X
تبلیغات
دختری از جنس دریا

دختری از جنس دریا

بگذاريد و بگذريد ، ببينيد و دل مبنديد ، چشم بيندازيد و دل مبازيد ، که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت .

عروسی

دیروز بعدازظهر بود که دخترعمه ام خونمون زنگ زد...خیلی کم از این کارها میکنه...برای همین وقتی از خواهرم پرسیدم کیه و اونم جواب داد دخترعمه است تعجب کردم! و حدس زدم که فقط برای حال و احوالپرسی نیست که از دانمارک تماس گرفته.....

پارسال که اومده بود ازش کمی اینجا(تو وبلاگم) گفتم...اینکه باهم میرفتیم تا برای دخترش خنچه عقد بخره....و الانم چون دخترش تازه زایمان کرده نتونست بیاد ایران و میگفت 3-4ماه دیگه احتمالا با خواهرش بیان....

یادمه قبل از طلاق بود،یعنی نزدیکای تموم شدن کار طلاقم بود که باهام تماس گرفت و کلی صحبت کرد...خیلی خوب حرف میزنه و خیلی زن باهوش و زرنگیه...اون معتقد بود بهتره زودتر این قضیه رو تموم کنم و ......

بعدها هم تماس گرفت و تو یه چت مفصل حرف زدیم و خواست پسر ایرانی که همونجا زندگی میکنه رو به من معرفی کنه....(که راجب اینم یه پست گذاشته بودم)

دیروزم از خواهرم خواست گوشی رو بده به من و بعد از احوالپرسی های معمول گفت برات تو یاهو پیام دادم جواب ندادی؟؟گفتم ندیدم....گفت میتونی آنلاین بشی؟گفتم آره و بعد از چند مین آنلاین شدم تا با هم چت کنیم...پیامش رو دیدم که گفته بود اگه تونستی شب بیا تو یاهو یا فیس بوک....

اولش ازم پرسید کسی پیشته و منم گفتم خواهرم و پسرداییم هستن....و چون خواست خصوصی صحبت کنه هندزفری گذاشتم تا صدای اونو فقط خودم داشته باشم.....خواهرم رفت تو اتاقش ولی پسرداییم پیشم نشسته بود....اولش کمی از کارهام پرسید و بعد رفت سر اصل مطلب و بهم گفت سارا جان آیا کسی تو زندگیت هست یا نه؟؟!!گفتم نه...گفت یه پسری هست که شرایطش مثل توئه یعنی از همسرش جدا شده ،اون شمارو میشناسه،شاید تو هم اونو بشناسی! گفتم کی؟؟!خندید و گفت این یه رازه...فقط میخوام بدونم حاضری باهم آشنا بشین یه مدت،ببینین اصلا به درد هم میخورین یا نه؟؟!گفتم من باید اول بدونم طرف کیه؟همینجوری که نمیشه چیزی بگم؟گفت آره درست میگی....و بعدش با کلی سوال پرسیدن من و کنجکاویم بهم گفت:پسره فلانیه دوست داداشت!!! اسمش رو شنیده بودم و خیلی تعجب کردم و به شوخی بهش گفتم چقدر شما پیشرفته این،اونجا هم هستین ،اوضاع اینورم دستتونه...و یه کمی باهم شوخی کردیم...بهش گفتم اینو شما از کجا میشناسین؟؟گفت که یه بار که خونه عموم بوده کنار خونشون پسره رو میبینه که اومده بود دنبال پسرعموم و باهم صحبتی هم میکنن و مثل اینکه پسره هم اون موقع دنبال کارای طلاقش بود....

من بهش گفتم من این پسر رو ندیدم ولی شنیدم چیزایی راجبش که جدا شده و...دخترعمه ام چندبار ازم خواست که این قضیه فقط بین خودم و اون بمونه...میگفت پسره میترسه که اگه این حرف پخش بشه ممکنه داداشم ناراحت و عصبانی بشه و اوضاع رو خراب کنه و اون وقت دوستی اونا هم بهم بخوره....منم قول دادم به کسی نمیگم....البته اون دفعه قبلم وقتی حرف اون پسر رو زد ازم خواست به کسی نگم...منم هیچ وقت حرفی به کسی نزدم...

خلاصه خیلی کنجکاو شدم بدونم این پسره چطور اینارو بهش گفته!آخرشم درست جواب نگرفتم!فکر کنم باهم دوباره صحبت کردن،احتمالا از همین نت....بهم گفت من پسر رو نمیشناسم و نمیدونم چطور آدمی هست، ولی در ظاهر اونجور که باهاش حرف زدم پسر بدی نبود...میگفت 26 سالشه،میدونی که فلان جا زندگی میکنه و از همسرشم جدا شده،الانم واقعا میترسه نکنه این موضوع به گوش داداشت برسه و دوستیشون بهم بخوره.....گفتم علت جداییش چی بوده؟گفت منم دقیق نمیدونم،ولی اونطور که گفته مادر دختره اونو برای خواهرزاده اش در نظر گرفته بود و از این صحبتها......

دخترعمه ام بهم گفت تو چند سالته الان؟گفتم متولد 1365 یعنی 27سال و اون پسرم که از من کوچیکتره!گفت خوب باشه....سن مگه مهمه؟؟این فکر یه جوون تحصیلکرده دانشجو نباید باشه..این فکر عقب افتاده هاست....مگه مرد کوچیک باشه چه اتفاقی میفته؟این همه آدم با مردهای کوچیکتر از خودشون ازدواج میکنن مگه اتفاقی میفته؟؟!

بهم گفت متاسفانه تو ایران شرایط طوریه که وقتی یه دختر طلاق میگیره همه فکر میکنن دیگه باید یه مرد مسن،یا زن مرده،یا زن طلاق داده بیاد سراغش ولی اینطور نیست.....تو هم حق زندگی داری...ما زندگیمون رو خودمون میسازیم...گفت من هیچ اصراری بهت نمیکنم ولی باید شرایط ایران رو هم در نظر بگیری...اون پسر و تو وجه مشترک دارین و بهتره با هم آشنا بشین...شد ،شد...نشد هم نشد دیگه تمومش میکنین....بعد بهم گفت به نظرت بهتره من شماره تورو بهش بدم یا شماره اونو به تو؟؟؟؟منم گفتم هیچکدوم....آخه من باید یه چیزای اولیه از طرف بدونم...گفت اولیه همون چیزایی بود که بهت گفتم.....اولیه یعنی 26سالشه...اولیه یعنی دوست داداشته،اولیه یعنی دوست پسرعموهاته،اولیه یعنی هم محلیته(خونه باغ)و....

بعدش گفت بامن راحت باش ،نمیخوام از من خجالت بکشی...میخوام مثل دوتا دوست باشیم....اگه واقعا فکر میکنی این هنر رو داری که تو اینترنت،تو دنیای واقعی،تو خیابون؛تو دانشگاه یا هرجای دیگه ای با کسی آشنا بشی و شرایط بهتری رو داشته باشه،خوب اشکالی نداره بگو نه....ولی اگه فکر میکنی نمیتونی و این هنر رو نداری و باید منتظر باشی یکی بیاد سراغت که از نظر خیلی چیزا بهت نخوره و تو هم مجبوری موافقت کنی فقط به خاطر اینکه طلاق گرفتی به نظرم این پسر گزینه مناسبی میتونه باشه....هم جوونه،هم کمی میشناسینش،هم دوست داداشته و....بعد گفت اگه میخوای عکسش رو ببینی من دارم با فلان پسرعمو عکس دارن تو فیس هم گذاشتن......(چیزی نگفتم ولی بعدا از رو کنجکاوی رفتم و دیدم عکسش رو)


گفت این فلانی و فلانی رو که میبینی الان خوشبخت شدن فکر میکنی هیچ تلاشی برای زندگیشون نکردن..نه عزیز من...خودتم باید برای زندگیت تلاش کنی...چرا باید همیشه انتخاب بشی....چرا خودت انتخاب نکنی و....

خلاصه کلی صحبت کردیم..بیشتر اون حرف میزد...منم فقط برای اینکه زودتر تمومش کنم گفتم درسته ولی من فعلا میخوام درسم رو بخونم و اینجوری آینده ام رو بسازم...گفت چقدر از درست مونده؟گفتم یکسال و نیم مونده....بهم گفت اتفاقا من خوشحال میشم بدونم تو خودت میتونی...و انشااالله تو دانشگاه با آدم خوبی آشنا بشی و خوشبخت بشی.....

ازش پرسیدم این جریان رو زن عموم یا پسرعموم هم میدونن؟گفت نه نه اصلا!به کسی نگو...فقط من و تو و اون پسر....میگفت اون پسر هم تورو ندیده،ولی شنیده که تو هم جدا شدی...ولی نتونسته اینو به داداشت بگه و ترسیده دوستیشون بهم بخوره،اینه که به من گفته....

من همش حدس میزدم نکنه پسرعموم به دخترعمه ام چنین پیشنهادی داده که بهم بگه ولی اونجور که اون میگفت کسی نمیدونه.....

