خونه دوستم گفت حالا از اینجا به بعد اگه میخواین بیشتر آشنا بشین و ..شماره همو داشته باشین....گفتم نمیدونم!بهتره یه سری تحقیقاتی هم قبل از آشنایی بیشتر انجام بشه...گفت از اینجا به بعد دیگه با خودتون....

تو مسیر برگشت به خونه با دوستم مشغول صحبت بودیم که از پنجره اون آدم رو دیدیم که بیرون مغازه اش نشسته بود....حالم یه جوری شد...

پیش خودم گفتم پارسال همچین روزی از این آدم جدا شدم و امروز تو ماشین یه آدم دیگه ام و دارم راجع به ازدواج حرف میزنم....گفتم خدایا این چه تقدیری بوده....چقدر حس بدیه...چقدر این حس تلخِ

نمیدونم چم شده؟!نمیدونم چی میخوام؟ولی همین قدر میدونم شور و شوقی واسه ازدواج،واسه تشکیل خانواده ندارم!تمام وجودم ترس و اضطرابه....میدونم به قول بعضی ها عمرت و جوونیت داره میگذره،میدونم به گفته بعضی ها شرایط الان با گذشته فرق میکنه.....ولی واقعا نمیتونم اینبار فقط به خاطر اینکه ازدواج کرده باشم دوباره ریسک کنم....

+امروز مامانم ازم پرسید چطور بود؟گفتم نمیدونم!به نظرم بچه بود!گفت صحبت هاشو میگی؟گفتم نه،ولی اینجوری حس میکنم....شایدم ظاهرشم بی تاثیر نبوده...شایدم من پخته تر شدم و اون تجربه ی تلخ یه فایده ای هم داشته !

نمیدونم باید چه تصمیمی بگیرم!

دعام کنین

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | 21:28 | نویسنده : سارا |
سلام به همه ی دوستای گلم....دوستانی که این روزها مثل خودم با اینکه کم میبینمشون ،اما مطمئنم دوستای وبلاگیشون رو فراموش نکردن...

نماز روزه هاتون قبول باشه عزیزان...تو این ماهِ عزیز،مارو هم از دعاهاتون بی نصیب نزارین که خیلی خیلی محتاجیم

+دو روز بعد از امتحاناتم ماه رمضان شروع شد و خیلی از کارها رو که دوست داشتم بعد از امتحاناتم انجام بدم هنوز نشده انجام بدم!دلم یه مسافرت و یه تفریح حسابی میخواد ...خسته شدم بس که خونه موندم این روزها....خیلی روزهای یکنواختی شده برام 

+راجع به قضیه همون دوستم (که تعریف کرده بودم که وقتی درگیر امتحاناتم بودم زنگید و خواست با پسرخاله اش آشنا بشم و ....)چون قرار بود بعد از امتحاناتم براش زنگ بزنم تا پسرخاله اش بیاد برای آشنایی و این صحبتها....منم براش اس دادم و گفتم امتحاناتم تموم شده و هر وقت خواست میتونه بیاد...اونم مثل اینکه از قم تماس میگیره برای پسرخاله اش و اونم میگه داره کارهاشو ردیف میکنه و هر وقت میخواد بیاد به اون خبر میده که بهم بگه.....منم فقط گفتم مسئله ای نیست!

هر چی خدا بخواد همونه....خودمو سپردم بهش....

+چند روز پیش افطار کلی مهمون داشتیم دوتا از دخترعمه هام از دانمارک اومده بودن...یکیشون که سالی 1بار میاد و اون یکی هم بعد از 16سال اومد....

اون دخترعمه ام که هر سال میاد یه شب زودتر خودش اومد خونمون و باز هم مثل همیشه شروع کرد به صحبت راجع به مسئله ازدواج!میگه اگه ایران بودم مگه میزاشتم کسی مجرد بمونه ....

بهم گفت چند روز پیش که پسرعموم رفته دنبالش، اون دوستش هم همراهش بوده(که قبلا گفته بودم یکی از دوستان داداشمم هست و دخترعمه ام قبلا از دانمارک باهام تماس گرفته بود و گفت شرایطمون مشابه است و هم اینکه اون آدم میترسه بیاد جلو و نمیخواد دوستیش با داداشم خراب بشه و...)میگه خیلی باهم حرف زدن...پسره میگفت با اینکه خانم سابقش الان ازدواج کرده ولی باز هم چند شب پیش یکی از آشناها برای پسره زنگ میزنه و بهش اطلاع میده خانم سابقت با یه مرد دیگه تو یکی از ویلاها دیده....اونم گفته:اون دیگه زن من نیست و....

میگه پسره خیلی از اعتماد دوباره میترسه و نمیتونه به هرکسی اعتماد کنه.....

منم برای اینکه خیلی دیگه راجع به این پسر ادامه نده،قضیه دوستم رو بهش گفتم....

حالا این گفتن همانا و گیر دادن به اینکه حتما برای دوستم زنگ بزنم و یه جورایی بهش بگم دخترعمه ام خیلی دوست داره تا اینجا هست اونم پسرخاله اش رو ببینه و باهاش آشنا بشه....گفتم من عمرا اینکارو بکنم...

خیلی باهم صحبت کردیم .ازم پرسید از اینکه زود اقدام کردی برای طلاق ناراحت نیستی؟کمی مکث کردمو گفتم نه!یاد حرف مشاور دادگاه افتادم گفت زود اقدام کردی و وقتی گفتم مشاورم گفته بهم گفت کی دیدی با اومدن به دادگاه مشکل حل بشه!!!

به دخترعمه ام گفتم از یه چیز پشیمونم و اونم انتخاب اشتباهم بوده!