بالاخره درس رو بهونه کردم و مثلا ادعا کردم خودم میتونم کسی رو برای خودم پیدا کنم ،تا دست از سرمون برداشت....میگه دوست ندارم دخترداییم مجبور بشه با یه آدم پیر و ...ازدواج کنه....و معتقده اینکه سن ما بهم نزدیکه خودش باعث تفاهم بیشتره...

بعد از اینکه صحبتمون تموم شد خواهرم و مادرم پرسیدن اون چی میگفت؟منم چیزی نگفتم!بعد یهو وقتی فکر میکردم یادم اومد که زن اول اون پسر شاگرد من بوده....و دقیقا وقتی منم در شرف طلاق بودم اونم بود...چون یادمه یه بار پسرعموم ازم پرسید فلانی شاگردته؟منم گفتم آره.گفت شوهرش دوستمه....بعدش که رفتم مدرسه دیدم فقط یه جلسه اومد و دیگه نیومد و منم اصلا چهره اش تو ذهنم نیومد.....اون وقتها پسرعموم میگفت که این پسر داره جدا میشه و حرفهایی هم میزد ولی الان یادم نیست....

نمیدونم شاید حرفهای دخترعمه ام همش درست باشه...شاید واقعا از نظر اون که میگه پیدا کردن به شریک مناسب هنره درست باشه ولی من این هنر روندارم...اون میگفت مگه همین دختره من نبود با شوهرش یکسال و نیم دوست بودن،باز یکسال و نیم رو برای آشنایی کم میدونست...مگه چه اشکالی داره دو طرف باهم آشنا بشن و بعد ازدواج کنن؟؟!

بعضی حرفهاش درسته منتها با یه اصولی که ما بهش پایبندیم.....

خلاصه گفتم نه!شاید اگه اطرافیانم میشندین مثل اونبار بهم میگفتم حداقل بزار همو ببینین و حرف بزنین ، و سریع نه نگو...ولی من گفتم نه!نمیدونم چرا احساس میکنم اگه به مردی با این شرایط جواب اوکی بدم زندگیمو روی دیوار آه و ناله و نفرین یه زن دیگه ساختم....شاید اشتباه فکر کنم ولی خوب واقعا ازدواج کردن اونم برای بار دوم فوق العاده سختتر از بار اوله و من از این ریسک میترسم.....

دعام کنین


و اما دیشب:

دیشب عروسی دوستم بود....الان تو گروه بچه های دانشگاه که چندین ساله با هم دوستیم من موندم و مادرشوهر....بقیه همه ازدواج کردن...دیشب عروسی دوستی بود که احتمال زیاد آخرین بار بود میدیدیمش...چون قراره برای زندگی برن تهران،کار شوهرش  تهرانه..عروسی تو خونه بود و من  همش غر میزرم آخه چرا خونه؟؟!بعد که رفتم دیدم خیلی شلوغ نیست و جمعیت زیادی نبودن .....

دوستم و شوهرش اومدن دنبالم و وقتی رفتیم چند مین بعد از ما عروس و داماد اومدن...اونجور که عکس داماد رو دیده بودیم با دیشب که از نزدیک دیدم خیلی تفاوت داشت.....بعد از اینکه داماد رفت و بزن و برقص ها شروع شد،مادرشوهر رفت جلو و شروع به رقصیدن با عروس کرد ...بعد هم همه بچه ها تصمیم گرفتم برن دور عروس حلقه بزنن و برقصن و شاباش بدن بهش....من گفتم من فقط میدم به عروس و میشینم ولی همینکه بلند شدم دیگه دوستان نذاشتن بشینم...منم خیلی رقص بلد نیستم و  سعی کردم همونجا الکی خودمو تکون بدم و دست بزنم فقط.....

بعد وقتی دوستان مشغول صحبت با عروس شدیم فهمیدیم که واقعا درسته میگن آدم از هرچی بدش میاد،سرش میاد.....این دوستم بخاطر سختگیری های زیاد پدرش از خیلی چیزها زده شده بود و حتی میگفت دوست داره چادر رو هم کنار بذاره....از قضا این آقا داماد فوق العاده سختگیره،مثل پدرش....یعنی میگه عروس خانم نباید به هیچ وجه کوچیکترین آرایشی بکنه(حتی یه کرم ساده!)و نباید حتی یه تار موش مشخص باشه و......مادرشوهر گفت اوووووه خیلی سخته،بعد خندیدو گفت باید یه کتک حسابی بخوره تا درست بشه....منم خندیدم و گفتم همینه شوهرش دوست نداره خانمش دیگه با دوستاشم رفت و آمد کنه،بخاطر همین بدآموزی هاست دیگه......دوستم میگفت واقعا اعصابم خرد میشه....

به نظرم واقعا سخته.....شاید بعضی ها راحت با این قضیه کنار بیان ولی من یکی هیچ وقت نمیتونم....به عروس گفتم باز خوبه تو عادت داری!پدرت هم همچین خصوصیت هایی رو داشت.....گفت آره!

راستی دیشب زی زی هم بودرقص هم میکرد...فامیل عروس میشد...من و مادرشوهر بعد از چند مین رفتیم تا با مادر و خواهرشم آشنا بشیم و احوالپرسی کردیم...

عروس خانم حتی تو شب عروسیش کلی گله داشت از قوم شوهر...اینکه هیچ کمکی به شوهرش نکردن و اون تنها مخارج رو داده....بعد یکی از دوستام گفت ندیدم دختری تو عروسیش از قوم شوهر گله نکنه....

خلاصه شب خوبی بود....به اون بدی ای که فکر میکردم مجلس عروسی تو خونه داره نبود...تا بیام خونه ساعت 1:30 شده بود و بازم دوستم و شوهرش مثل همیشه منو رسوندن.....

چیزی که برام جالب بود 3تا از دوستام شوهراشون هم اومده بودن و اتفاقی باهم آشنا شدن و خیلی زود مچم شدن باهم....اینکه شوهراشون تا اون موقع شب مونده بودن برام خیلی جالب بود....چون از آقایون کسی نمونده بود...با صبرو حوصله منتظر بودن تا وقتی خانم هاشون بگن بریم....برام جالب بود....یه لحظه وقت خداحافظی وقتی اونها باشوهراشون بودن فکرم رفت پیش اون آدم و آخرین حرفهاش اینکه تو باید پیش بینی کنی بعد از ازدواج نزارم تا چندسال خونه پدرومادرت بری،عروسی دوستهات بری....بیخیالش

انشاالله همه خوشبخت بشن و این عروس و داماد هم همینطور....

یکی از دوستان میگفت عروس شانسی که آورده اینه که میخواد بره تهران و از قوم شوهر دور میشه وگرنه معلوم نبود عاقبت چی میشه...





[ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ] [ 21:17 ] [ سارا ]

[ ]

اولین روز کاری سال 93

دیروز اولین روز شروع کاریم تو مدرسه بود....چون ظهر کلاس داشتم صبحش زنگ زدم که برم خونه دوست جونی برای تبریک و دادن هدیه....زنگ زدم خونشون که خواهرش گوشی رو برداشت گفت که دوست جونی کوچولو رو برده برای واکسن و این چیزا....منم اس دادم بهش و ازش خواستم اگه قبل از ظهر رسید بهم بگه برم ببینمش.....چون ترسیدم اگه نرم دیگه فرصت نشه و بشه وقتی که پسرش داماد شده!

نزدیک ساعت 11 بود که اس داد و منم با خواهرم رفتیم اونجا....واااااااااااای دوست جونمو در حال شیر دادن به بچه اش دیدم،باااااااااورم نمیشد مامان شده!!! اون بهم میگفت دیگه امروز قرار بود برام زنگ بزنه ببینه چی شده که من  تو این یه هفته نه براش اس دادم و هم اینکه نرفتم پیشش.....بهش گفتم که واقعا این 2-3روزه آخر تعطیلات خیلی درگیر بودم....داشتم تا لحظه های آخر سوالات امتحانی استاندارد برای مدیر طرح میکردم،اونم برای هر درسی 5سری....باز خدارو شکر دخترخاله ام وقتش آزاد بود چندتاشو دادم اون برام تایپ کرد...خلاصه یک ساعت و نیم پیشش بودم و با کوچولوشم چندتا عکس گرفتم....من نتونستم خوب تشخیص بدم که بچه شبیه مامانشه یا باباش؟!البته سفیدی پوستش به دوستم رفته ولی دوستم میگفت چهره اش میگن شبیه پدرشه.....


دیروز بعدازظهرم رفتم مدرسه و به مدیر گفتم آخه این چه کاری بود 2-3روز تمام وقتم رو گرفت و.....گفت خوب فقط همین ترم بود .انشاالله از ترم های دیگه راحتی دیگه!!!گفتم پس این اداره چه کاری میکنه!فقط زحمت تصحیح میکشه !!!

خلاصه اولین روز کاری سال جدید با کمی غر زدن من شروع شد!البته بیشترش تو دل خودم نق میزدم!


امروزم دانشگاه کلاس داشتم و خوشبختانه یکی از استادها نیومد و برنامه منم ردیف شد که به همایش کلاس ضمن خدمت برسم....نتایج امتحان کتبی رو اعلام نکردن...گفتند از استان تماس گرفتن و اطلاع دادن 22 نفر رد شدن و 11 نفر فقط تک درس رو افتادن!!!خدا بخیر بگذرونه...جالبش اینه که وقتی با یکی همکارا رفتیم پیش مسئولمون اونم کلی گلایه داشت و میگفت مدیرو اون بالا دستی ها نشستن 30 میلیون پولو دارن نوش جون میکنن!(مثل اینکه به طرف چیزی نرسیده بود،حالش گرفته شد،داشت اینارو میگفت!) و با زبونِ بی زبونی داشت میگفت اینا همش کشکه و هدفشون فقط پول بوده نه چیز دیگه!!!

تو همایشم اساتیدی اومدن و برای بچه های هر کلاس یه استاد معرفی شد که کار عملی رو به اونها نشون بدیم و تا 15 اردیبهشت هم بیشتر مهلتش نیست....کلی کاره...از فیلم گرفتن از تدریسمون تا رفتن به مدرسه دیگه و یادداشت برداری از کار یه معلم باتجربه و........

کارهای دانشگاه هم زیاده و یکی از استادها برام تاریخ 30فروردین رو برای ارائه در نظر گرفته....بماند که مقاله ای که استاد دیگه میخواد رو هنوز موضوعش رو مشخص نکردم!!!

دعام کنین کارام با موفقیت بگذره......

[ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ] [ 22:14 ] [ سارا ]

[ ]

خاله شدم

امروز فهمیدم که  خاله شدم......هووووووووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بعععععععععععععله...دوست جونیم زایمان کرد...خیلی بی معرفته!بهش گفته بودم حتما وقتی رفت بیمارستان بهم خبر بده!حتی اگه خودش نتونست به خواهرش بگه حداقل یه اس بهم بده،منم برم پیشش ولی بی معرفت اینکارو نکرد.........

امروز بی خبر از همه جا اس دادم و گفتم تاریخ زایمان مشخص شده یا نه؟آخه قرار بود دیروز بره دکتر!......جواب داد زایمان کردم،چون حالم بد شده بود زودتر زایمان کردم و الانم خونه مامانمم..........یعنی جمعه زایمان کرد.همون روزی که من براش زنگ زده بودم....مثل اینکه شبش حالش بد میشه و میره بیمارستان.......

با هیجان زنگ زدم باهاش حرف بزنم و بهش تبریک بگم ولی خواهرش گوشی رو برداشت و گفت که دوست جونی کمی سر درد داره و اینکه  پسر کوچولوشم گریه میکنه،برای همین اون جواب داده....کمی باهاش صحبت کردم و تبریک گفتم و بهش گفتم حاله دوست جونی بهتر شد میرم خونشون......بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم یادم اومد نپرسیدم اسمشو!؟!!  

باورم نمیشه که اون مادر شده.....اون شبیکه عروسیش بود همو بغل کردیم و گریه کردیم.....اینکه احساس میکردم دیگه از دستش دادم و هم اینکه اون وقتها در حال طلاق بودم و واقعا اون سنگ صبورم بود ...یعنی بلافاصله بعد از هر اتفاقی براش زنگ میزدم و بهش خبر میدادم..........رفتنش به تهران شاید محبت رو کم نکرده باشه ولی احساس میکنم معرفت  عر دوتامون رو کم کرده....به هرحال اون درگیر زندگی مشترک شده و وقتی هم اینجا میاد فرصت زیادی نداره.....منم که درگیر دانشگاه شدم.....

فکر کنم الانم که دیگه مامان شده سال به سالم نبینمش.....     

فکر میکنم مادر شدن احساس خیلی قشنگی باشه که قابل وصف کردن نیست...برای همه ی دختران سرزمینم دعا میکنم که روزی این حس رو تجربه کنن..این حس رو در کنار مردی تجربه کنن که دوسش دارن!این خیلی مهمه به نظرم!...و واقعا خیلی هارو میبنم که آرزوی داشتن فرزند رو دارن..انشاالله خدا به همه شون فرزند صالح عطا کنه....

یه جا خوندم که نوشته بود:

عشقی که خدا تو وجود یه مادر گذاشته قابل مقایسه با هیچ عشقی نیست . یه عشق یه طرفه بدون هیچ چشم داشتی ازطرف معشوق ...
واقعا اینطوره... خوشا به حال اونایی که لایق این عشق ورزیدن شدن ...

[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 0:50 ] [ سارا ]

[ ]

اولین پست در سال 93

اینجانب یه دختر خیلی خیلی تنبل هستم!تصمیم داشتم تو این سال جدید حداقل یک کمی با برنامه ریزی پیش برم ولی نشد که نشد! و من تا امروز نتونستم هیچ کدوم از کارهایی که تصمیم داشتم تو این تعطیلات انجام بدم رو انجام بدم....

بعععععععععععععععععععععععله!!! هر روز کار امروزم رو به فردا گذاشتم...امیدوارم دیگه از فردا شروع کنم چون همون اولین شنبه بعد از تعطیلات باید برم مدرسه و سوالات رو که قرار بود طرح کنم رو تحویل بدم!اونم تازه مدیر با من همکاری کرد گذاشت تو عید انجام بدم،باقیه همکارها همه سوالات رو دادن....موندم این همه سوال رو چجوری طرح کنم،بارم بندی و تایپ کنم؟!!!بماند کلی از کارهای دانشگاه رو که انجام ندادم....

دلم خواست بیام اینجا و  بنویسم ولی هم اینکه وقت نشد و هم اینکه حس و حال نوشتن رو نداشتم....خیلی بی حس و حالم..ببخشید منو...سابق از هر فرصتی برای اومدن به اینجا و نوشتن دردودل هام استفاده میکردم ولی نمیدونم این  روزها چرا اینجور شدم!؟و حتی گاهی با خودم فکر کردم برای همیشه از این محیط وبلاگیم خداحافظی کنم چون دیر به دیر میام... ولی بعدش دلم نیومد،دلم برای همه دوستان تنگ میشه...برای حرفهاشون،برای راهنمایی هاشون،برای محبت همه تون دلم تنگ میشه....

سال جدید هم اومده.....سال جدید به یادمون میاره که عمرومون خیلی زودتر از اونچه که فکرشو میکنیم در حال گذره..امیدوارم از این باقی مونده عمر بهتر استفاده کنیم و از خطاها و اشتباهات گذشته درس بگیریم.....از عید سال 91 دیگه سال تحویل خوشایندی رو نداشتم...یعنی 2سال،بدترین سال های زندگیم رو گذروندم...سال 91 سالی که از اون آدم جدا شدم و بزرگترین و تلخ ترین تصمیمم رو تو فروردین ماه اون سال گرفتم و سال 92 که سال طلاقم بود....  امیدوارم امسال سال خوبی برای همه و من باشه...امیدوارم دیگه از اون تلخی ها خبری نباشه...به قول دوستی اگه مشکلات نباشه میشه بهشت و این ممکن نیست و من باید بتونم وقتی  مشکلی ایجاد شد درست مدیریتش کنم....نمیدونم میتونم با نه ولی باید سعی خودمو بکنم.....باید سعی کنم تو این سال جدید تلاش کنم برای بهتر شدن زندگیم...

این روزها به دید و بازدید میگذره ولی من دوست داشتم میرفتیم سفر.تا حال و هوام عوض شه ولی خوب نشد....خیلی وقت بود خونه باغ نمیموندیم ولی دیشب چون داداشم تولد داشت و دوستش از شهر دیگه هم اومده بود خونه ما،ما رفتیم اونجا تا راحت باشن....شب بعد از اینکه شام خونه عموم موندیم برای خوابیدن رفتیم خونمون(اونجا خونه عموها و بچه هاشون نزدیکه خونه باغ ماست)....شب خوبی برای من نبود...سعی کردم نزارم این فکرو خیال ها اذیتم کنه ولی نتونستم...چون دقیقا تو همون اتاق ،روی همون تخت دو نفره خوابیدم...اینبار تنها...اونم بعد از 2سال.....خاطرات زیادی تو ذهنم اومد به خودم گفتم فکرشو میکردی بعد از 2سال بیای اینجا ،اونم تنها باشی تو همین اتاق،روی همین تخت؟!!!!بعد به خودم جواب دادم آره...فکرشو میکردم ولی نمیدونستم میتونم طاقت بیارم یا نه؟!؟


روزهای جوونیم ازدواج فامیلی رو خیلی خوشایند نمیدونستم و از نظرم جالب نبود ولی این روزها که محبت زیاد همون فامیل رو به همسرش دیدم به خودم گفتم یعنی اگه من اون رو انتخاب میکردم خوشبخت میشدم؟!.....دلگیر نشدم .چون هنوزم رابطه ما مثل برادر و خواهره....و هنوزم شاید همون عقیده نادرست رو داشته باشم ....فقط دلم برای سرنوشت خودم سوخت!