به قول مامانم من خیلی ساده ام و زودباور!آدمها رو خیلی راحت باور میکنم! و اینه که منو میترسونه...

باز ازم پرسید:اصلا بعد از طلاق ندیدیش؟گفتم نه!گفت فکر نمیکنی اگه شما باهم یکبار دیگه صحبت میکردین مشکلتون حل میشد؟گفتم خیلی ها این حرف رو بهم زدن ولی کاری که به دادگاه کشیده شده بود دیگه باید تموم میشد....اونها با تقاضای مهریه من بد لج کردن و منم شدم مثل خودشون!حاضر نبودم دیگه برگردم....

بهم میگفت اینبار حتما طرفتو خوب بشناس و مدتی باهاش باش....گفتم باز هم فکر نکنم بشه به شناخت رسید.....آدمها چهره واقعیشون رو نشون نمیدن این روزها.....

+دیروز برنامه ماه عسل فوق العاده جالب بود برام....احسان و سولماز.....احسان به نظرم نمونه یک مرد واقعی بود....بغض کردمو اشک ریختم....و برای سلامتی سولماز عزیز دعا کردم...

احسان علیخانی گفت این روزها زن و شوهرها با یه مسئله ساده خیلی راحت از هم جدا میشن .....یه لحظه به خودم فکر کردم...به زندگی گذشته ام....به این زن و مرد که نشون دادن قصه ی لیلی و مجنون فقط افسانه نیست.....به خودم فکر کردم که چرا ا نتونستیم اینجور زندگی کنیم؟!!چرا؟!

دلم میخواد همچین عشق واقعی رو روزی تجربه کنم....و برای همه ی دختران سرزمینم آرزو میکنم همچین احسانی نصیبشون بشه!

+التماس دعا.

یا حق

 



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 0:11 | نویسنده : سارا |
دیروز یعنی1393/4/5 امتحاناتم تموم شد!

خیلی انتظار این روز رو کشیدم، دیگه واقعا آخراش کم آوردم...خسته کننده شد برام

این ترم اصلا راضی نبودم از خودم،بماند که طبق عادت قدیمی باز هم با شروع امتحانات صدام در نمیومد(و هنوزم خوب نشده)...انقدر این ترم گیج بازی در آوردم که واقعا اعصابم بعد از یکی دو تا از امتحانات خراب شد!

یکی از امتحانات یه سوال 4 نمره ای رو اشتباه نوشتم و لجم گرفته بود که جوابش رو میدونستم ولی چون یه جورایی سوالش پیچیده بود متوجه مفهوم سوال نشدم !اون روز همش میگفتم آخه چرا این استاد نمیاد؟!میخواستم همون سوال رو ازش بپرسم که راهنمایی کنه...وقتی دیدم نمیاد سر جلسه امتحان به چند تا از بچه ها گفتم مفهوم این سوال چیه!! همه میگفتن ما هم نمیدونیم !ولی واقعا کلافه شدم و همش میپرسیدم تا جایی که بالاخره مراقب دعوام کرد....

بعد از امتحان دیدم همه ی بچه ها و مِن جمله کسانی که میگفتن نمیدونیم!!! جواب درست رو نوشتن!!!

از یکی از دوستام هم عصبانی شده بودم چون دقیقا وقتی داشت برگه رو میداد ازش پرسیدم ولی اونقدر مکث کرد که مراقب بهش تذکر داد که بره! فقط یک کلمه رو میخواستم و تا آخرش رو مینوشتم!خیلی ازش ناراحت شدم! میگفت میترسیدم برگه ام رو پاره کنن!

وااااااااااااااای اون روز واقعا دیوونه شدم!!! وقتی اومدم خونه با این صدام بلند حرف میزدمو و به استاد و کسانی که حسادت تو وجودشون بود فحش میدادم....داشت گریه ام در میومد....

مامانم میگفت....به خاطر درس خودتو داغون نکن...الکی حرص نخور....حالا که شده....گفتم آخه دردم اینه من دو تا از درسها دقیقا دارم یه اشتباه رو میکنم...جواب هارو بلدم ولی سوال رو خوب نمیخونم یا متوجه نمیشم و کلی نمره از دست میدم!!!

دیدم دیروز یکی از بچه ها میگفت واسه استاد این درس اس داده،یکی دیگه هم میگفت زنگ میزنه استاد جواب نمیده!منم دو دل شدم گفتم یه اس بهش بدم!و از اونجایی که استادش سختگیره و اصولا حتی برای کار تحقیقیمم براش زنگ میزدم جواب نمیداد دوباره پشیمون شدم!!!

البته بیشتر مرددم!نمیدونم بزنگم یا نه! تا حالا از این کارها نکردم!ولی واقعا زور داره برام،جواب رو بلد بودم و....

هرچقدر من این ترم ناراضی بودم دوستهام یعنی مادرشوهر، زی زی؛ و دوستان دیگه راضی بودن....

خواهرم میگفت چشم زدن!گفتم لعنت به این چشم که هر چی میکشم از اونه....زندگیمو نابود کرد ؛الانم از این....

در گیرو دار یکی از این امتحانات بودم که یکی از دوستان قدیمی دوران دبیرستان برام زنگ زد....کسی که ازدواج کرده و قم زندگی میکنه....خیلی همو نمیبینیم....ولی چون یه مدتی یعنی 1-2سال پیش با بچه های دبیرستان دوره داشتیم شماره ی همو گرفتیم و گاهی اس میدیم و....

میگفت قصد ازدواج داری یا نه؟!

یه پسرخاله ای داره و اون هم وقتی چند روز پیش همو دیدن بهش گفته دختر خوبی سراغ نداری و اون یهو من میام تو ذهنش! به پسرخاله اش هم میگه و حتی میگه که جدا شدم،و با این حال پسرخاله اش قبول میکنه(فقط دختر خوبی باشه!)

دوستم میگفت بهش گفتم چقدر خوبی!!! من موندم اصلا! و واقعا ترسیدم....چون اصلا این طور نیستم...رابطه ی من با دوستام به کل متفاوته از مردی که مثلا همسرمه یا قراره بشه!کمی بیوگرافی پسره رو در آوردم،دوستم میگفت منم خیلی نمیدونم چون قم زندگی میکنم و چند ماه در میون مامانم رو میبینم....شما باید خودتون با هم آشنا بشین.....

گفتم منم دیگه به هیچ عنوان قبول نمیکنم نشناخته بخوام ازدواج کنم....باید یه مدت همو بشناسیم...

دوستم گفت دقیقا.....من و شوهرمم 4ماه تلفنی حرف زدیم و بعد اومد خواستگاری و....

بهش گفتم باید با خانواده صحبت کنم و بعد بهت خبر میدم...با مامانم صحبت کردم و اینکه نظر من اینه پسره برای اولین بار بیاد خونه همو ببینیم اگه از هم خوشمون اومد ادامه میدیم،اگه نه همه چی تموم میشه دیگه....

به دوستمم گفتم فعلا اصلا نمیتونم تا زمانی که امتحاناتم تموم بشه! ولی اون میگفت تا من هستم حداقل همو ببینین!گفتم هم به خاطر امتحانات نمیتونم و هم اینکه صدام در نمیاد!اونم قبول کرد و بعد گفت من دارم میرم قم ولی هر وقت آمادگی داشتی و امتحانات تموم شد بهم خبر بده....حالا پسرخاله ام با خواهرش میاد یا هر کس دیگه ای و...

دیروز حالا مادرشوهر گیر داد زنگ بزن واسه دوستت!! گفتم بیخیال...

واقعا بعدش وقتی فکر کردم خیلی ترسیدم....از خودم میترسم....نمیدونم میتونم با کس دیگه ای باشم یا نه؟!میتونم کسی رو خوشبخت کنم یا نه؟؟ میتونم صبورتر و عاقلانه تر از گذشته رفتار کنم یا نه؟؟خیلی ریسک و ترس این ازدواج دوم بیشتره.....

دعام کنین.

یا حق

 



تاريخ : جمعه ششم تیر 1393 | 8:19 | نویسنده : سارا |
دیروز مدیر زنگ زد که فردا بیا مدرسه حق الزحمه تون رو بگیرین....

ای خدا...کلی غر میزدم که این دیگه چجور مدیریه آخه؟؟!نه اینکه حقوقشون زیاده باید این همه راه رو برم....درس دارم و..(منم بچه درس خون)از این حرفها دیگه....

آخه مدیر مدرسه دیگه ای که میرم با اینکه حقوق خیلی کمتری میدن ولی همونم میریزن به حساب...

ولی این مدیر....یه حقوق میده کلی امضا میگیره.........

امروز رفتم گرفتم بعدشم وقتی داشتم میومدم خونه کلی هله هوله خریدم...

چند روزیه کلا رفتم تو فاز گذشته...واقعا بدونه اینکه بخوام....ولی مثل اینکه این گذشته منو خیلی میخواد!!! یعنی خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی !!! اصلا حواسم به درس جمع نمیشه...مثل آدمهای سر به هوا درس میخونم...خیلی بی حوصله!بی انگیزه! با اینکه ترم قبل خدا خیلی هوامو داشت و خیلی حالمو خوب کرد و باید این ترم انگیزه ام بیشتر میشد ولی نشد!!!

نمیدونم چم شده دوباره!!! فقط میدونم  دیگه تحمل رد شدن از اونجا حتی برای ثانیه ای رو ندارم!

گاهی دل آدم (شاید!!!)بی بهونه میگیره....مثل دل من....نمازمو با گریه خوندم ولی بعدش احساس کردم سبک شدم....وقتی باهاش حرف زدم،دردودل کردم سبک شدم...

معبودم،عشقم،،...ممنونم...برای همه چیز.....ازت آرامش میخوام....مطمئنم مثل همیشه حواست بهم هست

التماس دعا...

 


 

آدمهایی که ما را ترک میکنند سه دسته اند:

یک گروه آنهایی که بر میگردند

گرچه نه آنها دیگر همان آدمهای سابق هستند و نه ما!

گروه دوم کسانی هستند که هرگز بر نمیگردند

چه آنهایی که نمیخواهند ، چه آنهایی که نمیتوانند!

گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم

آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند

که اگر هم بخواهند ، نتوانند برگردند!

خطر ناکترین گروه سومیها هستند .

چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ،

که ما تا مدتها در کما میمانیم

و خیلی دیر میفهمیم

که برای چه آدمهای بی ارزشی اشک ریختیم ،

احساس گناه کردیم،

از خود گذشتگی کردیم ،

و تا مرز نابودی ، زندگی را فدا کردیم ...

خیلی دیر میفهمیم ... خیلی دیر ...

ولی یک روز میفهمیم ...

چیزی که هرگز نمیفهمیم این است

که اصلا چه چیز این آدمها را آنقدر دوست داشتیم؟؟؟؟

( روزی که آدمهای بزرگتری ، با ارزشهای والاتری

وارد زندگی ما شدند ،

آن روز قدرِ خودمان را بیشتر میدانیم )



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 23:3 | نویسنده : سارا |
امروز آخرین روز از کلاسهای دانشگاه بود....