از اولین روز عید تصمیم داشتم برای دوست جونم زنگ بزنم و عید رو تبریک بگم...چون بهش فقط اس داده بودم....فرصتش پیش نیومد تا دیروز که براش زنگ زدم با شوهرش بیرون بودند....حالشو پرسیدم و اینکه تاریخ زایمانش مشخص شده یا نه؟؟که گفت اول دکتر گفته بود 16 همین ماه ولی الان چون گفتند قند داره احتمالا زودتر میشه و قرار شد امروز بره دکتر تا تاریخ دقیقش رو بگه.....ازش پرسیدم کدوم بیمارستان قراره زایمان کنه؟یکی از بهترین بیمارستان های شهرو گفت که خصوصیه.....براش دعا کردم و میکنم که سلامت کوچولوش رو دنیا بیاره.....و فکرم رفت پیش اون آدم که همیشه به شوخی و جدی حرفی رو راجع به این قضیه میگفت بهم...یعنی حاضر نبود هیچ جوره پولی خرج کنه!و از حرفی که میگفت باید میفهمیدم ارزشم پیش اون چقدر بوده!!!


نمیخواستم از تلخی ها اونم تو اولین پستم در سال جدید بنویسم ولی وقتی شروع به تایپ میکنم هرچی تو ذهنمه رو ناخواداگاه مینویسم.....من رو ببخشید..خیلی حرفها برای گفتن داشتم ولی فعلا حوصله تایپ ندارم...انشاالله در پست های دیگه...

امیدوارم امسال سال خوبی برای همه تون باشه....التماس دعا دارم از همه تون

اما آخر حرفهام یه متن زیباست،امیدوارم خوشتون بیاد:

دلـت را بتـکان
غصه هايت که ريخت، تو هم، همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهايت وقتي افتاد روي زمين
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لاي اشتباه هايت...
يک تجربه را بيرون بکش
قاب کن و بزن به ديوار دلت...

دلت را محکم تر اگر بتکاني
تمام کينه هايت هم مي ريزد
و تمام آن غم هاي بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهايت

باز هم محکم تر از قبل، دلت را بتکان
تا اين بار همه آن عشق هاي بچه گانه هم بيفتد

حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هايت نيفتد
تلخ يا شيرين، چه تفاوت مي کند؟
خاطره، خاطره است
بايد باشد، بايد بماند
کافي ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد
يک تکان ديگر بس است
تکاندي؟
دلت را ببين
چقدر تميز شد
دلت سبک شد؟
حالا اين دل، جاي "عشق" است
دعوتش کن
اين دل مال "عشق" است
همه چيز ريخت از دلت
همه چيز افتاد و حالا
تو ماندي و يک دل
يک دل و يک قاب تجربه
يک قاب تجربه و مشتي خاطره
مشتي خاطره و يک "عشق"

خانه تکاني دلتون مبارک باشه


[ شنبه نهم فروردین 1393 ] [ 23:3 ] [ سارا ]

[ ]

عیدتون مبارک

+اول از همه پیشاپیش عید رو به همه ی دوستای گلم تبریک میگم.هورا.انشاالله سال پر خیرو برکت و پر از آرامش و خوشبختی برای همتون باشه....prayingلبخند

+دیروز بالاخره امتحان ضمن خدمت رو دادیم و تموم شد...نمیدونم نتیجه اش چی میشه ولی خوبیش اینه که تموم شد...و میمونه بعد از عید کارهای عملیش(البته به شرط قبولی در امتحان)......دو روز بود کلا حالم گرفته بودبرای اینکه چطور وقت کنم6-7تا کتاب رو بخونم و یه روزش که دخترعموم اومده بود خونمون و مونده بود یه روز !!!منم سعی کردم تا جایی که میتونم نمونه سوالات رو از هر درسی بخونم......حالا جالبش اینجا بود دیروز میشد تقلب کرد ،از حرفهاشون میشد اینجور برداشت کرد که ما فقط باید جوری تقلب میکردیم که تابلو نباشه و مدیریت زیر سوال نره!چشمکابروو منم دو تا آدمی گیرم افتاده بود از بغل دستی ها که یکیشون اصلا هیچی نخونده بود و تمام جوابهارو من بهش دادم و بغل دستی دیگه اصلا جواب نمیداد!!!و من چقدرررر بدم میاد از اینجور آدمها!سبزجالبش اینجاست که بعد از اینکه همه رو نوشت و خواست بده بهم گفت از سوال 20 تا 25 رو بهم بگو...منم خودم دل رحم بهش گفتم جوابهارو......همچین آدم دل رحمی هستیم ما.....مژه.

+مثلا با خودم تصمیم گرفتم این یک روزه باقی مونده رو برم بیرون بگردم و خوش بگذرونم ..نشد که نشد!..ناراحت.صبح که بودم آرایشگاه....ماشاالله چقدر این آرایشگاه ها شلوغ شده.هیپنوتیزم..الان نزدیک عید نوبت گرفتن از اینا سختتر از نوبت گرفتن از یه دکتره..نیشخند..بعدازظهرم پسرداییم اومد اینجا،مامانش بود سرکار نشد که بریم.....دخترخاله ام گفت باشه فردا میریم....حالا تا ببینیم چی پیش میاد....

+مامانم میگه خاله اش فوت کرده و سفره هفت سین نزاریم...افسوس.ولی من شدیدا دلم میخواد سفره بزاریم....یعنی همیشه خودم تزئینات سفره هفت سین رو با عشق و علاقه انجام میدم....بهش گفتم من میخوام بزارم...و میخوام به بابام بگم ماهی و سبزه هم بگیره.....آخه واقعا مگه سفره گذاشتن چه ایرادی داره؟؟!!I don't know - New!!حالا نمیدونم اجازه صادر میشه یا نه.....منم خودم حرف گوش کن..not listening - New!..منتظره جواب اوکی مامانمم!!!چشمکبعععععععععععععععععععله!

+دوستتون دارم خیلی زیادقلب......میبوسمتون :-*:-* دعا یادتون نره...

[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 21:5 ] [ سارا ]

[ ]

دغدغه ها ی روزهای پایانی

سلام

کلاسهای دانشگام تموم شده.....ولی این چند روز انقدر درگیر کارهای مدرسه و انجام یه سری از تکالیف کلاسهای ضمن خدمت هستم که اصلا وقت نمیکنم برم بازار گردی....

دلم لک زده برای گشتن،برای حس کردن بوی عید،بوی بهار،بوی نو شدن.....هر چند بهار برام تداعی کننده بزرگترین اتفاق و تلخ ترین اتفاق زندگیمه....ولی هنوز دوسش دارم!

دیشب کلی بهونه گرفتم بخاطر اینکه واقعا اعصابم خط خطی شده بود از این بیرون نرفتن ها برای گشت وگذار.....و کلی هم دپرس بودم و باز هم یه سری عکسهایی که نباید رو دیدم و اشک ریختم....


امروز خوشبختانه آخرین روز مدرسه قبل از عیده.....ولی متاسفانه کلاسهای ضمن خدمت رو باید این پنجشنبه و جمعه هم بریم و بیست و هفتم یعنی سه شنبه امتحانشه.....منم که اصلا هیچی نخوندم...موندم چطور تو 1-2روزه این 7تا درس رو بخونم؟!............آخه واقعا با این برنامه ریزی آموزش و پرورش آدم میمونه بهشون باید چی گفت؟!!کی دو روز قبل از عید امتحان میزاره آخه؟؟!!همه ی همکارا شاکی بودن که به گردگیری های خونشون،به خرید،به انجام دادن تکالیف،و...نمیرسن....

واقعا حق هم دارند.....من که خونه کاری انجام نمیدم بازم وقت نمیکنم برسم به درسها.....اگه این امتحان رو قبول نشیم بعد از عید تو امتحان عملیش هم نمیتونیم شرکت کنیم و پولی که دادیم میسوزه.........


فردا هم مادربزرگم از مکه میاد و از اون طرف خاله ام از تهران پرواز داره برای مکه....یکی از دوستان بسیار قدیم هم که سالی 1-2 تا اس میده برام اس داد که فردا تولد پسر کوچولوشه.....یادمه پارسال هم همین موقع دعوتم کرد ولی چون تهران بودم نرفتم...امسالم به دوست جونم اس دادم اونم قرار بود بیاد،چند روزه از تهران اومده و تا موقع زایمانش اینجا میمونه....اونم دیروز بهم اس داد گفت جای دیگه دعوته و نمیتونه بیاد....منم بیخیال شدم...گفتم منم که فردا  تا ظهر کلاسم بعد از کلاسم میرم خونه مادرجونم.....تنهایی حوصله ام نمیگیره برم!

دلم برای اینجا و دوستای عزیزمم خیلی تنگ شده....شرمنده اگه دیر بهتون سر میزنم....

دعام کنین....میبوسمتون

+آهنگ تغییر کرد


[ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 ] [ 8:21 ] [ سارا ]

[ ]

خواستگار آمد!

الان که اومدم اینجا و میخوام از جلسه خواستگاری امروز بگم ،تقریبا یکی دو ساعتی میشه که اونها رفتن....

قرار بود ساعت 5بیان ولی ساعت تقریبا 6 بود که اومدن...از پشت پنجره دزدکی نگاه کردمشون...خاله کوچیکمم خونمون بود....وقتی رفتم تو آشپزخونه گفتم اه اه اه!حالم بد شد!من جوابم نه هست ،اصلا برای چی صحبت کنم؟!!آخه پسره جلوی موهاش کمی تا قسمتی ریخته بود(یعنی در حال کچل شدن :D ) الحق و انصاف اون آدم خیلی قشنگ تر بود(البته چه فایده!)........بعد مامانم و خاله ام خواستن که چایی بیارم براشون....منم گفتم من عمرا اینکارو کنم(دفعه قبلم فقط چایی رو بردم و دادم کس دیگه تعارف کنه) اینبارم همینکارو کردم!


خانواده متشخص و باکلاسی نشون میدادن...دوتا خواهر طرف+مادر+خاله طرف هم اومده بودن...همه شون مانتویی و شیک پوش بودن ولی پسره نه یه تیپ خیلی ساده و معمولی....قبل از اینکه چایی رو میل کنه رفتیم تو اتاق برای صحبت....



خیلی حرفها زدیم...اینبار سعی کردم من کمتر حرف بزنم و بیشتر شنوده باشم...بهش گفتم که اون اول شروع کنه...بعد از معرفی خودش از علت جداییش گفت...بعد از 6-7ماه نامزدی جدا شدن...درست برج 5...همون وقتی که منم جدا شدم...میگفت زنم رو دوست داشتم و دختر خوبی بود ولی اون خودش نخواست و تقاضای طلاق داد...میگفت من همون اول بهش گفتم کارم اینه!درآمدم اینه!و....ولی اون بعد از مدتی توقعات دیگه ای پیدا کرد که از من ساخته نبود...و اینکه بهش گفته بودم که مگه تو روز خواشتگاری نگفتم مثلا شغلم اینه؟؟!....میگفت اون یه حرفی به من زد که هیچ وقت فراموشم نمیشه و غرورم شکست:اینکه کار تو به پرستیژ من نمیخوره!!!....از قرار خانمش هم کارش تدریس بوده و این آقا هم لیسانس ریاضی داره؛دو سال تو جایی کار میکرده ولی بعد بیرونش کردن،میگه تو جامعه ما متاسفانه صداقت رو نمیپذیرن،و...و این شد که کار فعلیش اینه که راننده تاکسیه...و میگفت تاکسی برای پدرشه!


من اصلا اینو نمیدونستم که شغلش اینه.....خلاصه اونم از من علت رو پرسید و حرف زدیم....احساس میکردم تمام مدتی که اون داره صحبت میکنه عینا همون حرفهای طرف سابقم رو داره میگه!حرفهایی که اون بهم بعد از ازدواج میگفت(مثلا اینکه تو مگه نمیدونستی من فلان جا خونه دارم،تو مگه نمیدونستی من....)تمام حرفهاش منو یاد اون انداخت و به این فکر کردم مطمئنن اونم اگه بخواد ازدواج کنه راجب من همین هارو به طرف مقابلش میگه.....با این تفاوت که فکر نکنم مثل این آقا بگه دختر خوبی بود!یا دوسش داشتم!

وقتی این پسر بین صحبتهاش گفت:من وقتی از همسر سابقم پرسیدم منو بیشتر دوست داری یا کارو شرایطمو(فکر میکنم این بود؛یه جمله ای شبیه به این)میگه اون هیچ وقت جوابم رو نداد!

من به این فکر کردم مردها چقدر خصوصیاتشون شبیه به همه!یادمه اون آدم هم یه همچین سوالی از من پرسیده بود!

خلاصه میگفت براش مهمه که طرفش درکش کنه...باهاش بسازه...و بیچاره مونده بود تو شناخت خانم ها!!!حتی کتاب باربارا هم در اینباره خونده بود ولی بازم نتونست بشناسه.....

نمیدونم چی باید بگم!بعد از رفتنشون وقتی خاله و مامانم نظرم رو پرسیدن گفتم نه!گفتم انگار دقیقا داشت چیزایی رو میگفت که اون آدم میگفت!درسته حرفهاش منطقی بود و ظاهرا هم آدم خوب و فهمیده ای نشون میداد....ولی من واقعا شرایط ازدواج رو تو خودم نمیبینم....حتی وقتی به اون آدم گفتم گفت یعنی قصد ازدواج ندارین؟؟گفتم ازدواج به این شکل نه...باید شناخت بیشتر،حتی بین 2خانواده صورت بگیره...اونم کاملا موافق بود

مامانم میگفت خانواده طرفم گفتن اون دختر ،دختر خوبی بود...ولی خوب حالا بین خودشون زن و شوهر مشکل پیش اومد و علارغم میل پسر،دختره طلاق میخواست...

بنده خدا تو این مونده بود چطور میشه زنی میگه مردی رو دوست داره ولی خیلی راحت تقاضای طلاق میده؟؟

نمیدونم اصلا باید راجبشون فکر کنم یانه!چون منم از این شغل خوشم نمیاد...خود پسره هم گفت که مثلا من همه چی رو روز خواستگاری به خانمم گفتم ولی اون بعدش یه چیزای دیگه میخواست...و کلا فکر میکنم اونم شغلش رو قبول نداشت و فکر میکرد بعد از ازدواج میتونه اونو راضی کنه که تغییر بده....البته این خودش میگفت دنبال کار گشته ولی پیدا نکرده....

حالا بقیه میگن یه چند روز فکر کن و بعد جواب بده....و البته مامانم میگفت مثل اینکه پسره خودش خواسته با دختری که یه بار ازدواج کرده،وصلت کنه...چون میگه اینطوری بعدا نمیتونه زنش سرزنشش کنه و......

برام دعا کنین....که بسیار محتاجم

+آهنگ تغییر کرد

[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 21:27 ] [ سارا ]

[ ]

خواستگار 2

امروز غروب وقتی کلاسم تو دانشگاه تموم شد برای مامانم زنگیدم که ببینم خونه مادرجونمه یا نه؟؟وقتی دیدم اونجاست منم رفتم اونجا تا از مادرجونم خداحافظی کنم و التماس دعا داشته باشم...مادرجونم با داییم (دایی بزرگه)امروز رفتن مکه! پدربزرگم نتونست بره..برای همین داییم رفت تا هوای مادربزرگم رو داشته باشه....

دیروزم خونه شون آش پخته بودن و من چون مدرسه کلاس داشتم دیر رسیدم اونجا...هم آش برای مادرجونم حساب شد هم برای داییم(داییم رفته سربازی) و هم برای اینکه پسر کوچولوش مثل اینکه دندون در آورده....بهشون گفتم خوب با یه تیر سه نشون زدین!!! ;)


خلاصه امروز که رفتم خونه مادرجونم دیدم تلفن زنگ زدند و با خاله کوچیکم کار داشتند و منم گفتم نیست!همسایه اش بود،همونی که این خواستگار رو معرفی کرد!بعدش مامانم بهم گفت امروز از طرف اونها زنگ زدند...(آها یادم رفت بگم دیروزم زنگ زدند و من گوشی رو برداشتم و گفتند با مادرم کار دارند برای امر خیر،ولی مادرم نبود...)گفتم خوب چی گفتند؟مامانم گفت خواهر طرف بود و گفتند فردا ساعت 4 میخوان بیان خونمون،منم گفتم تو کلاس داری ،احتمالا سه شنبه بشه!!!گفتم آخه مادره من ،من بهت گفتم بگو نه ،میگه من پای تلفن که نمیتونم بگم نه نیایین!!!بعدش گفت حالا دیدن که اشکال نداره،مگه اجبارت کردیم که حتما بهش همین الان جواب بله بدی و ازدواج کنی؟؟!بعد در تکمیل صحبت هاش مادرجونم گفت آره دیگه،دیدن که ضرر نداره،فقط بهتره حرفهای الکی نزنی و دو کلمه حرف درست و حسابی بزنی(نه مثل اوندفعه!)و اینکه بلند و تند صحبت نکنی و...بعدم گفتند این خوبه که تو این مورد با هم وجه اشتراک دارین و بعدا نمیتونه زخم زبون بزنه و......گفتم من نمیخوام اصلا بیان!عجب کاری کرده این مامان!مگه از اون آدم چه خیری دیدم؟!بعدم گفتم اگه طرف خوب بود زن اولش رو داشت!مامانم اینام گفتن این چه حرفیه؟اونها هم میتونن بگن اگه این خوب بود همون شوهر اولش رو داشت!خودش میاد صحبت کن ببین چی میگه؟؟!!!!!!


خداااااااااااااااااااااایِ من!موندم اصلا!باور کنین اصلا آمادگیشو ندارم!مثل دفعه قبل اصلا کاملا گنگم...نمیدونم چی بگم،چی نگم؟چی درسته؟چی غلطه؟حرف بزنم؟یا نزنم؟اخم کنم؟نکنم؟؟؟...چیکار کنم که طرف بره و بفهمه اشتباه اومده....بفهمه اینبار با یه زنی که شکست خورده و قلبش شکسته طرفه،کسی که حساس تر شده،کسی که دیگه تحمل نداره،کسی که دیگه نمیتونه زندگیشو به راحتی با هرکسی قسمت کنه؟کسی که نمیدونه چطور میشه شناخت؟اصلا میشه شناخت یا نه؟؟

خداااااااایا همش ازت خواستم و باز هم میخوام که تنهام نزاری و کمکم کنی و اگه قراره مثل دفعه قبل بدبخت بشم کاری کن هرگز ازدواجی صورت نگیره

دعام کنین

[ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 ] [ 21:34 ] [ سارا ]

[ ]

خواستگار!