یعنی باید برای یکی از درسها کار گروهیمون رو تحویل میدادیم.برای همین اکثر بچه ها اومدن...استادم اومد کلاس و کمی صحبت کرد راجع به شیوه امتحان و کلا دپسرده شدیم رفت!!!اصلا معلوم نیست از کجا قراره سوال طرح کنه!منبع مشخصی نداره!اولین امتحانم هست...

فقط همون یه کلاس رو موندیم...البته تا بخواییم با بچه ها جزوه رد و بدل کنیم و فتو و....تا بیام خونه ظهر شده بود

رسما دیگه از امروز فرجه مون شروع شده.....

25 این ماه شروع امتحانمه و تا 5تیر امتحان دارم....

هنوز شروع نشده میخوام تموم بشه....البته با نمرات خوب با این درسی که من میخونم چرا که نه!!!

اومدم بگم اگه دیدین خیلی کم بهتون سر میزنم به بزرگیتون منو ببخشین...سعی میکنم در اولین فرصت جبران کنم....

دعام کنین

 

این متن زیر هم الان خوندم،خوشم اومد،اینجا میزارم،امییدوارم شما هم خوشتون بیاد:

 

 

درِ قفس را باز بگذار
پرنده
اگر به تو عاشق باشد

بر شانه‌ ات می نشيند!
تو را آرزو نخواهم کرد ، هیچ وقت...
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی ، با دل خود ، نه با آرزوی من...!
زندگی همین است...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﻮﺩ...
روزی خواهد رسید که ما برای هم فقط یک خاطره خواهیم بود...

 

 



تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393 | 22:51 | نویسنده : سارا |
سلام بر مبعث، بهاری‏ترین فصل گیتی! سلام بر مبعث، فصل شکفتن گل سرسبد بوستان رسالت! سلام بر مبعث؛ روزی که گل‏های ایمان در گلستان جان انسان شکوفا شد! بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد

سلام

این عید بزرگ بر همه ی شما دوستای گلم مبارک باشه....امیدوارم به هرچی آرزو دارین برسین

دیگه کم کم باید بشینم برای امتحانات بخونم!!!تازه این تصمیم کبری رو گرفتم.....از اونجایی که بنده شب امتحانی هستم آخر ترم من میمونم و این درسها!!!اینکه چطور باید برسم این درسهارو بخونم!!!بعععععععععععععلههههههههههههههه همچین آدم تنبلی هستیم.....

واقعا اصلا حس و حال خوندن نیست......کلا وقتی کتابهارو میبینم افسردگی میگیرم.....بس که تنبلم....

هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندم...........یکی بیاد بجای من بخونه..........ههههه

نمیدونم من فقط اینجورم یا نه!!!همیشه ترم تموم میشه میگم از این ترم دیگه میخونم و نمیزارم واسه شب امتحان ولی باز با شروع ترم جدید روز از نو،روزی از نو.......

اگه دوست داشتین دعام کنین



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد 1393 | 23:46 | نویسنده : سارا |
پنجشنبه غروب بود که خبر فوت زن عموم رو دادند.....یک 5-6روزی بود که بیمارستان بود...یه روز من و مامان و خواهرم رفتیم ببینیمش ولی گفتن ساعت ملاقات نیست و اجازه ندادن و شد روز پدر که اون روز من بودم خونه مادرجونم و مامانم و خواهرم رفتن پیشش....خواهرم وقتی اومد گفت از پشت پنجره فقط میزاشتن ببینیم و اون اول نشناخت خواهرمو ولی بعد شناخت و میگفت به مادرم که خاله ات راحت شد که فوت کرد و مامانم میگه یه چیزایی راجع به دخترعمه فوت شده امم میگفت ولی مامانم اینا چون از پشت پنجره بود متوجه نبودن چی میگه.....و بعدشم انقدر پرستارا یه کارایی رو بدنش انجام میدادن که اون فقط جیغ میکشید از درد....

این زن عموم حدودا 62 سالش بود و سال 1379 شوهرش(عموم)فوت کرده بود....عموم تو فامیل ،تو دوست،تو آشناها تک بود....طوری که وقتی فوت کرد با اینکه شب تشیع جنازه اش بود و هوا هم بارونی خیلی شلوغ شده بود و حتی خیلی ها که راه دور بودند تماس میگرفتن که یک روز صبر کنیم تا اونها هم بتونن تو تشیع جنازه اش باشن.......

زن عمومم مثل عموم شب تشیع جنازه اش بود و تا دفن کنن ساعت 11 شده بود...خیلی شلوغ شد....

من که واقعا دیگه از این همه مرگ و میر و غصه و ناراحتی خسته شدم....به قول دخترعموم هر سالی انگار یکی باید تو این فامیل فوت کنه!

عموم که فوت کرد همه چی عوض شد....اون موقع ها خیلی مهرو محبت بین همه فامیل وجود داشت...بعد از فوت عموم یه چند باری بخاطر یه سری مسائل پیش پا افتاده بین خانواده این عموم و بقیه اختلافاتی پیش میومد و بعد از مدتی دوباره آشتی و......البته بیشتر بخاطر مشکلاتی بود که بین پسرهای این عموم و پسرهای عموی دیگه ام بود....آخرین بارم که دامادش یه شر بزرگ به پاکرد....خلاصه دوباره آشتی شده بودن همه....

ولی فکر میکنم یکسالی میشد،شایدم کمتر که داداشم حرفی از زن عموم میشنوه و میره اونجا و کلی بحث و..تو عصبانیت حرفهای تندی میزنه و...این بود که دوباره بین بقیه یه سری اختلافات به وجود اومد....حتی پسرهای این عموم از عموی دیگه ام ناراحت بودن که چرا به داداشم اونروز چیزی نگفته و.....