اگه بگم کلا در طول روز وقت ندارم بیام اینجا و از روزمرگی هام بنویسم دروغ گفتم.چون بالاخره در طول روز یه چند ساعتی وقت آزاد دارم..که اون وقت آزادم بی حوصله ام...

درسته که فقط سه شنبه ها تعطیلم و بقیه روزها وقتم پره،ولی همین امروزم با اینکه دنیایی از کار رو سرم ریخته نتونستم بشینم خونه و انجام بدم کارهامو....کلی تحقیق برای کلاسهای ضمن خدمت.و امتحان 27اسفند ماهش که هنوز کتاباشو تهیه نکردم.....کلی تحقیق و مقاله و درس برای دانشگاه ....کلی کارای مدرسه و طرح کردن حدود 150 سوال برای درس ها که تا آخر این ماه وقت دارم و.....که هیچ کدوم از کارارو انجام ندادم....خیلی کم حوصله شدم.خیلی!


این روزها سرم گرم کلاس رفتن هاست ولی همون وقت اضافه هم گاهی وقتها احساس میکنم دلتنگم...دلتنگ آرزوهایی که خیلی راحت برباد رفت!...دلم بهونه گیر شده...دلم دیگه مثل سابق نیست...صدبرابر بدتر از سابق شدم...زودرنج تر و حساس تر


امروز با یه حرف یه بنده خدایی که نیت بدی هم نداشت یاد یکی از بدترین خاطراتم افتادم و نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اشک ریختم....انگار فقط منتظر یه بهونه هستم تا خودمو هر روز خالی کنم...کسی نمیدونه تو دلم چه خبره و پشت این صورت شاد و بشاش و خندون چه قلب شکسته ای وجود داره....

من هنوز احساس میکنم نتونستم با خودم،با دلم،با احساساتم،با سرنوشتم کنار بیام!

یهو فکرم میره پیش خواهر خانمٍ زن حاج آقایی که دوست بابامه...کسی که تو 13-14سالگی با پسرخاله اش ازدواج میکنه و بعد از 12 سال زندگی و با داشتن پسر تقریبا 11 ساله از شوهرش جدا میشد...حقیقت اینکه چرا جدا شدن و علت اصلی جدایی چی بوده نمیدونم...حدود 3-4سالی میشه که جدا شدن و اون مرد ازدواج کرده و حتی حالا بچه هم داره....حدود 1ماه شایدم کمتر میشه که این دختر با پسری که همو میخواستن ازدواج کرده پسری که 6-7سال از دختر کوچیکتره و سابقه ازدواج قبلی هم نداشته....خیلی برام جالب بود،که چطور اون پسر حاضر شده با این خانم ازدواج کنه حتی با وجود اینکه بچه داره...حاج آقا میگفت خیلی با دختر صحبت کرده که بعدا پشیمون میشین و از این صحبتهاولی اون قبول نکرده و حاج آقا میگفت بیشتر به نظرم میخواست روی شوهر سابقش رو کم کنه.....چند وقتی همو میخواستن و خانواده پسر مخالف این ازدواج بودند....ولی خانواده دختر وقتی با پسر صحبت کردن و پسر گفت دوسش دارم و پشیمون نمیشم و....اونها هم موافقت کردند....و این شد که ازدواج کردن  مثل اینکه 1-2هفته از عقدشون نگذشته بود که خانواده پسر این دختر خانم رو به عنوان عروس قبول میکنن و الان هم خیلی رابطه خوبی دارن و پدر دختره میگفت دخترم خیلی بلده و.....


وقتی جمله آخر این پدرو از زبون مامانم شنیدم گفتم دختر بلد نیست اون خانواده،خانواده باگذشتی بودن و زود با این قضیه کنار اومدن.....و فکرم رفت پیش اون آدمهای عقده ای و کینه ای که با وجود اینکه عروسشون بودم هیچ وقت نتونستن گذشت کنن!حتی بخاطر پسرشون که ادعا میکردن دوستش دارن!


امروز بعد از ناهار بود که خاله کوچیکم زنگ میزنه و وقتی گوشی رو بر میدارم بهم میگه خانم فلانی از دوستام بهم گفته خواهرزاده ات قصد ازدواج داره؟؟یه پسری هست که شرایطش مثل توئه و...چی بهش بگم؟؟سریع بدون معطلی گفتم بگو نه!گفت چرا؟؟عجله نکن!خوب فکراتو بکن بعد جواب بده........بعد که به مامانم میگم، میگم این خاله بازم که شروع کرده!مامانم میگه بنده خدا نیت خیر داره...و واقعا راستم میگه...خیلی خاله ی مهربون و ساده و خوش قلبیه....ازدواج قبلیم هم یه جورایی واسطه بود...چون با خانواده طرف همسفر مکه بودند....ولی خوب هیچ وقت اونو مقصر ندونستم...هیچ وقت!چون خودشم گفته بود من اینهارو نمیشناسم و....


اگه یکی با این شرایط سابق بهم پیشنهاد میشد من دیوونه میشدم و حالم بد میشد...امروز تونستم اینو بپذیرم به ظاهر!میگم به ظاهر چون باز هم یه جورایی ناراحتی خاص خودش رو برای آدم خیلی حساسی مثل من داره! ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم مسئله اصلی من و مشکل اصلی من یه چیزه دیگه است که هنوزم خودم توش موندم!؟سخته ...واقعا سخته....با اینکه 3ماه با اون آدم بودم ولی الان احساس میکنم دیگه هیچ وقت نمیتونم مرد دیگه ای رو وارد زندگیم کنم....بعد به خودم میگم و از خودم میپرسم چطور یکی 20 سال یا 10سال با یکی زندگی میکنه و راحت وقتی جدا شد زندگی جدیدی رو شروع میکنه؟؟؟!این چه حسیه که از دورن داره منو داغون میکنه؟!و مانع میشه؟؟!!و کلافه ام میکنه؟!


به خدا میگم خودت کمکم کن...بهش میگم خدا اینبار اگه قراره بدبخت بشم کاری کن اصلا تا آخر عمر مجرد بمونم....من دیگه تحمل و توانش رو ندارم....

واقعا از اون ازدواجم چی برام موند؟چی بدست آوردم و چه چیزها از دست دادم؟؟!به نظرم ازدواج یه ریسک خیلی بزرگه خصوصا برای منی که یکبار این ریسک رو کردم و شکست خورم....

حالا حالاها از انجام دادن این ریسک میترسم!

+آهنگ وبلاگ تغییر کرد.


[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 22:21 ] [ سارا ]

[ ]

دست دخترخاله!

امروز بعدازظهر با دخترخاله ام تصمیم گرفتیم بریم بازارگردی....البته از وقتی امتحاناتم تموم شد همچین تصمیمی رو داشتم ولی اصلا وقت نمیشد...جز دیروز که برای تقریبا نیم ساعت با دوستان بعد از یونی رفتیم چندتا مغازه و دوستان هم چون از شهر دیگه ای بودن تو شهرما خرید کردن....ولی من خیلی خسته بودم و برای همین خیلی حوصله گشتن نداشتم...

امروزم با دخترخاله ام رفتیم بازار .تصمیم داشتم مانتوی خوب اگه گیر آوردم بخرم ولی خوب خیلی چیز خاصی نظرم نگرفت.احتمالا برای عید مانتوهای قشنگ تری بیارن....تو بهترین پاساژ شهر کلی مانتوهای مجلسی بود؛یعنی خیلی کار شده بود رو مانتو ولی قیمتهاشم بالا بود 350000 به بالا.....به شوخی به دخترخاله ام گفتم مردم برای سبد کالا همو میکشن!میتونن بیان این مانتوهارو بخرن!!!

خلاصه وقت برگشت اول من سوار تاکسی شدم و بعد دخترخاله ام داشت سوار میشد که یهو صدای جیغش رو شنیدم...شوک شدم اصلا....یه دختری اومده بود صندلی جلوی ماشین بشینه و دخترخاله ام درحال سوار شدن دستش به سمت در جلو بود و اون دخترم درو بسته بود.4تا انگشتش لای در مونده بود...وااااااااااااااااااای اگه بدونین چه وضعی بود....حالا دوست اون دختر وقتی دخترخاله ام گریه میکرد داشت دلداریش میداد ولی اون دختر خیلی پررو اومده از ماشین پایین و به اون طرف میگه چرا از این عذرخواهی میکنی؟تقصیر من نبود؟؟؟؟؟!!!!!دخترخاله امم تا اینو شنید شروع کرد به داد و بیداد و گفت حالا من هیچی بهت نگفتم پرروتر شدی..حتی اون دختر با راننده هم که بیرون از ماشین بود دعواش شد که تقصیر شماست که ماشینتون اینجا پارک کردین(تو ایستگاه تاکسی)!!!..و خلاصه اون دوتا سریع رفتن و دوتا خانم دیگه سوار ماشین شدن...دخترخاله ام از درد تو تاکسی همش گریه میکرد و اون راننده هم بهش گفت تو مثل دخترمی و دستش رو گرفت و گفت ببینم و...خانمی هم که صندلی جلو نشته بود به من گفت دستش رو ماساژ بده که کبود نشه و خون جریان پیدا کنه...منم همینکارو کردم ولی اون خانم گفت بده من و خودش شروع کرد به ماساژ دادن..و خرما از کیفش بیرون آورد و اصرار کرد بخوره ...خانم بغلی هم دستمال بهش داد و ابراز همدردی کرد...و یهو دیدیم راننده ماشین رو نگه داشت و پیاده شد و رفت براش کیک و آبمیوه خرید و ما هم کلی تشکر کردیم ازش...تعجب کرده بودم از این همه مهربونی...خیلی وقت بود ندیده بودم!

دخترخاله ام همچنان درد داشت...به آخر مسیر رسیدیم و پیاده شدیم که تاکسی دیگه ای سوار بشیم و از راننده و اون خانم هم تشکر کردیم....تو صف تاکسی ایستادیم که دیدیم راننده بوق میزنه و اشاره میکنه که سوار بشیم....ما هم سوار ماشینش شدیم و راننده گفت دلم نیومد با این حالت تو این صف بایستی و...بعدش به دخترخاله ام میگفت باور کن امشب مگه میتونم بخوابم.همش فکرم پیش اینه که این بنده خدا دستش چطوره؟! گفت شمارمو بدم اصلا زنگ بزنی و... که دخترخالم گفت ممنونم؛خیلی بهتر شده ؛نگران نباشین...بعد یه چند لحظه ساکت شد و دوباره گفت کد تاکسی من فلان شمارست اگه یه وقت مسیرت از این طرف بود بهم خبر بده و....

واقعا شاید تاقبل اینکه دوباره سوار ماشینش بشیم انقدر ذهنیتم بد نیود...ولی وقتی این حرفهارو میزد یه احساس خیلی بدی بهم دست داد....مخصوصا وقتی چند بار گفته بود شما هم مثل خواهر منین و دست دخترخاله ام رو میگرفت که ببینه....وقتی پیاده شدیم و حسم رو به دخترخاله ام گفتم؛ گفت نه ؛بیچاره خیلی مرد مهربونی بود ؛منفی فکر نکن....ولی من نمیدونم چرا احساس خوشایندی اصلا نداشتم!دخترخاله ام گفت درسته مردها خیلی بد شدن ولی خوب نیست انقدر بدبینی....

ولی من اولش این حس رو نداشتم و تو دلم میگفتم چه خوب!هنوزم هستن همچین آدمهای مهربونی ولی بعدش یه حس بد اومد سراغم!کلا شاید بخاطر چیزایی که این روزها تو جامعه زیاد میبینم خیلی بدبین شدم نسبت به مردها...به قول یکی از دوستانی که تو کلاس ضمن خدمت باهاش آشنا شدم میگفت باور کن من با بچه ام می ایستم تو خیابون تا مثلا شوهرم بیاد دنبالم کلی ماشین برام بوق میزنن و می ایستن و....واقعا احساس میکنم اعتماد کردن به مردها خیلی سخت شده...

نمیدونم....انشاالله که فکرم اشتباه بوده باشه و نیت اون آدم خیر بوده...

[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 ] [ 22:21 ] [ سارا ]

[ ]

شروع ترم دوم

امروز شروع کلاسهام تو دانشگاه بود...همین اولین روز کلی کار ریختن رو سرمون...یکی از استادها میگفت برای عیدم نمیزارم بیکار بمونین ؛پیک نوروزی براتون آماده میکنم..فکرشووووووو کنیــــــــــــــــــن!....یکی دیگه مقاله خواسته که باید ارائه بدیم..تا حالا مقاله کار نکردم و نمیدونم چجوری شروع کنم و البته این استادم تاکید داشته خودمون مقاله بدیم اونم تو یه تایم کوتاه که تو هر جلسه آماده باشیم که ممکنه اسم مارو بخونه برای ارائه........یکی دیگه کنفرانس خواسته....خلاصه کلی کار ریختن رو سر کچل ما.ههههه.....طبیعتا هر ترمم که میگذره درسها سختتر از ترم قبل میشن و استادها سختگیری هاشون بیشتر میشه...

امروز خیلی از بچه ها تو هر کلاس معترض بودن از نمره هاشون...که استادها هم هرکدوم به یه شکلی برخورد کردن و جواب دادن....یکی از همین استادها از بچه ها نمره بعضی از درسهای دیگه هم پرسید و تو کلاس اشاره کرد به من و رو به بچه ها گفت این خانم  و خانم فلانی بالاترین نمره رو تو درس من گرفتن و وقتی هم نمره درسهای دیگه رو هم میپرسیدگفت اگه دقت کنین نمره هاتون تو هر درسی به هم نزدیکه و......حالا این گفتن نمره ها همانا فکر کردن بعضی از بچه ها که ما چقدر بچه درس خونیمم همانا!!! نمره های من و زی زی خیلی نزدیک بهم بود شاید یه درس من یه نمره بیشتر گرفته بودم...

این ترم با چندتا از دوستان ترم قبل هستیم مثل مادرشوهر؛زی زی ؛خانم سین و... و خیلی از بچه های جدید هم هستن....یعنی ترم قبل همکلاس نبودیم باهاشون....ولی من به همون بچه ها عادت کرده بودم...چون خیلی امروز انگار با این بچه ها احساس صمیمیت نکردم!یه آقایی هم امروز باهاش آشنا شدم؛کلی راجب درس و نحوه جواب دادنم به سوالها میپرسید...بیچاره فکر کرد ما مثلا بچه درس خونیم! و بعد بهم میگه حیف شد شما با این پشتکار اومدین این رشته(منو پشتکارBegging!) ؛اگه میرفتین مدیریت موفق بودین و هم آینده کاری داشتین...و بعد هم کلی از کار خودش و نحوه تدریسش به دانش آموزاش و دانشجوهاش گفت و اینکه چطور اونهارو ترغیب کرده یه چیزایی رو  یاد بگیرن و خودشون کارآفرینی بکنن....میگفت منتظر شغل دولتی نباشین و......

یکی از آقایون کلاس هم معلم بود و وقتی صحبت کردم و گفتم حق التدریسی هستم و کلی از این شیوه گله کردم گفت امیدت به خدا باشه ؛ممکنه یه روزی بگیرن ,همون طور که چند سال پیش کلی نیرو گرفتن....

ما هم امیدمون به خداست...چون مطمئنم همون کسی که باعث شد من این ترم موفق باشم فقط و فقط خدا و لطف اون بوده... این ترم لطف خدا باعث شد که منی که بی انگیزه رفتم و ثبت نام کرده بودم و شرایط روحیم داغون بود؛ انگیزه ام بیشتر بشه که تو این ترم و ترم های آتی هم تلاشم رو بیشتر کنم ....شما هم دعام کنین.

مقام رضا و توكل

«لَيْسَ شَئٌ عِنْدى اَفْضَلَ مِنَ التَّوَكُّلِ عَلَىَّ والرِّضى بِما قَسَمْتُ»

هيچ چيز نزد من از توكل بر من و رضايت به آنچه من قسمت كرده‌ام برتر نيست.


[ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 ] [ 21:5 ] [ سارا ]

[ ]

خدایا شکرت

نمیدونم چرا خیلی حس نوشتنم نمیاد....

این روزها خیلی فکرم درگیر یک کلمه بود:مرگ!!! اینکه عاقبت من چی میشه؟چطور میمیرم؟کی بیشتر از همه برام گریه میکنه؟کی اون شب تنهام نمیزاره؟......و اون دنیام چطوره؟و خیلی چیزای دیگه...

وقتی خاله ی مامانم رو دفن میکردن خیلی دلم گرفت...تنها فرزندش ؛پسرش؛ نتونست بیاد و تابوت مادرش رو بلند کنه....و به جاش نوه اش و آشناها اینکارو کردن...گفته بودم پسرش بدهی بالا آورده بود و یه 10سالی میشه که فرار کرده....ولی مثل اینکه همون شب میاد سر خاک مادرش....زن و بچه هاش که تا امروز بودند..خوب بود که خواست خدا اینطور بوده که اون وقتی کنار پسرش اینا بوده فوت کرده و همو دیدن........از این به بعد هر وقت از کوچه ی خونه ی مادرجونم میگذریم جای خالی اون رو حس میکنیم.....خیلی هاوجدان درد گرفتن که چرا برای اون بنده خدا وقتی بود کاری نکردن...حتی بچه ها مثل پسرخاله و دخترخاله 13 ساله ام میگفتن ما وجدان درد گرفتیم که چرا وقتی بودیم خونه مادرجون و اون از خونه اش مارو صدا میزد و کارمون داشت نمیرفتیم گاهی وقتها...... آرزوش این بود یکی بیاد خونشون و بهش سر بزنه !حتی تنها برادرش هم بهش سر نمیزد.....کلا ما ملتی هستیم مرده پرست!به نظرم همه مون اینطوریم...