تا اینکه عید شد.....و مامانم میگفت حتما بریم اونجا ،میگفت کار اشتباه رو داداشم انجام داده و اگه الان نریم فردا روزی زن عموم چیزیش بشه دیگه با چه رویی میشه رفت؟؟!خلاصه عیدم رفتیم و مثلا آشتی.....

نمیخوام بگم همیشه اختلاف و کدورت وجود داشت....چون ما خونه این زن عموم خیلی خیلی میرفتیم.و خیلی راحت بودیم..یکی از دخترهاش هر روز میومد اونجا و ماهم چون اون بود و باهم کلی گپ میزدیم میرفتیم اونجا...البته تا قبل اینکه داداشم بره و اختلاف به وجود بیاد....

این زن عموم و عموم اون موقع ها همو میخواستن و کلی عشق و علاقه بینشون وجود داشت...همیشه حتی بعد از فوت عموم زن عموم با عشق اسم اونو میاورد....یادمه بعد از عقدم بود که خواهرهای طرف بهم گفتن این زن عموت طوری راجع به شوهرش میگفت که انگار زنده است.....  فوق العاده بیان خوبی داشت....

حتی تو گوشیش اسم بلوتوث خودش رو گذاشته بود عشق من سید!!!گاهی از خاطرات عشق و عاشقیشون برامون تعریف میکرد...نامه هاشونم تا مدتی داشت تا اینکه بچه ها میخوندن و سر به سرشون میزاشتن دیگه از بین برد....حتی اسم بچه هاشونم انتخاب کرده بودن.....یه عشق پاک و ناب....

یه چند سالی میشد پیوند کلیه انجام داده بود....و اینبارم میگن حالت تهوع داشت و دکتر بهش گفت تو یک هفته خوبت میکنم و دقیقا بعد از یک هفته فوت کرد!

امروز مراسم سومش بود...3تا دختر و 2تا پسر داره...دخترهاش خیلی خیلی گریه میکنن .مخصوصا اون دخترعموم که همیشه خونه مامانش بود....میگه بی پدری سخت بود ولی بی مادری واقعا درد داره....مثل دیوونه ها شده و کمرشم خم شده ...حتی آمپولم زدن ولی باز هم همون جور مونده.....

یه سری خاطراتش میاد تو ذهنم....خدا انشاالله رحمتش کنه ...شب خوبی فوت کرد.15رجب.شب وفات حضرت زینب.امیدوارم حضرت زینب در اون دنیا شفیعش باشه....

برای شادی روحش فاتحه ای بخونین.....ممنون

 

 

 

 



تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 | 20:15 | نویسنده : سارا |
+بالاخره کلاسهای مدرسه  تموم شد،فقط میمونه برای نمره مستمرها که یه روزی باید برم مدرسه


+و خداروشکر بالاخره کارهای عملی کلاس ضمن خدمت هم تحویل دادم.البته گفته بودند تا پانزدهم آخرین مهلته ولی من از اونجایی که دقیقه 90هستم تازه دوشنبه در به در دنبال این بودم که فیلمی که از تدریسم گرفته شد رو بدم برام تبدیلش کنن!آخه آخرین فیلمی که دفتردار ازم گرفته بود،بنده خدا مثل اینکه دوربین رو برعکس گرفته بود و تو گوشیم درست نشون میداد ولی وقتی ریختم تو کامپیوتر دیدم که کلا سروته هست فیلم....زنگ زدم برای همون استادی که قرار بود کارهارو تحویل بگیره....گفت اشکالی نداره و تا آخر هفته مهلت دارین....نفس راحتی کشیدم تا دیروز که کارای تبدیلش انجام شد و همه رو بردم تحویل دادم


+دیروز بودیم خونه باغ....جاتون خالی...پسرعموم با خانم و کوچولوشون بودن مشهد و از اون طرف یکی دوروز اومدن اینجا....دیروزم جمع شدیم خونه باغ و هلی کتنی(گوجه سبز کوبیده شده+پونه+نمک)خوردیم.....خیلی چسبید..جاتون خالی بود


+امروز یهویی مامانم میگفت فلانی(همون پسری که دخترعمه ام باهام تماس گرفته بود و راجع بهش گفته بود،و منم گفتم نه!و به کسی هم جز دوست جونیم راجع به این قضیه نگفتم)خانم سابقش ازدواج کرده!!!گفتم همون پسری که دوست داداش و پسرعمو ایناست؟؟گفت آره!گفتم از کجا میدونی؟میگفت زن عموت دیروز میگفت!گفتم خوب چی شد اصلا جدا شدن؟؟گفت نمیدونم میگفت زن عموت از قول پسره میگفت که زنش از همون اول همین پسرخاله اش(که الان باهاش ازدواج کرده)رو میخواسته!.....یهو حرف دخترعمه ام اومد تو ذهنم...اونم میگفت مثلا مادر دختره از همون اول اونو برای خواهرزاده اش در نظر گرفته بود....ولی من اصلا باورم نشد.....میگفتم هر کی جدا میشه از قول خودش چیزی میگه..وگرنه چرا همون اول دختره با پسرخاله اش ازدواج نکرده بود!


+درسهای دانشگاه هم که هیچی به هیچی!بازم شب امتحان!و هنوز مقاله ام رو شروع نکردم....6نمره داره و باید ارائه هم بدم...تازه امروز نشستم یه مقاله رو فقط خوندم!همین!بهار با همه ی خوبیهاش برای من خواب آوره....همش میخوام بخوابم فقط......مادرشوهر میگفت فردا برم خونشون کمی باهم کار کنیم....ولی فردا شب مهمون داریم و احتمالا نتونم برم اونجا.....


+بعضی وقتها ،یعنی بهتره بگم بیشتر وقتها درگیر گذشته میشم وخیلی فکر میکنم و  به این نتیجه رسیدم که وقتی یه اتفاقی میفته و تموم میشه خانم ها اکثرا فراموش نمیکنن اون اتفاق رو،ولی مردها وقتی یه چیزی براشون تموم بشه،دیگه تموم شده است.....همه ی خاطرات رو زیر و رو میکنم ،بدون اینکه بدونم دنبال چی هستم!حسرت اینکه چرا از اون آدم جدا شدم رو نمیخورم!حسرت اینو میخورم که چرا از همون اول انتخابم اشتباه بود و من ندیدم!یکی ادعا میکنه دوستم داره ولی باورش برام سخته....حتی نمیخوام به کسی اجازه بدم که خودشو بهم بشناسونه....این اشتباه بزرگیه ولی اول باید با خودم کنار بیام!

برام خیلی خیلی دعا کنید....



تاريخ : چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 | 23:12 | نویسنده : سارا |
دوشنبه آخرین روز کاریم تو یکی از این مدارسی که میرم بود....چون تو این مدرسه یه زمانی رو مشخص میکنن و ما هم باید تا اون زمان،و تا اون تعداد جلسه ای که اونها میخوان بریم کلاس.....البته فرصت بچه ها و همینطور معلم ها تو این مدارس خیلی خیلی کمه....بیشتر شبیه دانشگاه های پیام نور میمونه .....وبچه ها هم باید در طول یک ترم کل کتاب رو بخونن.....

خلاصه یه کلاس فقط مونده بود تو این مدرسه و رفتم....بعد از اینکه کلاسم تموم شد،رفتم نمازخونه برای نماز.قبلش مدیر بهم گفت دارین میرین نمازخونه خانم ک(معاون مدرسه)رو بگین بیاد کارش دارم......

رفتم نمازخونه دیدم خانم ک داره تلفن صحبت میکنه،بهش اطلاع دادم که مدیر باهاش کار داره....بعدش خودم مشغول نمازخوندن شدم....همینطور که داشتم نماز میخوندم خانم ک مشغول حرف زدن بود...میشنیدم که با ناراحتی داره حرف میزنه و میگه آره شناسنامه ی عباس(پسر 3ساله اش)رو میگیرم و میام و....یا میگفت آره جاریمم میگفت اونها اینجورین و....یا میگفت رفته با اسم من وام گرفته،مامور اومد دم در خونه و....

خلاصه بماند از اینکه تمرکزم رو بهم زد!بعد از اینکه اومدم بیرون به این فکر میکردم....یعنی این انقدر مشکل داره!اصلا بهش نمیاد!یعنی این پدرشوهری که موسس این مدرسه هست،و به اصطلاح فرهنگی بازنشسته،پسرش این همه مشکل داره.....

وقتی وارد دفتر مدرسه شدم.چند دقیقه بعد از من خانم ک اومد...اصلا به روی خودم نیاوردم....دیدم که اون داره با مدیر خیلی آروم صحبت میکنه....بعد چون کلاسی نداشتم یه چندتا لیست داد تا نمره هارو بزارم.....دیدم که بعد از چند دقیقه ازم پرسید :میتونم ازشما بپرسم چرا از همسرتون جدا شدین؟؟؟؟؟؟؟!من تو این مدرسه فقط گفتم جدا شدم،بدون اینکه چیزی بگم.....حالا کنجکاو شده بودن...یه سری از داستان هارو براش تعریف کردم و شرط های طرف رو.خیلی تعجب کردن و بعد خانم ک  گفت خوش به حالت،راحت شدی!گفتم بله دقیقا!بعد ازم پرسیدن چه مدت باهم بودین؟منم گفتم دی ماه نود عقد کردیم و تابستون پارسال خوب جدا شدیم دیگه!یعنی راستش رو نگفتم که فقط 3ماه باهم بودیم.....چون اگه میگفتم بهم میگفتن تو این یک سال و نیم چیکار میکردی؟چون بازم وقتی ازم پرسیدن گفتم مهریه نگرفتم!بعدم میفهمیدن تو اون همه مدتی که میرفتم مدرسه و به اصطلاح ادای عروس خوشبخت رو در میاوردم همش فیلم بوده و.....

خلاصه هم مدیر و هم خانم ک خیلی سوال(حتی خصوصی ترین سوال رو)ازم میپرسیدن.....اصلا دوست نداشتم جواب بدم به بعضی سوالات ولی بالاجبار جواب دادم...

بعد از حرفهای من دیدم خانم ک میگه دیدی که تو نمازخونه داشتم صحبت میکردم،خواهرم بود،خواهرم وکیله!میگفت یکی از آشناها دختریه که ازدواج کرده و شوهرش خیلی مشکل داره،خواهرم میگفت بهش بگو برگرده...

بعد شروع کرد حدود 1-2 ساعت حرف زدن...متوجه بودم این آشنایی که داره میگه خودشه....و متوجه بودم که چقدر ناراحته و دلش میخواد خودش رو خالی کنه و از یکی کمک بخواد....

میگفت شوهر این دختره دست بزن داره...حتی همین دیشبم میگفت سرش رو کوبنده به شیشه ماشین...میگه اصلا تعادل روانی نداره....حتی دختره وقتی باردار بود  لگد میزنه شکم دخترو و کیسه آبش پاره میشه.میگه همون موقع وقتی بچه به دنیا میاد پدر دختر دیگه اجازه نمیده دختر بره خونه شوهرش،و تا 2ماه نرفته... ولی دختره اشتباه کرد که دوباره برگشت..... تو این 5سالی که ازدواج کردند جز چند بار دیگه نزاشت دختره خونه مادرش بره...اینکه روز مادر دختره برای مادرش اس میده و مادرم جواب میده باعث میشه اون دوبازه عصبانی بشه و...