نوه این خاله که خیلی هواشو داشت و مراقبش بود همیشه میگفت مادرجونم چقدر خوشحال میشد این همه آدم وقتی بود میومدن خونمون....یا میگفت بعد از 30 سال تنهایی دیگه تنها نیست ؛رفت پیش شوهرش.....

خیلی دلم میگیره...به نظرم مرگ خیلی تلخه...خیلی....نمیدونم شاید برای من که خیلی گناهکارم اینطور باشه.....

بگذریم!فقط دعا میکنم خدا از گناهانش بگذره و روحش شاد باشه.....

خواهرم پنجشنبه عمل کرد و جمعه اومدن خونه...انقدر کارها قاطی شد که واقعا خسته شدیم.....از یه طرف مراسم خاله و از طرف دیگه مراقبت از خواهرم....البته من نتونستم تو مراسم سوم شرکت کنم.....خواهرم همه ی صورتش ورم داره و جز غذای آبکی چیزی نمیتونه بخوره...حتی غذای میکس کرده...همه رو باید از یه صافی رد کرد و فقط اون آبی که میمونه بهش داد....خیلی سخته....امروز از درد دیگه اشکش در اومد.....دیگه از هفته آینده که ما میریم یونی کار مامانم سخت تر میشه.....

این چند روزه از مادرشوهر خبر ندارم....چون برای اولین بار تونستم بهش بگم نه و به گمونم ناراحت شده:

نمره یکی از درسها که اومده بود اون برام زنگید ببینه چند شدم و منم به خاطر اینکه خیلی خوشحال بودم(چون اصلا این درس فکرشم نمیکردم بشم 19)با هیجان بهش میگم شدم 19...مپرسم تو چند شدی؟میگه 18..گفتم خوبه دیگه...گفت تو چطور شدی 19؟اونوقت خانم سین شده 12؟؟گفتم یعنی جی؟گفت خانم سین زنگیده برای استاد و اعتراض داشته ...اون اکثر سوالهارو جواب داد ولی تو چی؟مطمئنم تو خیلی از سوالهارو اشتباه داشتی؟؟گفتم من هرچی میدونستم نوشتم....بعدم خانم سین نوشته که نوشته!مگه هر نوشته ای میشه جواب؟!گفت نه؛اصلا این استاد بر چه اساسی نمره داده؟و.....خلاصه اونقدر گفت و گفت که دپرسم کرد و حالم رو گرفت....واقعا از دست حرفهاش ناراحت شدم!بعدش بهش اس دادم از این به بعد دیگه نمره هیچ درسی رو بهت نمیگم.....بعد دیدم اس داده:واقعا که!یعنی فکر میکنی من حسادت میکنم!من مسئله ام استاده نه تو.....! ولی خداییش معلوم بود حسادت میکنه....خوب هر آدمی توش ذره ای این حس هست ولی نه اونقدر که جلوی خود آدم یه سری حرفها بزنه و ناراحتش کنه....

چند روز پیشم اس داد نمره آخرین درس هم اومده و بهم گفت چند شدی ولی من بهش نگفتم...چون این درسم نمره ام از اون بیشتر شد و هم اینکه بخاطر حرفهای اونروز ازش ناراحت بودم.....البته بعد از اونروز برای ثبت نام رفتیم یونی ولی به روی هم نیاوردیم و منم تا آخر مراحل ثبت نام با اینکه کار خودم تموم شده بود باهاش بودم....گفت چرا نمیگی؟گفتم اونرو به اندازه کافی حالمو گرفتی.....خلاصه یه چند تا اس دادیم و دیگه هم نگفتم بهش....میدونم ناراحته ازم ولی خوب اونم خیلی دلخورم کرد...

این چند روز همش این شعر میاد تو ذهنم:

خدا گر ز حکمت ببندد دری/ز رحمت گشاید در دیگری......

معدلم شد:19/17 و خیلی خیلی خوشحال شدم......از اینکه تونستم با این شرلیط روحی داغون درس بخونم.....خدایا شکرت....با خودم میگفتم مطمئنن اگه با اون آدم بودم شرایط الان رو نداشتم و نمیتونستم درس بخونم.....چقدر خوبه مثبت اندیشی!

خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 23:36 ] [ سارا ]

[ ]

انا لله و انا اليه راجعون

+دوروزه به شدت تب و لرز دارم و حالم اصلا خوب نیست....اینجا هم که به شدت با افت فشار گاز رو به رو شدیم...


+مامانم اینا دیشب حرکت کردن به سمت کرج و امروز ساعت 6 صبح رسیدن ....فردا صبح خواهرم عمل داره....دعااااااا کنین براش


+امروز بعدازظهر عروس خاله مامانم زنگید و وقتی خواهرم گوشی رو برداشت خبر فوت مادرشوهرش رو داد.....مادرجونم حالش بد شد و خاله ها رفتن پیشش ولی من چون حالم خوب نبود نرفتم....خیلی خیلی ناراحت شدم و دلم گرفت...و خاطراتش اومد تو ذهنم...تو دلم بغضه.....خدا بیامرزتش....وقتی کسی میمره تازه یادم میفته که خودمم وقت چندانی ندارم و به این فکر میکنم تا حالا چه کوله باری برای اون دنیا برداشتم..و فکر میکنم چقدر این دنیا بی ارزشه؟؟پول،فرزند،تحصیلات؛مقام و..هیچ کدوم برای اون دنیا به دردمون نمیخوره....فقط و فقط اعمالمونِ..تک تک اعمالمون داره ثبت میشه و ما هم پر از گناه به راهمون ادامه میدیم..........همه از قدیم شنیدیم دو چیز را هرگز فراموش نکن:یاد خدا و مرگ را....اگه واقعا هر روز فقط 5مینم به این فکر میکردیم دیگه دنیا گلستان میشد و این همه خودمونو اسیر این دنیا نمیکردیم...(البته اینارو دارم به خودم میگم).....فردا قراره از قم بیارن اینجا دفن کنن.پیش شوهرش.......مامانم خیلی ناراحته که نمیتونه باشه...خاله اش مامانم رو بیشتر از خواهرزاده های دیگه دوست داشت.....از طرفی به خاطر اینکه پول دادن و وقت گرفته شده نمیشه عمل رو کنسل کنه...خواهرمم مثل اینکه وقتی شنید حالش خیلی بد شده و فشارش افتاده.....


+برای شادی روح اون مرحومه فاتحه ای بفرستید لطفا.....

+

امام علی علیه السلام:

و إن الیوم عمل و لا حساب و غدا" حساب و لا عمل

 امروز روزعمل است نه حساب و فردا روز حساب است نه عمل


+دیگه شرمنده که اینجوری پراکنده نوشتم...آخه به زور دارم مینویسم.حالم خوب نیست........دوستتون دارم....مواظب خودتون باشین....ببخشید بهتون سر نمیزنم...انشاالله در اولین فرصت....

فعلا خدانگهدار

[ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 ] [ 22:20 ] [ سارا ]

[ ]

برف بازی

امروز صبح با صدای داییم که داشت با بابام صحبت میکرد از خواب بیدار شدم....تو خواب و بیداری بودم که با خودم میگفتم امروز مگه پنجشنبه است؟؟!آخه دایی پنجشنبه ها پسرش رو میاره خونمون....یهو بیدار شدم و از پنجره حیاط رو نگاه کردم و دیدم بععععععععععععععععععععععععععله کلی برف اومده رو زمین نشسته......کلی ذوق کردم مثل بچه ها...سریع رفتم اتاق خواهرم و بیدارش کردم...گفتم بیا ببین چقدر برف رو زمین نشسته بابام البته ذوق نکرد چون یه سری درخت که امسال کاشته بود با اومدن برف خراب میشدن....

داییم پسرش رو آورده بود...دیروز و امروز و فردا مثل اینکه مدارس تعطیله.و ما چون تو خونمون بچه مدرسه ای نداریم خبر نداشتیم!!!...با پسرداییم رفتیم تو حیاط آدم برفی درست کردیم..عکس آدم برفی متحرک..واااااااااااااااااااای چه لذتی داشت....مثل بچه ها شده بودم که با شور و هیجان زیاد اینکارو میکنن....مامانم میگفت نرو حیاط سرما داری بدتر میشی؛ولی گوش نکردم....خوب وقتی بعد از چند سال برف بیاد ندید بدید میشیم دیگه و بعد هم با خواهرم و پسردایی و پسرخاله ام رفتیم خیابون و کلی عکس گرفتیم ....البته تو حیاط هم همینطور..فقط حیف که دوربینمون خیلی بدرد بخور نبود

بعدازظهرم برای پسرداییم کیک درست کردم..زندایی و خاله هامم اومدن و باهم خوردیم.جاتون خالی بود...

خلاصه امروز با اینکه سرما داشتم کلی حال کردم اونم اساسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

+بعدا نوشت:

قابل توجه مهناز خانم...دستور کیک رو تو ادامه مطلب نوشتم...



ادامه مطلب

[ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 ] [ 20:24 ] [ سارا ]

[ ]