میگفت به دختره گفته بود 72تا سکه مهریه ات رو ببخشی میزارم بری خونه مادرت....دختره رفت بخشد و محضریش کرد .ولی اون چیکار کرد!میگفت دختره رو رسوند دم در خونه مادرش بعد گفت خوب برو...میگه همین لحظه بچه 3ساله اش هم دوست داشت بیاد خونه مادربزرگش و گریه میکرد ولی اون نمیزاشت....این بود که دوباره بحث میشه و همونجا دخترو میزنه....حتی یکبار تو خیابونم اونو زد....

میگفت رفت به اسم زنش وام گرفت،الان 7ماه میشه پول نداده....اون دفعه مامور اومد....میگفت دختره هرچی میگفت تو چطور میخوای پول رو بدی میگفت درست میکنم.....

خلاصه کلی صحبت کرد و بعدش پرسید به نظر شما این دختره چیکار کنه؟؟خواهرم میگه بهش بگو برگرده؟میگفت خواهرم میگه نمونه مشابه همین مرد رو داشتیم که بعد از مدتی خودکشی کرد،چون تعادل روانی ندارن و....من گفتم به نظرم بهتره از این مرد جدا بشه!آخه به چه چیز این مرد دلخوش کرده؟!گفتم خیلی ها فکر میکنن بدترین اتفاق طلاقه و طلاق خیلی خیلی بده....درسته طلاق مشکلات خاص خودش رو داره ولی گاهی وقتها طلاق بهترین راه حله....گفتم من الان بعد از جدایی احساس راحتی میکنم....درسته یه سری سختی هاهم هست ولی از اینکه از اون شرایط اعصاب خردکن راحت شدم واقعا خوشحالم.....

بعد مدیرم شروع کرد به صحبت کردن و داستان خودش و شوهرش رو تعریف کرد...انگار یه قضیه پیچیده ای هم این مدیر داره!ولی هنوز نمیدونم چیه!وقتی مدیر صحبت میکرد یاد حرف مدیر مدرسه دیگه افتادم که بهم گفت با خانم فلانی(یعنی مدیر)زیاد صمیمی نشو!آدم نرمالی نیست!گفتم چرا؟جواب نداده بود.گفت فقط همینو بدون قبلا اومده بود پیش من کار یاد بگیره ولی من بیشتر از 2ماه نتونستم تحملش کنم!

من خودم زیاد اطلاعی راجع به این مدیر ندارم....خیلی رابطه معمولی باهاش دارم....اینبارم اونقدر سوال میپرسید مجبور شدم جواب بدم!

خلاصه همه رفتن و فقط  من و مدیر و خانم ک موندیم.....خانم ک بنده خدا خیلی ناراحت بود....وقتی داشتیم 3نفری از مدرسه بیرون میومدیم مدیر گفت اگه خانم ک بهت بگه این طرف کیه تعجب میکنی!بازم من چیزی نگفتم....وقتی مدیر خداحافظی کرد خانم ک گفت میدونی این همه داستانی که تعریف کردم مربوط به خودم بود!منم مثلا نمیدونم،گفتم جدی؟چرا شما؟آخه آقای فلانی(موسس مدرسه که میشه پدرشوهرش)کاری نمیکنه؟گفت نه!مثلا بهش میگم اون به خانواده ام فحش میده!میگه خوب تو هم فحش بده!میگم خوب فحش نداده منو میزنه،بعدم مگه من مثل اون بی ادبم...میگه مادرشوهرم میگه تو زبونتو کوتاه کن!بهم میگه الگوت باید فاطمه زهرا باشه میگم آخه من فاطمه زهرا بشم،اون آدم علی میشه!بعد گفت من مگه الان چند سالمه23-24سال ولی قلبم مشکل داره!تمام اعصابم بهم ریخته!18ساله بودم که ازدواج کردم...الان واقعا دیگه خسته شدم..خواهرم گفت دیگه تا آخر خرداد وقت داری...شناسنامه پسرت رو بگیرو بیار....فوقش 5سال طول بکشه،بالاخره طلاقت رو میگیرم....بعد گفت این آدم اصلا تعادل روانی نداره،فیلم خودشو با یه خانم تو گوشی نگه داشته بچه میزنه میبینه،میگم آخه این چه کاریه و...میاد منو میزنه و.....گفت الان بابام باهام حرف نمیزنه،از دستم ناراحته،میگه برای چی موندی و...گفت فقط بلدن بگن آرایش نکن!حجابتو رعایت کن و....میگفت طلاق بگیرم رفتم خونه بابام دلم میخواد اصلا یه مدت مانتویی برم بیرون...بنده خدا حجابشو رعایت میکنه،ولی از این سختگیری های زیاد اعصابش خرد بود..بهم میگه الان یه گوشه کنار استاده داره منو تعقیب میکنه....گفتم خوب برین پیش مشاور.گفت اوه مگه میزارن.از نظر اونها زنی که بره پیش مشاور یا دادگاه دیگه همه چی تموم شده است..میگفت حتی گوشی منم الان ازم گرفته که برای خانواده ام زنگ نزنم.....آخرش بهم گفت:برو خداروشکر کن که خدا خیلی دوستت داشت که زود جدا شدی...وگرنه مطمئن باش آینده تو هم میشد مثل من.....باخودم فکر کردم واقعا درستم میگه...آدمی که تو دوره عقد شرط و شروط بزاره که باید پیش بینی کنی بعد از ازدواج دیگه خانواده یا دوستات رو نبینی،شرط بزاره که مهریه رو کنی 14تا و.....این آدم فردا ممکن بود حتی دست رو من بلند کنه و بشه مثل شوهر این خانم ک....

البته پارسال یه چندباری شوهرش رو تو مدرسه دیده بودم....اکثر بچه ها هم تعجب کرده بودن که این دو حتی از نظر ظاهر به هم نمیخورن....خانم ک یه خانم ریزه و نشون میده که سن زیادی نداره ...ولی شوهرش خیلی خیلی چاق و هیکلی....

این آدمهای به اصطلاح مذهبی،پدرشوهرش،مادرشوهرش،شوهرش...به نظرم بی شرف ترین آدمها هستن.....به اسم دین و خدا و پیغمبر به خودشون اجازه میدن هرکاری کنن و رفتارشون رو توجیه میکنن....

میگفت پدرشوهرم تو شورای حل اختلافم کار میکنه...ولی خواهرم میگفت اصلا کاری نمیتونه بکنه و اصلا از این بابت نگران نباش....بعدش گفت 2تا دیگه از برادرهاشم طلاق گرفتن و الانم زن دارن....میگفت برام مهم نیست بره زن بگیره،من که دیگه خسته شدم......

بعد از اینکه از هم خداحافظی کردیم...خیلی فکرم مشغول شد....براش دعا کردم و میکنم انشاالله مشکلش حل بشه....دلم برای بچه اش هم میسوزه....اصلا فکر نمیکردم اون همچین مشکلاتی داشته باشه......بعدم خداروشکر کردم بخاطر وضعیتی که الان دارم...........



+سه شنبه رفتم گوشی خریدم و چون دیگه چند روزی بیشتر باقی نمونده تا کارهای ضمن خدمت رو جمع و جور کنم و تحویل بدم...تصمیم گرفتم چهارشنبه برم همین مدرسه برای فیلمبرداری از تدریسم....که حداقل یه کارو انجام داده باشم!گوشی اون آدم مزخرف هم هنوز دستمه ،چون ارزشی نداره که فکر کنم کسی بخواد بخره....


+دیروز(چهارشنبه)رفتم مدرسه و معلم ریاضی هم اومد....بقیه همکارا تو تابستون این دوره رو گذروندن....معلم ریاضی هم مثل من برگه ها رو آورد تا راجع به کارها ازم چندتا سوال بپرسه....میگفت من فیلمبرداری رو انجام دادم....ولی من خیلی استرس داشتم.....یعنی بیشتر برام خنده دار بود که یه دوربین جلوم باشه و منم فیلم بازی کنم!معلم ریاضی میگفت من خیلی عادی بودم برای همین بچه ها میگفتن شما بازیگر خوبی میشین....

منم دیروز یه چند نفری از بچه هارو گیر آوردم البته فقط 2-3نفرشون این درسی که تدریس میکردم رو باهام داشتن ،بقیه درس های دیگه شاگردم بودن....از یکی از بچه ها خواستم فیلم بگیره...اولین بار که وسط فیلم یکی از بچه ها خندید و منم خنده ام گرفت و خراب شد....برای بار دوم یکی از بچه ها وسط درس اومد تو کلاس منم یهو شوکه شدم و نمیخواستم فیلم دوباره خراب بشه گفتم دیر کردین،دیگه تکرار نشه....اومدم تو دفتر که به همکارا نشون بدم....دیدیم که از اون سلام و احوالپرسی اول فیلم نگرفت....وااااااااااااااااااااااااای کلی حرصم دراومد.....خسته هم شده بودم،استرسم داشتم.....از طرفی اون بچه ها هم رفته بودن و فقط 2-3 نفر موندن....دوباره چند نفری رو اضافه کردم و از دفتردار خواستم فیلم بگیره.....البته فیلمی که این گرفت بد نشد!ولی خوب خیلی دستش لرزش داشت ،نمیدونم قبول میکنن یا نه!بعدم اینکه چون باید فیلمش 15 تا 20دقیقه باشه من یادم رفت که حداقل بچه هارو پای تخته بیارم تا اونهارو هم مثلا تو درس مشارکت داده باشم....حالا نمیدونم شنبه مدرسه دیگه میرم دوباره فیلم بگیرم یا همون خوبه.....مدیر که میگفت همش الکیه اونها مگه فیلم رو میبینن!!!گفتم حالا با این شانسی که ما داریم بخوان قرعه هم بندازن از بین سی دی ها ،فیلم من در میاد!!!


+دیروزم وقتی رفتم یه سری برگه هارو بیرون فتو زدم و داشتم میرفتم مدرسه که نزدیک مدرسه یکی رو دیدم بازم شبیه به خواهر بزرگه اون آدم!!!احساس کردم اون داره با همون حالت همیشگی و کمی تعجب نگاه میکنه منم همینطور...برای چند ثانیه همو دیدیم و گذشتیم....ولی گفتم اون زیاد اهل آرایش نبود،ولی این دختر آرایش داشت و چادر هم داشت و شبیه آدمهایی بود که ازدواج کردن....بعد گفتم نکنه خودش بود و الان ازدواج کرده؟!!!!........بعد به خودم جواب دادم!به درک برام مهم نیستن...نمیدونم واقعا خودش بود یا نه مثل اون دفعه همزادش بود....چرا این آدم مزخرف انقدر همزاد داره نمیدونم.....ولی طرز نگاه کردنش به من............

بیخیالش!


+بابت طولانی شدن پستم عذر میخوام....فکر میکنم دلیلش پست های هفتگی باشه...اگه روزانه بشه اینطور نمیشه و شما هم خسته نمیشین.......ولی چه کنم که بسیار تنبلم....

+تو این ماه عزیز التماس دعای فراوان دارم



تاريخ : پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 | 9:37 | نویسنده : سارا |